مهدی دیوونه!

نوشته شده در خرداد ۳۱م, ۱۳۸۷ در گوناگون توسط حمیرا

میگن مهدی از اولش دیوونه نبود؛ دیوونش کردن! من که یادم نمیاد، آخه خیلی کوچیک تر از اون بودم که مهدی عاقل و سر به راهو دیده باشم…

همسایه دیوار به دیوار ما بودن؛ اهل کردستان. با اهل محل رفت و آمدی نداشتن و سرشون تولاک خودشون بود. اوایل انقلاب، مهدی رو به جرم قاچاق اسلحه گرفتن و پنج سال حبس براش بریدن؛ اونم با بدترین شکنجه ها! تا مدتها ازش خبر نداشتن، تا اینکه یکی از بچه محلا، تونست ردی ازش بگیره ….

بعد آزادی از زندون، از این رو به اون رو شده بود. یادمه ازروی کنجکاوی کودکانه، از بالکن تو حیاطشون سرک می کشیدیم؛ اما تنها صحنه ای که مدام تکرار می شد، مردی قد بلند، لاغر و استخونی با چهره سیاه و تکیده بود که دستاشو به کمر می گرفت، سرشو پائین می نداخت و دائم دور حیاط کوچیک شون راه می رفت و هی راه می رفت…. میگفتن اون قدر شکنجه داده بودنش که طفلی پاک عقلشو از دس داده بود! بین بچه ها شایع شده بود که تو شکنجه ها  کله پا آویزونش می کردن و مثل موتور می چرخوندنش!

هیچ وقت هیچ حرفی نمیزد؛ با کسی ام کاری نداشت، ولی نمیدونم چرا یه حسی تو ما بود که از قیافه افسرده و عبوسش می ترسیدیم و همیشه ازش فرار می کردیم…

یه روز براش زن گرفتن! یه دختر کم سن و سال با لپای گل انداخته و هیکلی ریزه میزه ، از یکی از روستاهای کرد نشین مازندران آوردن و عروسی بی سر وصدایی براش گرفتن. فکر کنم به یه سال نکشید که دختره تاب نیاورد و رفت خونه باباش و مهدی تنهاتر شد، تنهای تنها…

بعدشم گذاشتن وبرای همیشه از اینجا رفتن؛ اما مهدی از این محل و قدم زدن تو کوچه پس کوچه هاش دل نکند…

چند روزپیش تو خیابون دیدمش؛ با همون قیافه، سر پائین، دستا گره خورده به پشت و مث همیشه، یه پولیور گرم تنش بود! و تند وتند راه می رفت…

نمیدونم تا کی می خواد به این راهپیمایی خاموش ادامه بده! شاید تا وقتی که جوابی واسه زندگی تاب خوردش پیدا کنه…

قاصدک عوضی!

نوشته شده در خرداد ۳۰م, ۱۳۸۷ در گوناگون توسط حمیرا

بیخودی دلتو صابون نزنی که این جا، تو این پست صد من غازی، اسمایلی دل و قلوه به سوی تو گسیل بشه، تنها به این دلیل که روز نامیمون ۳۰ خرداد متولد شدی و نه به دلیل دیگرگفته باشم!

بعد از اون اشتباه عوضی و گاف بزرگ سالیانه ی من در تبریک گفتن عجولانه ی ده روز قبل موعد (… نداره که!)، لابد چون اس ام اس زدم که این دفعه دیگه واقعنی تولدت مبارک! برو وبلاگمو بخون توش تولد-نومچه ی تورو پست کردم.. ، زودی پریدی تو سایت خوابگاه اصفهان و وهم ورت داشته که لنگه ی یکی از اون نومچه های آن چنانی گل و بلبلی, جینگیله مستونی (مسّونی) که وقتی جوون و خام بودم برات می نوشتمو این جا پیدا می کنی با کلی غش و ضعف و قربونت برم و از اینا …

هنوزم نمی تونم بفهمم چی شد که من این اراجیف بی مایه رو برای تو! آره تو آتوسای لعنتی نوشتم! مثل قاصدک آزاد ، من دارم بزرگ می شم و یا قاصدک های نازپرواز که مثلا به جای اولین کامنت من برای وبلاگت KGMN اونم بعد چندین ماه از اولین پستت فرستادم! بعد اون همه اس ام اس هایی که آدرس KGMN رو با درخواست عاجزانه واسه نظر دادن می فرستادی و علی رغم تکنولوژی های پیش رفته ی مخابراتی و ارتباطات تسهیل یافته ی مشترکین تلفن همراه در ایران هیچ کدوم به من نمی رسید…

حالا که این خزعبلات دروان جوونیمو می خونم، به خودم می گم: آخه چه معنی داره بی دلیل و بی ربط وجود لطیف و سبک قاصدک رو بی خبر از تبعات نامعلوم و سوق استفاده های مشتی بی خبر از خدانشناس! به چون تویی نسبت دادم ؟! هاننننننننننننننن؟

اما نه، حتما یه حکمتی توش هست که اسم تو شده قاصدک! به من چه؟؟؟؟ خودتی…….فقط برای این که بیشتر به تو بخوره و برازنده ت بشه، بهتره یه د̓مب خوش ترکیب و بامسما هم ببندیم به کله ش که بشه: قاصدک عوضی!

اما بی شوخی هرچی فک می کنم می بینم بی خودی نیس که من و تو و کاکتوس مثل آب خوردن خودمونو به صفت ارزنده و پر افتخار عوضی ملقب می کنیم! (حالا می خواد به کاکتوس بر بخوره یا نخوره! به من چه؟؟؟ خودش گفته…)

حالا می خوای بدونی چرا قاصدک عوضی؟

فک کن؛ یه نگاهی بکن به گذشته ی خودت… ببین خداوکیلی کجاها بوده که مثل بقیه ی آدم های روی زمین زنده گی کردی؟ چند بار به ندای م , و ق ی ت (با کسر میم ) صلا دادی؟ چند نفر مثل خانم مین چین (رئیس اون دانشکده ی رنگی رنگی)، رامکال (سردسته مافیای جهنم)، سردار تزویر (همون که تا وقتی نرفته بود ینگه ی دنیا، شبها با پیژامه و روپوش سفید تو جهنم می خوابید و روزا مراسم سجاده آب کشی علمی، اخلاقی، سیاسی، انتخاباتی و … برگزار می کرد) برادر دینی، مامان یگانه کوچولو (که تازه بهم گفتی عضو بسیج جهنم هم شده)، کوکو اسپانیش (با اون تیکه ی مشهور نمیری الاهی)، اون آقای دکتر جهنم ثانی (که لقبش یادم نیس)،آقای دکتر نصفه سیبیل خنده یه وری، از همه مهم تر و اساسی تر: لیدی-اردک و ده ها آدم  دیگه که جلوت سبز شدن و هی نشانه پشت نشانه از طرف زمین و زمان روانه ی تو شد که از این همه آیه و قسم به خودت بیای، دست از عوضیت مزمن برداری و آدم بشی… که نشدی! که صد البـت همین نوع فرآیند به شکل Personalized در سیر تکوینی کاکتوس و من هم، نیز، هم چنین و حتیاتفاق افتاده، هر کی به تناسب شرایط خودش!

من و آتوسا

ولی آتوسا با تمام حرص و جوشی که از جانب لیدی به خاطر پستی و رذالت بی منتهاش در حق تو  و دراومدن امتیاز ثبت شرکت سهامی کاهو و توتون از دست تو قورت دادم، واقعا دلم براش سوخت وقتی اون پیام صوتی عاجزانه و در عین حال مزورانه شو توی گوشی تو شنیدم! و حالا خوش حالم که جواب اس ام اسمو که پرسیدم اوضاع تز جدیدت چه طوره، با عبارت «ای…» میدی و این منو امیدمند می کنه (هرچند واهی!) که شاید درجه ی عوضیت خودتو اندکی کاهش بدی و بی دردسر این قائله ی کش دار رو فیصله بدی!

.

.

.

تولدت مبارک قاصدک عوضی!

همه ی اونایی هم که بالا نوشتم واست، حقت بود؛ قورباغه هم قدت بود؛ فردا سر عقدت بود؛ مار کمربندت بود…

پس نوشت الزامی (آتوسا نخونه): توضیح زیادی نمی خواد! این تنها یک نوع ادبیات اختصاصی با واژه ها و ترکیبات قراردادی بین دوستان عوضی ست، بخشی از چهره ی واقعی آتوسا رو توی همون نوشته هایی که لینکش بالاست، ترسیم کردم. چون Choice دیگه ای نداریم، به این Format عمل می کنیم!

سنگ و ماهی و ابرهای لعنتی و … آفتاب

نوشته شده در خرداد ۲۷م, ۱۳۸۷ در گوناگون توسط حمیرا

وای این ابرهای لعنتی!

- چی؟ تکرار کن

گفتم: لعنت به این ابرها!

- باور نمی کنم. تو؟ مطمئنی که خودتی؟

آره،‌ من خودمم، و بازم میگم که لعنت به این ابرها…

- اما این امکان نداره، مگه این تو نبودی که همیشه چشم به راه ابرها می موندی؟ مگه تو نبودی که خرامیدن شونو از اون گوشه ی دور آسمون می پائیدی و نگاهتو از جست و جوی اشکال غریب و دنیای رنگ به رنگ رویاهات، لابه لای طنازی های لحظه به لحظه ی  نرمه ی ابرها سیراب می کردی؟ مگه این خود تو نبودی که گوش می سپردی به هی هی کردن های باد واسه جمع کردن رمه ی بی خیال و بازیگوش کودکان ابر؟ بی اختیار پلک هاتو به کرختی تسلی بخش رویاهات، رو هم میگذاشتی که ناگاه از گرومب گرومب دعوای دیو هایی که پشت انبوهه ی سپید ابرها لونه کرده بودند، هراسون می شدی. از دیدن صورت کبود ابرهایی که به خاطر آشتی دادن دیوها سیلی می خوردند و سیاه می شدند، دلت بی تاب می شد، غصه می خوردی و جامه ی سخت- چسبیده به تاروپود تنت رو پاره می کردی. درد می کشیدی اما آه نمی گفتی و همچنان سنگ می موندی…

مگه این خود تو نبودی که آروم و بی صدا، تن دردآلودتو با اشک های زلال ابرهای دل شکسته می شستی؟ اشک ها از روی سینه ی خراشیده ی تو سر می خوردند و چیکه چیکه تو حوض کوچیک من سرازیر می شدند. اون وقت من توی خیسی دل تو و ابر شنا می کردم و نفس می کشیدم…

باورم نمیشه، نه، تو اون سنگی که من می شناسم نیستی! سنگی که با من بود،‌ کنار حوض من بود، عاشق ابر بود؛ دایه ی اشک های ابر بود؛ تکیه گاه خستگی ها و بی آبی های من بود؛ حالا چی شده که این چنین بار لعن و نفرین به سینه ی معشوق خود روانه می کنه؟… نه باور نمی کنم….

آه… ماهی زیبای من، مدت کوتاهیه که تو با اون روح لطیف و بی مرزت که تو حجم کوچیک دل مهربونت جا گرفته، با درخشش پولک های مرمرین و باله های ظریف و رقصانت، مثل لمحه ای از یه رویای شیرین و دلچسب،‌ همدم من شده ای و با معصومیتی شگرف امواج نامرئی دردهای منو حس می کنی… اما من سالیان درازی است که این جا خاموش نشسته ام و چشم به آسمون دوخته ام به امید شنیدن آوای هی هی خسته ی باد در پی ابرهای آبستن مرهم درد های من… تو به تازگی میهمان خلوت دیرینه سال من شده ای، حال آنکه من چه روزها و چه شب ها که با ترانه ی ریزش قطراتی که رسالت پوساندن و فرسودن تن سنگی منو به دوش می کشند، به نجوا نشسته ام…

اما ماهی لغزان من، گول این ابرهایی که امروز بالای سر من و تو چنبره زده ن رو نخور! این ها اصالت ندارند. هیچ کدوم از این پشته های بی شکل و بی رویایی که می بینی،‌ حاصلی برای زخم من و تشنگی تو ندارند، جز اینکه جلوی نگاه گرم و پر فروغ خورشیدو بگیرن… این ها آبستن هیچ اشکی نیستند،‌ معلوم نیست که به ضرب چوبدست پوک کدوم باد مزخرفی هل داده شده ن بالاسر ما و چهره ی گرم و پر مهر آفتاب رو به محاق کشوندند!

آه خورشید، خورشید، ….چه قدر نیاز دارم به نوازش های دلپذیر دستان پر حرارتش که مثل مخمل نرم روی پوسته م می خوابه… چه سرشار می شم از حس شرمسارانه تاب نیاوردن در برابر نگاه تند و سوزانش که از لا به لای خراش های سینه ام به اعماق جانم نفوذ می کنه و سنگینی های دل سنگی مو ذوب می کنه… و وقتی که از لهیب شراره های خودش به سرخی خون در میاد، دست دراز می کنه و صافی سیاه شب رو می کشه رو خودش و اون وقته که به هیأت ماه تو دل آسمون چادر گلدار به سر، خودنمایی می کنه… و اون منم که سکوت قیرآلوده شب رو با نجوای سپید نور ماه به صبح می رسونم…

آه، این ابرهای مزاحم، این آیه های تلخ غربت …

حالا ماهی کوچیک و حساس من، فهمیدی که چرا میگم: لعنت به این ابرها؟

توضیح نوشت: این نوشته رو چند سال پیش نوشتم برای ماهی کوچولوی ته دریاچه دلم: ژیلا… وقتی با هم توی شرکت لیدی اردک کار می کردیم… وای چه روزهایی بود! دلم خواست… البته بدون لیدی!

تصویر بالا هم یکی از تابلوهای نازنین ژیلاست. یه کار کلاژ که بوم شو خودش درست کرد و بافت داد و دور نقاشی رو با آینه کاری تزئین کرد…

واژه گان بی تعریف در فرهنگ و زبان فارسی- س ک س

نوشته شده در خرداد ۲۴م, ۱۳۸۷ در گوناگون توسط حمیرا

قسمت چهارم و پایانی- س ک س و تکامل روابط انسانی از نگاه اساطیری

آن چه یک رابطه ی مختص انسانی را از ارتباط غریزی متمایز می کند، نیروی عشق و دوست داشتن آگاهانه و بر مبنای شعور انتخابی انسانی ست. نیرویی ماورای غریزه که حتی از تاثیر فیزیولوژیک هورمون ها و واسطه های شیمیایی ترشح شده از مغز در لحظات تجربه ی التهابات عشقی نیز فراتر است، (۱) در روان انسانی ما وجود دارد که همیشه میل به کمال و زیبایی دارد.

روابط جنسی مبتنی بر غریزه ی صرف و اجرای عادت و آیین های قراردادی توالد و تناسل که از پدران و مادران مان به ارث برده ایم، هیچ تفاوتی با رفع نیاز غریزه ی حیوانات ندارد! اما وقتی هم زمان با  آمیزش دو جسم و احساس لذت ناشی از هجوم گردش خون به قسمتی از بدن و تحریکات جسمی و فیزیولوژیکی- به دور از هر گونه استرس و عامل منفی در ذهن- جوهره ی روان و شعور انسانی دو طرف نیز متوجه یک دیگر شود، رابطه از شکل غریزی خود درآمده و تبدیل به لذتی معنوی می شود که حاصل آن موجی از آرامش روانی ( و البته جسمی) ، ادراک یکی شدن و احساس خوش بختی است.

در این میان، برخلاف آموزه های نابهنجار جامعه ی کنونی ما در برخورد با مسائل جنسی، اساطیر کهن و باورهای دینی و باستانی که نمادی از ناخودآگاه جمعی بشریت است، نگاه پرمعنا و دیگرگونه ای به این مقوله دارد. اگر کودک امروز از کشف چگونه گی به دنیا آمدنش از یک عمل مخفیانه شرمگین می شود و یا حتی وقتی برای اولین بار بی هیچ پیش زمینه ی ذهنی پدر خود را در حال انجام عمل به ظاهر خشونت آمیز با مادر می یابد و این صحنه در ناخودآگاه او به عنوان یک عقده ی روانی ریشه می دواند تا سال ها بعد در شکل ناهنجاری از روابط اجتماعی بروز یابد، در نظر نیاکان ما آمیزش جنسی زن و مرد نشانی از نقطه ی وصل نیروهای متضاد برای رسیدن به حقیقت وحدت و پرستش معنای هستی بوده است.

اگر باور داشته باشیم که در کل عالم هستی، تمامی اشکال وجود از کنش و واکنش دینامیک بین اضداد به وجود آمده، اهمیت پدیده ی زایش و باروری موجودات بیش از گذشته بر ما آشکار می شود. فلاسفه شرقی و غربی همه گی بر این باورند که پیدایش و بقای جهان هستی بر مبنای نیروهای متضاد استوار بوده و هست.

«یکی از قطبیت های اصلی در زندگی، قطبیت بین وجوه رجولیت و انوثیت سرشت بشری است. عینا همان احساسی که ما در رابطه با قطبیت خوب و بد یا زندگی و مرگ داریم، گرایشی هم  به احساس ناراحتی از مردانگی و زنانگی خودمان داریم و از این رو به یکی از این دو امتیاز و اولویتی می دهیم. جامعه غربی از رجولیت بیش از انوثیت جانبداری کرده است و به جای آنکه شخصیت هر مرد یا زن را برآیندی از کشمکش نیروها و آثار طبیعی نر و ماده بشناسد یک نظام استاتیک برقرار کرده که در آن تمام مردان مذکر و تمام زنان مونث فرض شده اند…»(2)

دو قطب متضاد طبیعت در نگاه چینی ها به «یین» و «یانگ» موسوم اند.

«… یین نمودار تاریکی، پذیرایی، انوثیت و عنصر مادری ]و نماد زمین[  مجسم می شد...» و «یانگ مظهر قدرت، رجولیت و نیروی خلاقه و وابسته به آسمان به شمار می رفت...» (3)

t,ai-chi

کشفیات آلترناتیو دانشمندان فیزیک معاصر مبنی بر وجود تضاد و دوگانه گی در ماهیت مورد شناخت بشری درباره ذرات عالم ( به طور مثال ماهیت دوگانه ی موجی و ذره ای بودن ماده و یا هم ارزی ماده و انرژی) از طریق روش های علمی بر باورهای اساطیری صحه می گذارند. در همین گذار، خواندن کتاب « تائوی فیزیک» نوشته فریتیوف کاپرا و ترجمه ی مهندس حبیب الله دادفرما که توسط سازمان انتشارات کیهان  (!) چاپ شده را به همه ی علاقه مندان به هم آوایی فیزیک و فلسفه توصیه می کنم.

«برای عامه هندوها معمولی ترین روش نزدیک شدن به خدا پرستش او در شکل رب النوع یا ربة النوع شخصی است... شیوا به عنوان رقاص کیهانی، رب النوع آفرینش و نابودسازی است که از طریق رقصش توازن بی پایان جهان را حفاظت می کند... شاکتی یا (خدا مادر)... که ربة النوع نمونه یا سرمشق است.... [که] به صورت زوجه شیوا نیز جلوه گر می شود و در مجسمه های معابد با عظمت و پرشکوه هند به گونه ای شهوانی که پرتوی از التذاذ نفسانی خارق العاده است و نظیر آن در تمام آثار هنری غرب بکلی ناشناخته است، با شیوا هم آغوش است.»

مجسمه سنگی در خاجوراهو در هندوستان متعلق به ۱۰۰۰ سال پیش از میلاد مسیح

«در مذهب برهمایی برخلاف بیشتر مذاهب غربی هرگز از لذات نفسانی جلوگیری نشده است، زیرا به بدن همیشه همانند جزئی از کل وجود انسانی نگریسته می شده است نه به عنوان چیزی جدا از روح …»

«هنگامی که مردی زوجه خویش را در آغوش کشیده است از درون و برون هیچ نمی داند. به همین نحو وقتی که این شخص در آغوش روح هوشیار و آگاه جای گرفته است، در عالم بی خبری از درون و بیرون است.» (4)

«در شاخه تانتری مذهب بودایی، قطبیت نر/ ماده غالبا به کمک نمادهای جنسی به نمایش گذاشته می شود و عقل دراکه به گونه صفت مونث و انفعالی فطرت بشری، عشق و شفقت به مثابه صفت مذکر و فعال، و اتحاد این دو در جریان تنویر افکار به وسیله هم آغوشی جنسی و هیجان آمیز خدایان مذکر و مونث ساختگی نمایش داده می شود. متصوفین شرقی ثابت می کنند که این گونه اتحاد وجوه مونث و مذکر انسان فقط می تواند در سطح بالاتری از هوشیاری به تجربه درآید. یعنی در سطحی که در آن جا قلمرو اندیشه و زبان مغلوب بوده و تمام اضداد همچون واحدی دینامیک پدیدار می شوند.» (5) 

پاورقی:

(۱): یادش به خیر، یه دوست خیلی خوب از ۱۰ قرن قبل از میلاد قول داده که مقاله ی جالبی که دراین موضوع خونده به من هم بده تا فیض ببرم! امیدوارم اگه خدای ناکرده یه سری اینجا زد، یه کمی به خودش زحمت بده و دفعه ی بعدی که دیدمش مقاله رو به ام بده تا من هم چکیده شو بپستم این جا!

(۲): نقل از کتاب تائوی فیزیک، چاپ چهاردهم، پائیز ۱۳۷۵، صفحه ۱۵۳

(۳) : همان کتاب، صفحه ۱۱۴

(۴): همان کتاب، صفحات ۹۶ و ۹۸

(۵) : همان کتاب، صفحه ۱۵۵

آخر نوشت : توضبح این که موضوع روابط جنسی انسان در آیینه ی اساطیر خیلی گسترده تر و جالب تر از این پست کوتاه و اجمالی ست. چه بسا که موضوع اصلی این شبه مقاله نیز خیلی عمیق تر از آن است که در یک یا چند پست وبلاگی به آن اشاره کرد. قصد من تنها تلنگری بود و بس!

واژه گان بی تعریف در زبان و فرهنگ فارسی- س ک س

نوشته شده در خرداد ۱۹م, ۱۳۸۷ در گوناگون توسط حمیرا

قسمت دوم-  س ک س در باور عمومی جامعه

آیا آمار درستی منتشر شده که چند درصد از اختلافات خانوادگی، جدایی، سوءتفاهمات بین زن و شوهرها، خیانت در زناشویی، ازدواج های مجدد و … ریشه در عدم آگاهی صحیح از مسائل جنسی دارد؟ چرا حرف زدن درباره س ک س در مجامع و محافل خصوصی یا عمومی تعبیر به پرونوگرافی می شود؟ به راستی این تابوی بزرگی که در لایه های مختلف جامعه از یک نیاز طبیعی، انسانی و عامل رشد و آرامش روانی افراد می شود برای خود ساخته ایم، این قدر مخوف، زیان آور و کثیف است که حتی شرم می کنیم واژه های مربوط به آن را به زبان بیاوریم؟

 در جامعه ای که آموزش مسائل جنسی و شیوه های س ک س ممنوع و مقبوح شمرده می شود، و از سویی با اعمال اقدامات امنیتی ساده ترین روش دست یابی به این آموزش ها یعنی اینترنت با تبر فیل تراسیون قطع می شود- تا به این حد که این گونه برای نوشتن واژه های ممنوع باید دست به دامان جدانویسی حروف برای فرار از چنگال موتورهای جستجوی فسادیاب شد- چه کسی جواب گوی آمار انواع انحرافات و ناهنجاری های روابط انسانی در سطوح است؟؟؟

 بسیاری از دختران جوان ایرانی که تجربه رابطه جنسی قبل از ازدواج را ندارند، با ذهنیت خاموش و بسته ی خود، مجهز به سپر شرم و حجب و حیای زنانه - که به غلط به معنای احتیاط و محافظه کاری در روابط جنسی تعبیر می شود- به خانه ی بخت خود وارد می شوند، بدون این که با ظرائف زناشویی آشنا باشند! آن قدرها مهم نیست که دختران ایرانی عموما قبل از ازدواج س ک س را تجربه نمی کنند، بلکه برقراری یک رابطه ی اصولی و پایدار جنسی و زناشویی با سطح فرهنگ و آگاهی طرفین و شناخن آن ها از ماهیت س ک س و نقش آن در آرامش روانی، سلامت جسمی- روحی و تحکیم روابط خانواده ارتباط تنگاتنگی دارد.

 زنان و مردانی که بدون تجربه ی س ک س فانتزی تنها از روی اجرای سنت دیرینه ازدواج و اصل توالد و یا برای ارضای میل طبیعی خویش به عادت پدران و مادران نسل های گذشته و طبق فرمول بندی تعیین شده در هم می آمیزند، هنوز تفاوت بین غریزه و نیاز متکامل انسانی را درنیافته اند!

 نظام ارزشی غلطی که در ضمیر نیمه هوشیار ما چنبره زده و مجموعه ای از بایدها و نبایدهای عرفی و شرعی را بی هیچ منطق انسانی در باورهای مان گنجانیده، باعث می شود تا دختران از بخش زنانه ی خود شرمسار باشند و حتی دیده شده در بعضی موارد موجب بروز رفتارهای پسرانه و نفرت از ویژگی های جنسیتی، بدبینی نسبت به جذابیت های زنانه و حتی ابراز رفتارهای کلامی و حرکتی خشن و پسرانه به جای ظرافت ها و نرمی زنانه شده است. قوز کردن دختران به هنگام بلوغ و رشد سینه ها، تشویش و نگرانی اولین تجربه قاعدگی، شرم و ناتوانی در بیان مشکلات جنسی و بیماری های دستگاه تناسلی، روی آوردن به فرهنگ عامیانه جوک ها و لطیفه های س ک س ی و گاه پرونوگرافی به صورت زیرزمینی و مخفیانه به جای بحث و تبادل نظر علمی و آموزشی در بین محافل زنان در سنین و سطوح مختلف و ده ها پدیده ی غیر طبیعی دیگری که هر روزه شاهد آن هستیم، همه گی بر بطلان آموزه های غلط ما از مفهوم میل و نیاز جنسی صحه می گذارند.

 قسمت سوم- آیا آموزش های رسمی و آکادمیکی برای آگاهی زوج های جوان و نسل دانشجو کافیست؟

چندین سال است علاوه بر جلسه آموزشی و توجیهی بهداشت و تنظیم خانواده ویژه زوج های جوان که در آستانه ازدواج هستند ]و موضوعاتی مثل روش های پیشگیری از بارداری، تالاسمی و پیشگیری از  تولد کودکان مبتلا به تالاسمی و بیماریهای منتقله از راه تماس جنسی را به آن ها آموزش می دهند[  واحدی به نام ” تنظیم خانواده” نیز به عنوان یک درس عمومی اجباری در دانشگاه های ما تدریس می شود که خود حکایت غریبی است! که از چند منظر می شود به آن نگریست:

۱. از نگاه مفاد آموزشی

نگران نباشید! هرچه دلتان بخواهد درباره جزئیات جهاز تناسلی خانم ها و آقایان چیز یاد می گیرید؛

اصلا مهم نیست چه گونه س ک س کنید! کافی ست بدانید چگونه از بارداری پیشگیری کنید؛

بیخودی به دل خود صابون نزنید و در کل منتظر معجزه نباشید! همه حقایق را نخواهید دانست؛

۲/ از نگاه استاد

-  استاد خجالتی یا معذب = کنج کاوی تان کور و کچل خواهد ماند؛

استاد متظاهر به ریلکس بودن= همه ی اطلاعات به درد نخور و بخور در یک پروسه آرام و پیوسته شرح داده می شوند، اصولا وقتی برای سوال دانشجو نمی ماند؛

- استادی که در همان دانشکده یکی از واحدهای مرتبط ( مثلا بیولوژی، فیزیولوژی، بهداشت و … ) تدریس می کند= حضور دانشجوهای خودم تو این کلاس اختیاریه! می تونید جزوه رو برای امتحان از بچه های دیگه بگیرید؛

- استاد وظیفه شناس و جدی= جوان باید بداند این چیزها را… هرچه دوست داشتید بپرسید… بله جانم؟… نخیر جانم… این یکی را دیگر ضوابط اجازه نمی دهد؛

- استاد باحال= شانس بیاورید استاد مهمان باشد و تعداد آنتن های کلاس هم اندک؛

۳/ از نگاه محیط آموزشی

- کلاس مختلط= شلیک خنده ها و متلک های یواشکی پسرها و زرد و بنفش و قرمز و سیاه شدن دخترها؛

- کلاس دخترانه= گربه دستش به گوشت نمیرسه، میگه پیف پیف بو میاد…. ؛

- کلاس پسرانه= بستگی به باحال یا ضدحال بودن استاد داره، اصولا محیطی مفرح و سرگرم کننده؛

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل…!