کوچه باغ

نوشته شده در تیر ۳۰م, ۱۳۸۷ در گوناگون توسط حمیرا

صدای گام های تو

بر سنگ فرش کوچه باغ اندیشه ام

طنین شعرهای ناب کودکی ست

به طراوت حادثه ای خیس

در بطن مواج عبور

 

کلام تپنده ات

شرار تندی ست

افکنده بر تلّ ِ واژه های سوده ی من

- مولود خفته ی خاک سرد-

 

ململ گیسوانت

چون شاخه های اقاقیا

دزدانه ریخته بر سینه ی کهنه و دردآلودِ

دیوارهای تشنه

در تمنای نوازش

 

و خوشه های عطرآگین نگاهت

نسیم یادهای آشنا را به جنبشی تازه وا می دارد

لابه لای برگ های از یاد رفته ی پندار

و بوته های خشک احساس

 

آه… آن برق چشم های بی ادعا

چون تلألو آفتاب دیرباز

در غبار رقصان پگاه

می درخشد…

 

گل های باغ

نرم نرمک

به ترنم نغمه های شیرین لبانت

خواهش دهان رنگین خویش را

به مخمل غنچه های سرخ آراسته اند

 

و حضورت

عصیان هستی ِ باغ است

در ویرانی ریشه های فسرده در خاک

و باروری جوانه های سبز اندیشه

در آمیزش جاودانه ی ظلمت زمین

با بی کرانه گی ِ روشنای آسمان

 

توضیح نوشت:

شعر که توضیح ندارد که! تیتراژ پایانی  یک قدم مانده به صبح   با اون عکس های دل فریب کوچه باغ ها منو مست کرد… همین!

 

یک خبر بد با چند جور گزارش!!!!!

نوشته شده در تیر ۲۸م, ۱۳۸۷ در گوناگون توسط حمیرا

خبرگذاری تابناک: خسرو شکیبایی پس از سال‌ها نقش‌آفرینی در سینمای ایران، امروز جمعه، ۲۸ تیر، در سن ۶۴سالگی بر اثر سکته‌ی قلبی در بیمارستان پارسیان از دنیا رفت.‌

خبرگزاری فارس: خسرو شکیبایی ۹ صبح امروز به علت نارسایی قلبی درگذشت. 

سایت بالاترین: خسرو شکیبایی در گذشت. ساعت ۴ بامداد امروز، در بیمارستان پرسیان، بر اثر سرطان کبد

سایت هفتان: خسرو شکیبایی بازیگر تئاتر، سینما و تلویزیون، بامداد امروز در سن ۶۴ سالگی دار فانی را وداع گفت. این هنرمند کشورمان، ساعت ۴ بامداد امروز در بیمارستان پارسیان تهران درگذشت. خبرگزاری‌ها خبرهای متفاوتی را در باره‌ی علت مرگ او، از جمله ابتلا به بیماری مزمن دیابت و سرطان کبد و ایست قلبی اعلام کرده‌اند.

عصر ایران:  خسرو شکیبایی ، دارفانی را وداع گفت.
به گزارش خبرنگار عصرایران ، این بازیگر توانمند سینمای ایران ، مقارن ساعت ۹ صبح امروز در تهران درگذشت .
شکیبایی از عارضه قلبی رنج می برد و در بیمارستان پارسیان بستری بود.

فلاش بک خبری

سینمای ما:  (پنجشنبه,۱۲ مهر ۱۳۸۶ ) خسرو شکیبایی صبح امروز در بیمارستان آتیه واقع در شهرک غرب بستری شد . شکیبایی در ادامه بیماری دیابت خود صبح امروز به بیمارستان آتیه منتقل شد. حال عمومی خسرو شکیبایی برنده ی تندیس بهترین بازیگر نقش اول مرد یازدهمین جشن خانه سینما رو به بهبودی است.
شکیبایی پس از مراجعه به پزشک بدلیل بالا رفتن قند و بی اثر بودن قرص های تجویز شده ٬ برای کنترل بیماری خود در بیمارستان بستری شد . شکیبایی پس از انجام آزمایشات و دو روز مراقبت ٬ در روز یکشنبه ۱۴ مهر ماه از بیمارستان مرخص می شود .

پ.ن. استادی داشتیم که می گفت: ۲ تا ایرانی همیشه ۳ تا نظر دارند!!
روحش شاد!

 

« ماه بالای سر تنهایی است »

نوشته شده در تیر ۲۷م, ۱۳۸۷ در گوناگون توسط حمیرا

 

تنهایی من

هر شب، همچو ماه

ساعتی رانده شده ، تا ته تاریک شب!

تا از آن سوی که

سر بر آرد

در دل روشن روز

و دوباره نهضت آغاز شود…

 

امشب قرص ماه کامل میشه؛ چه اهمیتی داره کی کامل میشه، در حالی که به هر شکلی که هست دل آدم و می بره… ناقص یا کامل، هلال یا قرص با اون صورتش که پهن باشه یا باریک، نَشسته اس؛ نارنجی و بزرگ باشه دم غروب، یا سفید و مهتابی باشه مثل حالا که رسیده درست بالای سرمون؛

جادوی سیمین چله ی آسمان با ناز و کرشمه ی شاهزاده وارش سوار بر گرده ی نور، دور نامادری دیرینه ی خود، زمین می چرخد و با رقص اندام گونه به گونه اش در برابر چشمان میلیونها دلداده روی زمین، در دامان  چادرْشب سیاه آسمان می لغزد…

لذت تماشای ماه و خیره شدن به او، سیراب نشدن از جادوی نگاه اش و ترنم لبخندی آرام به هنگام رویارویی با چهره ی سیماب وارش، تجربه ی قشنگیه که از کودکی با من بوده و بی هیچ استثنایی، بدون لحظه ای احساس تکراری یا عادی شدن، منو شیفته ی اعجاز و عمق زیبایی خودش می کنه.-برخلاف خیلی از اتفاقات و پدیده های شگرف دورو برمان در طبیعت که در زندگی روزمره جزئی از حواشی بی اعتنا و کم ارزش شده اند.

لذت تماشای ماه درست مثل طعم شیرین مز مزه کردن لحظه های کوتاه اما عمیق خواب-بیداری و یا آگاهی در بطن رویاست؛ مثل جنون بی منتهای خیس شدن زیر سیل اشک آسمون، روی پشت بوم تاریک و خلوت؛ مثل احساس رقت بی اندازه با لمس تن لطیف گل؛ مثل شوق پرواز با دنبال کردن پروانه توی باغچه؛ مثل طعم بوسه ای طولانی، همراه با صدای چیلیک چیلیک بارون روی سقف؛ مثل غلت زدن دایره وار و مدام روی آب؛ و یا حتی مثل درک خلأ کامل موقع شنیدن خبر قبولی در دانشگاه، با چشمای خواب آلود …

و بالاخره

لذت تماشای ماه درست مثل این است که با دوتا دست خودمون تموم وسعت بی نهایت رو به   آغوش بکشیم!

میهمانی در ضیافت ماهتاب:

درود بر تو ای جادوی سیمین شب هنگام!

چه فام غریبی در اطراف خویش پراکنده ای، بر بستر حریر ابرها

آن کدامین سیاره است که بر تارک فرش بلورینی که بر سینه ی آسمان گسترانیده ای، می درخشد؟

درود بر تو ای تبسم مهرآگین آسمان- آن پدر جاودانه ی خلقت- بر ظلمت بی انتهای مام زمین!

ای ماهتاب تابناک، جشن نورافشانی ات بر دل های عاشقان خجسته باد!

 

پیشنهاد جدید کاری!

نوشته شده در تیر ۲۷م, ۱۳۸۷ در گوناگون توسط حمیرا

 اخیرا از وقتی خانه نشین شده م، نگاه خانوم های همسایه عمیق تر و آتیش فوضولی شون تند تر شده!

توضیح این که ما تو یه محله ی قدیمی زنده گی می کنیم و همه ی اهالی محل هم دیگرو می شناسن، به جز من که هنوز بعد سی سال آزگار، خیلی از افراد سرشناس و مشهور محل به خصوص پایین برره ای هارو  اعم از ذکور و اناث، یا به اسم می شناسم یا به قیافه، جمع این دو محاله! معمولا وقتی اعلامیه ی فوت یه بنده خدایی روی محل های مخصوص درج اعلامیه از جمله نبش کوچه ی اصلی مون چسبونده می شه، تازه می فهمم که اِ اِ … فلانی این بود؟!! البته درد آدم نشناسی من گاهی با مرگ و میر آدم ها هم درمون نمی شه، چون اصولا در مملکت اسلامی و به قول الف.نون نکبت «انسانی» ما رسم نیس که از عکس پرسنلی خانوم ها- حتی پس از مرگ- استفاده ی ابزاری بشه!

اگه یه بار تشریف بیارین منزل ما، به ویژه عصرهای تابستون از ۵ تا نیمه های شب گاهی، متوجه می شین که از خیابون که وارد کوچه ی اصلی و بعد فرعی می شین، باید از بین یه کانال انسانی رد بشین. هر کدوم از بلوک های زنده ی این کانال رنگ و وارنگ یه اسکنر تمام قد تمام عیاری هستند که تنها و تنها با یه نگاه از بالا تا پایین، با هر سرعت ِ عبوری ِ که داشته باشین، کلیه ی اتفاقات زنده گی، اطلاعات صورت و سیرت، شجره نومچه ی آباء و اجدادی و خلاصه از سیر تا پیازتون رو مرور می کنن و تازه بعد از اون آنالیز داده ها و تبادل نظرها شروع می شه…اما حیف که تو محل ما تکنلرژی اون قدر ها هم رشد نکرده که یه پرینتر، خروجی ِ پردازش رو پرینت بگیره بده دستتون! ( دارم فکر می کنم کاسبی خوبی و می تونم به خانوم ها و آقایون بی کار محله پیشنهاد کنم!)

اما خودمونیم ببین من چه جونوری هستم که هنوز نفهمیدن من چی کاره ام!!!! از اون جایی که ما تو خونمون به خاطر مامان یه فقره دستگاه فشارسنج داریم و اصولا آمپول های غیر پنی سیلینی،دیکلوفناکی و …الخ… ِ مامان رو من خودم می زنم، و نمی دونم شاید هم برای اون دوره زپرتی آموزش کمک های اولیه که زمان دانش جوجویی رفته بودم، چند باری پیش اومده که بعضی همسایه ها در مواقع اورژانسی برای آمپول یا تست فشارو این حرفا! به خونه ی ما مراجعه کرده ن و اتفاقا  از وقتی بچه بودم به پیشنهاد شخص شخیص بنده ، قرار بوده تابلوی بزرگی با عنوان «سرویس خدمات ویژه ی درمانی، لوازم منزل، چهارپایه، یه نعلبکی ماست واسه ماست بندی، همه نوع ابزار، لباس مجلسی و مهمونی، وجه دستی قرض الپَس نده، چند جفت گوش مفت و مجانی واسه درددل، آب قند واسه فشار پایین ها، ماست یا آبلیمو واسه فشار بالایی ها، …. و …. » به جای پلاک بزنیم رو در خونه!

القصه… چند سال پیش که مجبور شدم به اصرار مامان برم خونه ی یکی از همسایه های محترم برای آمپول اورژانسی شون، دختر خانوم خونه نمی دونم چی به من گفت که با خنده گفتم: اما من که پزشک یا پرستار نیستم! و انگار که با این حرفم یه فحش آبدار نثارش کرده باشم، با لحن آزرده و طلب کارانه ای تقریبا داد زدند که: مگه تو بیمارستان کار نمی کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حالا بیا و ثابت کن که درس و شغل من هیچ کدوم به بیمارستان ربطی نداره؛ حالا خانوم باور نمی کرد، به من چه؟؟؟؟

خوب از وقتی از خیر کار ثابت تو شرکت گذشتم و مثلا پروژه ای کار می کردم و بیشتر روزا تو خونه بودم، ارباب رجوع هایی که میومدن درب منزل واسه دریافت خدمات، از دیدن من توی خونه اونم در طول روز یه خورده تعجب می کردن؛ اما حالا که کلّا و رسما داغ کار ثابت و پروژه ای رو گذاشتم به دل دکتر- رئیس مزخرف سابق و چسبیدم ور دل مامان جونم، و در ساعت های متنوع و جورواجور توی محل آفتابی می شم، دیگه جدی جدی درجه ی سوبژکتیویتیم ارتقا پیدا کرده! تا جایی که حتی بقالان محترم محله هم  منو شناسایی کرده ن!

هفته ی پیش که از کوه برمی گشتم، از تاکسی که پیاده شدم، به هوای خریدن یه دوغ خانواده (سارا) رفتم تو سوپر باکلاس محله:

- دختر فلانی (مامانم) نیستی؟

- چرا، هستم

- دانش گاه می ری؟

- تموم شده!

و این جمله ی دوم رو طوری ادا کردم که یعنی فوضولی تا همین جا بسه!

ولی همه ی این اراجیف رو نوشتم که به این حکایت برسم:

همین دیروز یه توک پا رفتم تخم مرغ و دلستر بخرم! با خودم گفتم حوصله ندارم به خاطر دلستر بلک تا سوپری ِ های کلاس سر خیابون برم ، واسه همین خودمو به ایستَک لیمویی ِ سوپری کوچیک سر کوچه راضی کردم، دریغا که بسته بود! واسه همین راهمو کج کردم طرف قدیمی ترین بقالی محل که حداقل تخم مرغ زرده-پررنگ ارزون تر از همه جا (۱۰۰ تومنی) نصیبم بشه؛ با این اطمینان که تو مغازه ی کاملا سنتی ِ حاجی… از قرتی بازی هایی مثل دلستر خبر مَبَر یوخ دور!

- سلام حاجی!

- سلام دخترم، چی می خوای دخترم؟

- ۵-۴ تا تخم مرغ لطفا!

- چشم… همین الان…

[هشتاد سال گذشت تا حاجی یه کیسه فریزر برداره و یخچال قدیمی شو دور بزنه و بیاد این طرف پیش خون که ۵ تا تخم مرغ بگذاره توش! دستش به اولین تخم مرغ که رسید، برگشت و با شیرین ترین لبخندی که تا حالا تو صورت یه پیرمرد دیده بودم، گفت:]

- دختر فلانی (بابام) هستی دخترم؟!

- بله

- عروس کی هستی؟

- هیشکی! [با خنده]

- درسِت تموم شده دخترم؟

- بله حاجی! [یقین داشتم که منظورش از درس، دیپلمه...]

- آفرین … آفرین……………………… برو ماشین نویسی یاد بگیر دخترم……. برات خوبه!!!!!!!!!!!

 

خوب فکر خوبیه… یه شروع جدید… راستی! ماشین نویسی همون تایپ خودمونه؟ یعنی برم تایپیست شدن بلت بشم؟! به خدا من بلتم بشمرم تا چلّ!

پ. ن. با خودم عهد کرده بودم به خاطر روز پدر چیزی ننویسم! از ترس این که بغض ۱۱ ساله ام شکسته بشه … نشد، یعنی نشد که بغضم نشکنه! چون همین که تصمیم گرفتم دست کم تو پس نوشت چیزی بنویسم، شکست…

بابای خوبم، روزت مبارک! به پاس همه ی مهربانی هایت و ساده گی ات در زیستن، دوست داشتن و مهرورزیدن…

چرا؟؟؟

نوشته شده در تیر ۲۴م, ۱۳۸۷ در گوناگون توسط حمیرا

ما چراااا می بینیییییییییم؟

ما چراااااا مییییییییییییییییفهمییییییییییییییییییییم؟

 

«حسین پناهی»