میان ماه من تا ماه گردون
تفاوت از زمین تا زیرزمین است!
بین همه ی خواهران خانواده ی ماه، تنها مهتاب خانومه که دورش هاله داره
و بین همه ی روسای جمهور و سران دول مختلفه در همه ی دوران و اعصار تاریخ جهان، فقط محمود ماست که با هاله ی درخشان دور سرش میره پشت تریبون و آمریکایی های بی ادبیات و شیطون و نصیحت می کنه!
آخه ما به کی بگیم نه هاله می خوایم نه هاله پرور؟؟!!! هانننننننننننننننننن؟
پ.ن.۱/ با دو شغل تازه دوباره رئیس دار شدم! اونم دوتا…. رسما اسم دار هم شدن:
۱/ رئیس بزرگ- که به دلایل امنیتی دور از چشم آتوسا دنباله نداره!
۲/ رئیس کوچیک فرفری نمکی! (اسم کاملش اینه، همون روز اولی که دیدمش نام گذاری انجام شد. اختصاری هم نمیشه. کاکتوس می تونه شهادت بده که چه قدر این اسم با مسماست و برازنده شه!)
پ.ن.۲/ علت تاخیر در آپیدن: خونه تکونی تابستانی…. آی خستونده شدم…….
پ.ن.۳/ توروخدا روزنامه همشهری، قسمت آگهی های قالیشویی رو بخونین و این عبارت رو واسه من ترجمه کنین: ” با اصول مذهبی”!!!!!!
یعنی چی آخه؟؟؟ یعنی که فرش و غسل می دن؟ یعنی می گین چه جوری سرشو تشخیص می دن؟ یعنی اول ریشه های سرشو می شورن، بعد سمت راست و بعد چپ؟ یعنی چی آخه؟ یعنی مثلا ما که نمی دونیم شستشوی فرش با اصول مذهبی چه جوریه، یعنی اگه خودمون فرش و توی حیاط خودمون بشوریم، یعنی نجس می شه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یعنی اون دنیا از اون پل باریکه رد نمی شیم؟ هانننننننننننننن؟ 
حالا بماند که چه قدر با این اسم های بامزه خندیدیم: شربت اوغلی، شرمت اوغلی، شربت اوغلی کیش، ظریف اوغلی، کوراوغلی، بشیر اوغلی، شریعت اوغلی….
تازه داشته باشین که مث پپه ها
نشستم به شونصد تا از این اوغلی ها زنگ زدم قیمت گرفتم واسه شست و شوی فرش های دست باف خواهر جان اینا، بعد خانوم خانوما زنگ زده ن به شوور جونشون، ایشون فرموده ن: اصلن شست و شو نمی خواد، می فروشیمشون دو تخته فرش ماشینی اعلا می خریم!!!!!!!!!!
پ.ن.۴/ من همین جا رسما و شرعا و عرفا از مهتاب خانوم نازنین حلالیت می طلبم واسه ی وجه تشابه زورچپونی با محمود …….. نگران نباش مهتاب جونم، برای اولین بار خانومش لباسشو توی نرم کننده ی هاله خیس کرده بوده اونم وهم ورش داشته، خیال کرده هر گردی گردو می شه… تو به خودت نگیر!
روش شعله ور کردن آتش غذای روح
“…هر کدام از ما داخل بدن مان عناصری داریم که نیازمند تولید فسفرند…هر یک از ما با یک قوطی کبریت در وجودمان متولد می شویم اما خودمان قادر نیستیم کبریت ها را روشن کنیم؛ … برای این کار محتاج اکسیژن و شمع هستیم. در این مورد، به عنوان مثال اکسیژن از نفس کسی می آید که دوستش داریم؛ شمع می تواند هر نوع موسیقی، نوازش، کلام یا صدایی باشد که یکی از چوب کبریت ها رامشتعل کند. برای لحظه ای از فشار احساسات گیج می شویم و گرمای مطبوعی وجودمان را در بر می گیرد که با مرور زمان فروکش می کند، تا انفجار تازه ای جایگزین آن شود. هر آدمی باید به این کشف و شهود برسد که چه عاملی آتش درونش را پیوسته شعله ور نگه می دارد و از آن جا که یکی از عوامل آتش زا همان سوختی ست که به وجودمان می رسد، انفجار تنها هنگامی ایجاد می شود که سوخت موجود باشد. خلاصه ی کلام، آن آتش غذای روح است.
اگر کسی به موقه در نیابد که چه چیزی آتش درون را شعله ور می کند، قوطی کبریت وجودش نم بر می دارد و هیچ یک از چوب کبریت هایش هیچ وقت روشن نمی شود.
اگر چنین شود، روح از جسم می گریزد و در میان تیره ترین سیاهی ها سرگردان می شود. بی هوده می کوشد برای سیر کردن خود غذایی بیابد، غافل از این که تنها، جسمی که سرد و بی دفاع بر جا گذاشته قادر بوده غذا تهیه کند…
…باید از افرادی که نفسی سرد و افسرده دارند، پرهیز کنیم. حتی حضورشان هم می تواند شعله ورترین آتش ها را خاموش سازد…
…فقط باید مواظب باشی کبریت ها را یکی یکی روشن کنی. اگر احساس قدرتمند همه را به یک باره شعله ور سازد، نوری چنان خیره کننده تولید می کند که چه بسا روشنایی اش در ماورای دید طبیعی ما قرار گیرد. آن وقت دالانی نورانی در برابر چشمان مان پدیدار می شود، گذرگاهی را که از لحظه ی تولد به فراموشی سپرده بودیم نشان مان می دهد و به سرمنزل مقصود نزد ملکوت اعلی فرامان می خواند.
روح آدمی همیشه در آرزوی بازگشت به سرمنزل خویش است. ترک کالبد خاکی…”
قطعه ای از رمان محبوب و مورد علاقه ام که برای سومین بار خواندمش:
مثل آب برای شکلات، لورا اسکوییول
آشپزی مستطاب روحی(۱)
آشپزی مستطاب روحی(۲)

آسمان، باورت نخواهم کرد
آبی ِ بی فروغت نخواهم دید
واز میهمانی شبهایت نور نخواهم چید
دل نخواهم داد به اشک دروغین ابرهایت
زیر بار سنگین نگاهت نخواهم رفت…
آسمان، بی سرو صداتر باش
رعد تو به گوش من زنگ است
راستش گو؛ رنگ دریا را تو دزدیدی
یا که او هم آیینه ی تو، خویش بیرنگ است؟!
آسمان، ای همیشه پابرجا
تا به کی چنین ستیزه جو و خموش
حکم خواهی راند به تن خسته ی من؟
روحم آزرده است از انبوه سوال
تا به کی انتظار نافرجام؟؟
تا کجاست گستره ی مهر پر منّت تو
جویم آن دم که برون روم ز خلوت تو
روزی خواهم ایستاد در برابر تو ،
دست از این رخوت ِ سرد ُِ ننگین
خواهم شست
باورت نخواهم کرد
نور خواهم شد
و به دلهای هاشور خورده از جبر تاریک تو،
خواهم تابید
…

پ.ن. امیدوارم تلخی ِ لحظه های آشوب و اضطراب امروزت به شیرینی ِ لبخند گرم و با نشاط مهربان مادرت پیوند خورد… باور نمی کنیم جبر تاریکی را که بر ذرات جان ِ عزیزترین مان سایه افکنده است… باور ما زنده گی ست… با قدرت عشق که نابود کننده ی پلیدی هاست…

آسمان تنها بود و دلش از وسعت بی انتها و خاموشش گرفته؛ روزی خارج از مرز بیرنگ زمان با تنهایی تازه شکفته زمین آشنا شد و بار سنگین اندوه خویش را در آغوش پرمهر زمین جا گذاشت. زمین، تازه عروس طناز، از آسمان دلیل عشق خواست و آسمان گریست… قطرات اشک بی ادعای او سینه زمین را بارور کرد. آسمان گریست و گریست و زمین در پاسخ به عشق بی ریای آسمان،هر روز گوهری از وجود خویش را با یک قطره اشک او آمیخت و هربار وجودی نو و شگفت انگیز را به عرصه هستی عطیه داد…
زمین پرتلالوترین گوهر را برای آخرین اشک آسمان نگه داشت و آنگاه که آن را برگرفت و عشق آسمان را بر خویش کامل یاقت، یکدانه گوهر دردانه اش را با واپسین برهان عشق آسمان شست و آنگاه «انسان» زاده شد…
پ.ن. چیییییییییییییییییییییییییی میگییییییییی؟!
*تنبل نرو به سایه سایه خودش می آیه
« …من می دونم، برای آدم تنبل که نمی خواد از جاش جنب بخوره خیلی سخته راه بیفته، ولی وقتی هم راه افتاد، عین وقتی ست که سر جاش نشسته، انگار چیزی که ازش بدش می آد خود راه رفتن نیست، از راه افتادن و وایسادن بدش می آد. انگار هر چیزی که باعث راه افتادن و وایسادن به نظر مشکل بیاد، این آدم به اون چیز افتخار می کنه…»
گور به گور (ویلیام فاکنر)
ترجمه نجف دریابندری
توضیح اجباری: خب خیلی ساده اس؛ یکی از دلایلی که این قده اصرار می کنم موقع بالا رفتن از کوه زیاد نایستیم خب همینه دیگه!
*برو کار می کن مگو چیست کار!
خب باید بگم کاری که سه سال پیش شروع شد، باید ادامه می یافت، اما افسوس که درد حماقت بد دردی ست!… حالا خوش حالم که همون کار دوباره داره شروع می شه… اصولا امنیت روانی در کار کردن از همه چی مهم تره!…یعنی میشه که بشه؟!…
*امروز زنده گی را آغاز کن!
امروز بعد از صحبت درباره ی همه ی ملزومات شروع کار، حرف از نیکو و زنده گی، ماجرای نیکو و رایانه، آموزش و پرورش فاسد، استعدادهای کورشده، فرصت های از دست رفته، تقلا برای گذران زنده گی، برای حفظ کردن لحظه های کوتاه خوب در میان فواصل طولانی سختی و تلخی،… داداش جونت این شعرو برام خوند! به ش گفتم: من عاشق این شعرم، چه خوب که یادم انداختین… هر طور شده امشب دوباره می خونمش… و نگفتم که امشب حتما آپش می کنم!
با تمام وجودم این شعرو نفس می کشم!


به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر بردهی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر میکنند،
دوری کنی . .. .،
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیات
ورای مصلحتاندیشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن.
پابلو نرودا
ترجمه احمد شاملو