زن نوگرای ایرانی

نوشته شده در شهریور ۲۸م, ۱۳۸۷ در گوناگون توسط حمیرا

تا حالا هروقت کسی ازم می پرسید تو فمینیستی یا نه؟! می‌گفتم نه! چون به این ادا اصول‌های مثلن فمینیستی که افتاده تو دهن ملت، اعتقادی ندارم. اما خدایی‌ش تا حالا هیچ تعریفی به اندازه‌ی این یکی از ماهیت واقعی زنان اون‌هم از نوع ایرانی به دلم ننشسته بود… حیفم اومد ثبت‌ش نکنم!

متن زیر رو از روی یه پایان‌نامه‌ی کارشناسی ارشد برداشتم که نویسنده‌ش ماخذ اصلی رو کتاب “زنان وبازتعریف هویت اجتماعی” نوشته‌ی مریم رفعت‌جاه معرفی کرده بود. حالا سرفرصت باید اصل کتاب رو پیدا کنم و بخونم…

“… مقایسه‌ی تیپ‌های گوناگون زنان نشان می‌دهد که یکی از عوامل مقاومت نکردن زنان در برابر الگوهای سنتی، مذهبی بودن آن‌هاست. معمولا در برداشت‌های سنتی ما از دین که غالبا آغشته به عرف و رسوم فرهنگی است، بر روی تقدس نقش‌های مادری و هم‌سری، کسب رضایت و اطاعت از شوهر و خلاصه «زن ِ خوب ِ فرمان‌بر ِ پارسای خانه‌گی» تاکید بسیاری می‌گردد.

از دید زن نوگرای ایرانی، فرودست شمردن زنان و تبعیض‌های جنسیتی از دین ناشی نمی‌شود، بلکه ریشه در ساخت اجتماعی و فرهنگی دارد. زنان نوگرا مدرنیته را نه با شور و شوق غیرانتقادی به تمامی می‌پذیرند و نه با نگاهی از بالا محکوم می کنند؛ نه سنت را معادل خواری وبندگی می‌شمارند و نه هرچیزی را به نام سنت و دین می‌پذیرند و به آن خو می‌گیرند.

زن نوگرا می‌خواهد چیزی بیش از زنده‌گی خانواده‌گی داشته باشد و به نظر می‌رسد بیش از آن که در پی فرصت‌ها و مسوولیت‌های مردانه (مشابه با مردان) باشد، در پی وسعت بخشیدن به فرصت‌های خودشکوفایی و کسب تساوی در قدرت و منزلت اجتماعی است.

زن نوگرای ایرانی نگاهی انسانی به خود دارد و می‌خواهد به سرحد استقلال و انتخاب خویش برسد و «خود»ی که نه ساخته‌ی وراثت باشد و نه پرداخته‌ی تقلید. در نتیجه زن نوگرای مورد مطالعه‌ی ما زن ایده‌آل ترکیبی از نقش‌ها و هویت‌های مدرن و سنتی را دارد…”

 

باغ وحش زنده‌گی!

نوشته شده در شهریور ۲۵م, ۱۳۸۷ در گوناگون توسط حمیرا

در کوچه گوسفندم

در مدرسه طوطی

در اداره گاو

به خانه که می رسم سگ می شوم

چوپانی از برنامه کودک داد می زند:

گرگ آمد! گرگ آمد!

و من کنار بخاری

شعر تازه ام را پارس می کنم

شاعر: اکبر اکسیر

 

پ.ن. خیلی وقته می خوام یه پست بنویسم درباره‌ی فروشنده‌گان مترو… چند وقته خیلی فکرمو مشغول کرده‌ن!

یه پست دیگه هم با عنوان: ” من و کتابخانه‌ی ملی” ! … ولی کو وقت؟ کو حوصله؟ نمی دونم، ولی با این اوضاع کاری که واسه خودم دست و پا کرده‌م، به آینده‌ی پروخالی شدن پیمانه زیاد امیدوار نیستم!  

 

لایحه‌ی شرم‌آور!

نوشته شده در شهریور ۱۶م, ۱۳۸۷ در گوناگون توسط حمیرا

من نمی فهمم چرا همه‌ی ملت فقط گیر داده‌ن به مورد مزخرف تعدد زوجین؟؟؟!!!

پس بقیه‌ی فضاحت‌های این “لایحه ‌نما” چی؟

بعدشم دیگه دارم از همه‌ی این بحث های الکی بالا میارم! سبز

یعنی واقعا خیال می کنین تا همین الان‌ِش هم بدون تصویب چنین ننگین‌نامه‌ای حقی به حق‌دار می رسیده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

زهی خیال باطل!

تنها اتفاق تازه‌ای که رخ داده، اینه که ما زن‌ها از این به بعد رسما و قانونا پالون دار می شیم… حیفه که یه عمر سواری بدی، اما خریت و برده‌گی‌ت به رسمیت شناخته نشه!!!  مهرورزی از این بیش‌تر می خواین؟ هانــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن؟

چن روز بعد نوشت: خب خداروشکر دست کم ماده های مزخرف ۲۳ و ۲۵ تغییر کرد!

رویای‌مرگ!

نوشته شده در شهریور ۷م, ۱۳۸۷ در گوناگون توسط حمیرا

تنها نشسته‌ام این جا، تو کافه‌ی‌ مورد علاقه‌م آزغال ( آب زغال چال) تقریبا در‌میانه‌ی‌ مسیر پلنگ چال از‌میدان درکه. تکیه داده‌م به تکه الوار افقی و خوش رنگ و لعابی که پیچ شده به پایه‌ی فلزی تخت و از پهلو چسبیده‌م به حفاظ نرده ای که تخت های کنار هم ِ کافه رو از شاخه های پربرگ درخت خرمالوی کال و چنار پیر جدا‌می کنه.‌ مسحور آوای  تصنیف های قدیمی به رقص ظریف و پراطوار آرشه روی سیم های ویولون با همراهی تمبک، از لای ‌میله های نرده- که با ترتیب قرمز،آبی، قرمز، زرد و دوباره قرمز،آبی، قرمز، زرد رنگ شده‌ن- خیره شده‌م به برگ‌های خاک گرفته و صخره‌های اون سمت کوه که آروم آروم ابریشم داغ آفتاب رو‌می کشند رو سینه‌ی لخت‌شون… این جا نشسته م تنها و با باد، یار دیرینه‌م، هم نفس و هم داستان شده‌م…

به دیشب فکر‌می کنم… به التهاب عجیبی که تو جونم افتاده بود…

حس ‌مرگ‌ مثل ‌یه بختک، لابه‌لای پرده‌های بی‌زمان خواب و بیداری چنگ زده بود به ریشه‌ی افکارم. نه این که از مرگ بترسم، نه! مدت‌هاست که آماده‌گی لازم برای سرودن غزل رو پیدا کرده‌م… حالا نه این که در آرزوی مرگ هم بسوزم، نه! زنده‌گی رو دوست دارم؛ با همه ی رنگ‌هاش، تلخی ها و افت و خیزهاش…

درست نمی دونم چه طور شروع شد. شاید از همان عصر دیروز که دل‌شوره‌ی عجیبی داشتم، یه حس غریب که گمان می‌کنم نوازش‌های نسیم پاییزی و خواهش یک‌باره‌ی نفس کشیدن در کوه، خیلی هم بی‌‌تقصیر نبودند!

…خواب ارواح سرگردان رو می دیدم… خودم روح شده بودم و بدون این که پاهایم به زمین برسند، در فضای خونه‌ی خودمون شلنگ‌ تخته می‌نداختم!…

وقتی بیدار شدم، ناگهان حس کردم تا چند لحظه‌ی دیگه با الهه‌ی مرگ ملاقات خواهم کرد! صدایی مطمئن و قوی به جای من حرف می زد و فکر می کرد و من می دیدم که یارای مقابله با جزم مسخ کننده شو ندارم. تن سپرده بودم به غرق شدن تو مرداب خیالات واهی…

یاد این افتادم:

صدای ناله های زخمی باد

از باریک ترین مجاری اتاق خلوت زده ام

در حجم تنهایی باران خورده طنین افکنده است

رامشگرانه

سودای پرواز جنون آلوده خویش را

در گوش من نجوا می کند

و من، مبهوت، بی فرصت تردید

کشش ذرات آماسیده روحم را

به سوی شراره های تند آغوش آتش زده اش

به نظاره نشسته ام

 

پ.ن. خیلی خوابم میاد!!!

 

باز هم شهریوری دیگر!

نوشته شده در شهریور ۱م, ۱۳۸۷ در گوناگون توسط حمیرا

دل تنگ ِ شنیدن خش خش ِ خشک برگ های رنگین

به گام های خسته و بی قرارم

غرق در آوای روزهای گذشته

در جادوی زردها، قرمزها و نارنجی های دل فریب

که گویی با ریزش خرامان خویش

در لحظه ی جدایی،

شاخه ها را به فردایی پرنقش در بهاری دیگر

نوید می دهند

 

دل تنگ ِ طراوت و خیسی بی امان بارانم

به آغوش باز

بر آماج قطره های اشک ابر

و رهایی از غبار کهنه ی نهان خانه ی جان

 

دل تنگ ِ بی قرار هم نوایی با غرش رگبار پاییزی ام

به فریاد نغمه های جنون زای وحشی

بی خواهش هم راهی ِ جیرجیرک ها

بی منت نگاه خیره ی

ره گذران قحطی زده ی احساس

به بوسه ای خیس

در ترنم موسیقای باران…

از بچگی از همون اول دبستان از جمعه، تعطیلی های رسمی، از روزایی که به خاطر برف زیاد مدرسه ها دودر می شد، از اون جمله ی معروف فیتیله، فردا تعطیله و بالاخره از تابستون گرم و پر از حشره و تعطیل نفرت داشتم! هیچ وقت هم هیچ خری رو در طول دوران تحصیل کتک نزدم! ولی عشق عجیبی به حضور در فضای کلاس و درس داشتم و هنوزم دارم. هر سال تابستون بعد ۹ ماه دوندگی و فعالیت مدام، تیر و مردادو می خوردم و می خوابیدم و استراحت می کردم. اما به محض رسیدن ماه مکرم شهریور، انگار آتیش می افتاد به جونم و بیقراری ها و شمارش های معکوسم واسه رسیدن مهر شروع می شد…

شهریور و خیلی دوس دارم؛ بیش تر به خاطر پیش قراول بودنش در حرکت پاییزی ِ سال! واسه بوی مست کننده ی پاییزی که از دامن شهریور به مشام می رسه… همون عطر عجیبی که با نوازش نسیم خنک، آدمو غرق می کنه تو حس و حال پاییز… البته امسال دور از چشم شهریور، اولین قرقاول پاییز شانزدهمین روز مرداد مشام تیز منو قلقلک داد!

از وقتی سفره ی درس و دانش گاه و … جمع شده، اول مهر ها یه حس غریبی دارم؛ یه جور حس ناخوشایند لج آور که هیچ رنگی از اشتیاق دیرینه ی اول مهری رو نداره. ولی اول شهریورو دوس دارم، چون منو به اول مهری نزدیک می کنه که با همه ی حس غریب و لج آورش، پیوند دهنده ی من به پاییز خیس و پر جنونه….

 

پ.ن. اصلاحیه ی القاب و عناوین روسا و همکاران جدید:

من با این اشخاص کار می کنم:

روسا: پاک نیت و  اوسّا بابا

همکاران: فرفری نمکی و زبل خوش خنده