رقیق!

نوشته شده در مهر ۲۱م, ۱۳۸۷ در گوناگون توسط حمیرا

رقیق شده ام

همانند مه سردی که سینه ی کوه را پوشانده است

رقیق شده ام

چونان غبار مبهم صبح که در پرتوهای زرین آفتاب می درخشد

رقیق شده ام

شبیه حبابی پر از رویاهای آبی که در آبی آسمان گم می شود

رقیق شده ام

مثل نسیمی که آزاد می دود و علف ها را به رقص مواج مجنون می کند

رقیق شده ام

به سان همهمه ی دور مرغان دریایی، در نوازش شن های آرام به خیزش موج ناآرام

پس نوشت ِ بعدن نوشت ِ اختصاصی:

خویشاوند عزیز کامنت جالبی گذاشته که خیلی آموزنده بود و بی حوصله گی و بی دقتی منو در نوشتن این پست جبران کرده؛ به خصوص تصحیح زیبایی که روی شعر نوشته و رنگ و بویی تازه به ش بخشیده:

“… رفت که به معنای رقیق شدن نیست. گرچه باید اول کسی رو پیدا کرد که بتونه معنای رقیق شدن را به ما تفهیم کنه. شاید در اون صورت بتونیم بفهمیم که معنای رقت اصلا چی هست.
یکی از اون، چرا این همه رقیق شدین ؟مگه کسی آب بسته به ساحت مقدس‌تون؟ همون‌طور غلیظ می‌موندین به‌کی آسیب می‌رسوندین؟
بعد از اون ،
همانند مهی سرد در سینه ی کوه
مثل غبار مبهم صبح در پرتو زرین آفتاب
هم‌سفرحبابی پر از رویاهای آبی در آبی آسمان
مثل نسیمی آزاد دویده در علف ها به‌رقص مواج
به‌سان همهمه ی دور مرغان دریایی، در نوازش شن های آرام

چه اشکالی داشت که این همه طول و تفصیل‌اش دادی ؟”

موضوع انشاء: روزهای هفته (۸)

نوشته شده در مهر ۱۹م, ۱۳۸۷ در گوناگون توسط حمیرا

چهارشنبه ها؛ روز پایانه‌سازی هفته‌گی

روز گزارش‌ها و جلسات هفته‌گی با جماعت روسا

روز برنامه‌ریزی‌ برای تعطیلات

روزی که اگر خودش تعطیل باشد، دست ۵شنبه را هم می گیرد و می کشد

روز ترافیک سنگین عصرگاهی

روز باروبندیل

روز اس ام اس های یادآوری به ملت برای کوه پیمایی

پ.ن. این چهارشنبه:

پیام های بی جواب و نازکشی ها از آتوسای اعظم برای رفتن به کوه البته با کاکتوس

کاکتوس گفت کار دارم، آتوسا هم ساعت ۱۲ نصفه شب گفت منو ببر درکه، که بنده به دلایل مگو گفتم نمی برمت!

بالاخره پس از مدتها عزاداری برای از دست رفتن هندزفری جان گوشی جان، یکی دیگر ابتیاع نمودیم. تازه یه فقره رم دو گیگ هم خریدم گذاشتم تو شیکم گوشی که جنبه ش بره بالا! آخــــــــــــــــــیش بازم موزیک و گاهی هم رادیو… آخر شب هم ۱/۱ گیگ رم جدید پر زموریک شد!

کلی هم پیاده روی کردم…از ۷تیر تا زیرزمین علاءالدین (علاءالدین زیرزمین ش؛ زمین زیر علاءالدین؛ زیر علاءالدین توی زمین؛…) بعدشم از زیر زمین علاءالدین (…والخ…) تا انقلاب….

ساعت ۸:۰۴ هم رسیدم خونه!

پس نوشت کلی :

۱/شکر خدا انشاء تموم شد! امیدوارم از این درس نیوفتم، چون دیگه حوصله ی پاس کردن دوباره شو ندارم. کلن از بچه گی از تذکره نویسی بدم میومد… اه اه اه اه… ولی یه نکته ی جالب کفشیدم: اتفاقاتی که هر روز این هفته برام افتاد، خیلی به نگرشی که درباره ی هر روز داشتم نزدیک بود.

۲/ آخ جونم… یه تغییر دیگه…دارم آماده می شم برای کوچ!

 

موضوع انشاء: روزهای هفته (۷)

نوشته شده در مهر ۱۶م, ۱۳۸۷ در گوناگون توسط حمیرا

سه شنبه ها روز دوگانه گی!

روز خوبی است اگر اتفاقی بیفتد

روز خوبی نیست اگر اتفاقی نیفتد!

حس گنگی داشته ام همیشه درباره ی سه شنبه ها

بعضی وقت ها شبیه دوشنبه می شود و گاهی مثل یک شنبه ها

پ.ن. این سه شنبه:

داشت سطر دوم محقق می شد که یکی از دوستام زنگ زد که همو ببینیم

خب منم با کمال میل رفتم و دیدمش… دلم دوسایز کم کرده بود براش (تنگیده بود)!

کلی باهاش تو چالش بودم سر بلوتوث و این حرفا… N95 اش کشته منو

بیشتر هم خودش کشته منو که بلت نبود درست و حسابی و تازه لج درآربازی هم در میاورد و نمی گذاشت یادش بدم!…

امشب راس ساعت ۷:۵۹ رسیدم خونه!

 

موضوع انشاء: روزهای هفته (۶)

نوشته شده در مهر ۱۶م, ۱۳۸۷ در گوناگون توسط حمیرا

دوشنبه ها، آلترناتیو پنج شنبه

دوشنبه ها را دوست دارم…خیـــــــــــــــــــــــــــــلی

روزی که مثل پنج شنبه پر است از تنوع

روز بیشترین راندمان ها… در همه چیز

روز ترافیک درس‌های تخصصی که دوست داشتی؛ وقتی دانش‌جو بودی

روز پیک انرژی هفته‌گی

پ.ن. این دوشنبه:

خب بعد از اون یک شنبه شب خــــــــــیلی عذاب‌آور، باید یه تعادلی برقرار می‌شد

بعدازظهری با فرفری‌نمکی و زبل‌خوش‌خنده رفتیم نشست جهانی‌شدن و دین!

یه حاج آقایی بود که کتاباشو گذاشته بود توی یه کیف خوشگل کتانی مستطیلی با بند بلند که راه‌راه‌های سبز و کرم داشت و به قول فرفری شبیه پانچوی مکزیکی‌ها بود… اسمش موند حاجی پانچو!

یه احمقی روبه‌روی ما نشسته بود، آب پرتغالو با نی از توی قوطی ریخت توی لیوان!!! یعنی دقیقن با یه فضاحتی قوطی رو چلوند که از توی نی منتقل بشه توی لیوان… لابد یکی به‌ش گفته بوده لیوانی باکلاس‌تره از نی یه !!!!!!

من یه دفترچه یادداشت کوچولو داشتم، یکی هم فرفری… فککککک کنم همه‌ی حاضرین فهمیدن که متن یادداشت‌های انبوه زیرجلدی ما سه نفر چی بود و حول چی می‌چرخید! مخصوصن (نخ‌سوزن) اون آقاهه “پیرهن سپیده،ته‌ریش‌تمیزه‌،مو قشنگه” که چش و چال مارو درآورد!

و یه چیز دیگه؛ بعد از مدت‌ها از حرف‌های سخن‌ران نشست یادداشت‌برداری کردم…با این که می‌دونستم متن‌شو به راحتی می‌تونیم بگیرم، ولی این کارو کردم. به دو دلیل: یکی برای امتحان سرعت خودم، یکی هم برای این‌که ..خب دلم تنگ شده بود واسه نت برداری‌های دوره‌ی دانش‌جویی خب …….. البته بماند که اوصولن فقط یه وقتایی، اونم موقعی که با درس یا استاده حال می‌کردم نت برمی‌داشتم؛ وگرنه که جزوه نویسای کلاس زیاد بودن………تازه با این غلطی که کردم و فرفری هم هرجا جا می‌موند از رو برگه‌ی من تقلب می‌کرد، بعید نیس از این به بعد این جور غلطا رو بندازه گردن من!

بعدشم کلن یه دوشنبه‌ی تیپیک بود!

بعدترشم مجبور شدم به مامان قول بدم که نهایت ۸ شب خونه باشم…… اه اه  اه اه اه…

 

موضوع انشاء: روزهای هفته (۵)

نوشته شده در مهر ۱۴م, ۱۳۸۷ در گوناگون توسط حمیرا

یک‌شنبه؛ خنثی ترین روز هفته برای من

اولین روز واقعی هفته

روز بی‌رنگ

روز بی‌ احساسی

پ.ن. این یک‌شنبه:

مورد اول کمی تا قسمتی نقض شد!

سر شب یه تلفن منو دگرگون کرد و همه‌ی بی‌رنگی و خنثایی یک‌شنبه رو از یادم برد

لعنت به حقوق ظالمانه‌ی مملکت ما

لعنت به همه‌ی قاضی‌های کثیف

لعنت به همه‌ی پزشکان دروغ‌گویی که به خاطر پول، مثل آب خوردن گواهی دروغ صادر می‌کنند

لعنت به همه‌ی ساده‌لوحی ها

لعنت به همه‌ی …

خیلی عصبی هستم…. خیلی