مرکز مخابره پیام‌های کودکانه!

نوشته شده در اسفند ۲۷م, ۱۳۸۷ در خونه مادبزرگه توسط حمیرا

54-s

سال‌ها پیش یه غلطی بفرمودیم و یه برگه‌دان خوشگل خریدیم برای کاغذ یادداشت کنار تلفن که هم جای کاغذ داشت، هم خودکار و مثلن یه جا برای سنجاق و گیره و امثالهم! خودکار که قربونش برم، هرچی تو جاش فرو می‌رفت، کم‌تر از یه شبانه‌روز غیب می‌شد و یا کله‌ش از لبه‌ی جیب یکی از اهالی ذکورمحترم منزل می‌زد بیرون و یا لابه‌لای جامدادی و خنزرپنزرهای بچه‌ها گم می‌شد. حتی تلاش مذبوحانه‌ی من در تقلید از جاخودکاری بانکی‌ها و قفل و زنجیر کردن مسروقه‌جات افاقه نکرد! سنجاق و گیره و غیره و ذلک که اصلا محلی از اعراب نداشت و اما کاغذها… هرنوع کاغذی که می‌گذاشتی توش، حالا از برگه‌های یادداشت سفید ورنگی ِ خوش برش (!) بگیر تا کاغذپاره‌‌های بریده‌ی یه‌روسفید و لبه‌کنگره‌دار و…، همه‌جور استفاده‌ای داشت الا یادداشت ویژه تلفن!!!

ادامه نوشته را بخوانید>>

تولدی دیگر!

نوشته شده در اسفند ۲۴م, ۱۳۸۷ در زنده‌گي من توسط حمیرا

بـــــــرای اولین بار در زنده‌گی‌م تصمیم گرفتم روز تولدمو برای خودم، تو دل خودم جشن بگیرم! برای همین از چند وقت پیش جوری برنامه‌ریزی کردم که این روز رو با تغییرات بزرگ شروع کنم؛ یه شروع تازه با رها شدن از دغدغه‌های کهنه و دلمه‌ بسته، هم‌راه با تولد آرزوها و برنامه‌های جدید…

هدیه‌ی تولدم به خودم همین وبلاگ جدیده، هرچند سه چهار ماه قبل که تصمیم به اسباب‌کشی گرفتم، فکر این قرتی‌بازی‌ها تو کله‌م نبود، با این‌حال ایده‌ی “تغییر” باعث شد از آب گل‌‌آلود ماهی‌گیری کنم و بنده‌ی خدا پدرام بی‌نوا تو این چند روز والبته بسی روزهای دیگه در طول این چندماهه چه‌ها که نکشید از دست من تا روز تولدم همه‌چی آماده شه…!

به‌ قول جناب آقای شِرک عزیز «در این قسمت فیلم» باید توضیح بدم که از همون اول پیشنهاد تملک سایت شخصی رو پدرام به من داد و بی‌خبر از بی‌سوادی مفرط و بهره‌ی هوشی سرشار من، مسوولیت راه‌اندازی و سروسامان دادن به حیاط خلوت جدید مارو به گردن گرفت و با صبر و سعه‌ی فت و فراووون (خدا بده برکت) بار و به مقصد رسوند. خدای خیرش دهاد!

حالا بماند که یک نفر زبل خان گرامی هم به فاصله‌ی چند روز بعد پدرام همون پیشنهاد و ارائه کردند، و خب منم خواستم زرنگی کنم و تا راه‌افتادن این‌جا چیزی به‌شون نگم و مثلن یعنی که یعنی:‌ سوپ‌ریزون راه‌بندازم! ولی دریغ که یه روز با بی‌احتیاطی من، و بی حیایی ِمانیتور رسواگر قضیه لو رفت و زبل خان هم کلی از دستم ناراحت شد و …

خلاصه این‌که: خانه‌ی جدیدم مبارک!

پس نوشت:

سعی می‌کنم قول بدم که از این به بعد بیش‌تر بخونم و اندکی هم بنویسم!

شب هیلدا

نوشته شده در اسفند ۲م, ۱۳۸۷ در نقل از ديگران توسط حمیرا

یکی بود، یکی نبود.

هیلدا، پیرزن تنها در کلبه‌ی کوچکی بر روی یک تپه‌ی زیبا زندگی می‌کرد.

هیلدا از شب نفرت داشت! از جغد، موش، خفاش، از تاریکی، سیاهی، سکوت قیرآلود شب و حتی از ستاره‌ها، ماه و شب‌پره‌ها و جیرجیرک‌ها گریزان بود.

ادامه نوشته را بخوانید>>

تونل!

نوشته شده در اسفند ۲م, ۱۳۸۷ در دوستانه‌ها توسط حمیرا

وقتی بعد از جست‌وجوی طولانی- غرق در خاطرات تلخ و سنگینی که با دیدن آدم‌های سیاهی‌زده زنده شده بود - بالاخره چشمم به کاکتوس افتاد و از لای جمعیت شتابان خودمو به‌ش رسوندم، وقتی منو دید، فقط یه جمله گفت:

«بالاخره به آخر اون تونل رسیدم»!