کوه نامه ها!

نوشته شده در تیر ۷م, ۱۳۸۷ در گوناگون توسط حمیرا

چون مدتی ست چشمه ی جوشان سرودن و نوشتن ام خشکیده و از طرفی وقت آن چنانی هم ندارم که سوژه های رقصان ذهن را به کلام دربیاورم، با بی حیایی مدام سرک می کشم در ترشی ِ هفت ساله ی وبلاگ نویسی ام- بماند که وسط ها مدتی بس دراز درپوش دبّه باز مانده بود- و از پست های جاافتاده ی قدیم می ندازم در پیمانه ی کنونی!

حالا هم به میمنت این که امسال بعد از مدت ها، کوه نوردی ِ کمی تا قسمتی منظم را شروع نموده ام و چه بسا که شماری از نوردها با همراهی رفیق هم تای پت و متی ام آتوسای کبیر و یک بار هم متاسفانه با کاکتوس جون غرغرو جونم ( رفیق سومی ِ ورژن جدیدِ سه نفره ی پت و مت) مزین شده، برآن شدم تا هرچه تا امروز درباره ی «کوه» نوشته ام، این جا پشت هم به صف کنم!

 

1) تو را می ستایم ای کوه؛

تو ای جلوه ایستایی

برای جسارتت در خراشیدن سینه ی آسمان

و به سایه روشن های دلفریبت در غروب پر شکوه آفتاب

تو را دوست می دارم ای کوه؛

برای صبر بی ادعای سینه ی فراخت

در برابر هجوم داغ سیلی های خورشید

و ساعتی بعد…

لمس دستان نوازشگر مهتاب

در سکوت رخوت انگیز و تاریک شب…

(اتوبان تهران-کرج ، سال ۷۵ در مسیر سفر به سوی سرزمین پدری)

 

2) جیکو همیشه، مخصوصا این آخریا، به خودش می بالید که رو هر شاخه ای از درختای باغچه یه دوست داره که گاهی وقتا با یکیشون هم پرواز میشد و با هم قشنگترین و مخفی ترین گوشه های باغ و پیدا می کردن. دلش خوش بود که با هر کدوم به یه زبون مخصوص جیک جیک می کرد!

جیکو چند وقت بود که دلش لک زده بود واسه پرکشیدن به باغ خلوت و سرسبز اونور کوه ؛ اما دوست نداشت تنهایی پرواز کنه تا اونجا.. واسه همین رو هر درختی که می نشست، می رفت سراغ دوستایی که رو شاخه ها داشت و با جیک جیک های سرمستش، یاد قشنگ بال زدن تو هوای آزاد کوه رو تو گوش اونا زمزمه می کرد.

اما انگار وقت گوش دادن به ترانه رهایی نبود! شاید میوه های رو شاخه ها زیاد شده بودن یا شایدم اونقد کم که سرش دعوا شده بود…

جیکو حس کرد که زبون جیک جیک شو هیشکی نمی فهمه… جیکو خودشم از جیک جیکش بدش اومد

جیکو تنها شد، تنهای تنها

جیکو دلش شکست….

(زمان دانش جویی- ترم آخر)

 

3) دیروز حدودای ظهر بود که با اتوبوس داشتم می رفتم دانشگاه. یه کتاب دستم بود که بدجوری رفته بودم تو بحرش! واسه یه لحظه که سر بلند کردم و از پنچره بیرونو نگاه کردم، یهو دیدم وسط بزرگراه چمرانم و تا چشمم افتاد به منظره کوههای روبرو، بی اختیار آهی کوتاه از سر شوق و شگفتی کشیدم! وای که چقدر صاف و ساده و شفاف بود.. باد تمیزی از سر تا پای کوه هارو گردگیری کرده بود و از یه طرف آسمونِِ سراسرپوشیده از ابر یکدست، تباین قشنگی درست کرده بود که باعث شده بود کوه با رنگهای طبیعی خودش، ترکیب غریبی از اخرایی و قرمز و خاکستری… جلوی روی آدم خودنمایی کنه!

تو فاصله ای که من تو فضای بسته کلاس و کتابخونه از یاد دلفریبی هایی که دیده بودم غافل شده بودم، ابرها یواش یواش سر و سینه ی برهنه ی کوهای بیخود شده از یه هوای تازه رو پوشوندن وبعد نم نم شروع کردن به نجوای عاشقانه با کوه و ریختن اشک شوق …

عصر که شد، موقع برگشت، پیاده زیر اشک زلال و کمروی ابر، دوباره چشمم به کوه افتاد و این بار برای چند لحظه فقط ایستادم و به هم آغوشی محوِ این دو خیره شدم!

ابر تو خلوت جادویی شب اونقدر به سینه ی کوهِ صبور و آروم اشک ریخت که امروزصبح کوه هارو آبی آبی دیدم، وسیع و بی ادعا…

(آخرهای ترم آخر دانش جویی)

 

4) یک تکه

فقط یک تکه پاره از آسمون

که چند تا شاخه درخت دویده بود تو دل آبی آرومش

با انبوهِ برگ های لرزون

و یک قرص° خورشید

که از لابه لای این خط خطی های ساده

روی پوست آدم جا می موند

کی می تونست چشمای منو روی این قاب قشنگ ببنده

دستمو بگیره و منو از آغوش وحشی باد

جدا کنه

کی می تونست ؟

***

از بالای کوه

شهر

خفته بود

خاموش و هراس آور

هرچند که در باور خویش

یکه تاز میدان زنده گان…

آخربی چاره از کجا می دانست

که تن پوش اش

لایه های بی وزن و رخوت انگیز پلشتی ست

***

و من هنوز در خلسه ی نوازش های نسیم

بر بستر آرام رویا گونه ی آن روز

جریان دارم

(این یکی و خیلی دوست دارم. دلیل؟ نمی گم! … بهار ۸۳ یا ۸۴)

 

5) امروز لذت یک کوه نوردی واقعی را چشیدم. تنها، آسوده خیال، با فراغ بال و فرصتی استثنایی برای عکاسی از طبیعت شگفت انگیز پاییز درکه…آزاد از دغدغه های نفس گیر روزمره، سبک بال و خرم، خالی از هر اندیشه ای؛ در پیمایش کوه و سنگ، به گام های آرام و جست و جوگر…

(این یکی و دیگه برای اولین بار تاریخ زدم زیر نوشته: ۲۴/۸/۸۶ ! برگشتنا که هوا تاریک شده بود، نشستم توی یه کافه؛ از پسره خواستم که شارژر گوشی مو بزنه به برق و برای این که منّتی نَمونه روی سر کچلم، یه دلستر لیمو هم ازش خریدم و تو فاصله ای که گوشی یه جونی بگیره، تکیه دادم به پشتی زهوار دررفته ی روی تخت و چشم-بسته گوشمو سپردم به صدای یه آقاهه که چند تا تخت اونورتر با دوستش نشسته بود و با یه حس خیلی عجیب و دل نشین شعر می خوند. جدّا که هم دلستره چسبید هم صدای با احساس آقاهه و هم طبیعت دل فریب درکه ی پاییزه!)

 

6) برای خوندن یکی مونده به آخرین کوه نامه های من روی این جا و این یکی جا و این یکی دیگه جا  بلینکید! قبلی ها یا هیچ وقت پست نشده بودند یا پیمانه (وبلاگ دونی) ِ مربوطه به دیار عدم فرستاده شده! خوش یا بد بختانه این آخری رو وقتی با قلم «تره فرنگی» ، «تره کوهی»، « تره وحشی»، « تره تیزه»، «شاتره» و بقیه ی اعضای خانواده ی تره ها…مهمون آتوسا جونم بودم نوشتم و ه ن و ز از آرشیوش پاک نکرده متاسفانه!

 

7)* این بار آخری که با آتوسا رفتیم کوه، یعنی همین دیروز، من از شب قبل از آتوسا تعهد یه طرفه گرفته بودم که به یه شرط می ریم درکه: «کاکتوس هم حتما بیاد و توی آزغالچال برامون هندونه ی گرون تومنی بخره» و من تا لحظه ای که پیکره ی آتوسای تنها رو سر قرارمون ندیدم، در این خیال باطل سیر می کردم که کاکتوس « نیز   هم  همچنین  حتی» (NH3) با ما خواهد اومد و ما هندونه خواهیم خورد! زهی خیال باطل!!! وقتی تو آزغال چال نشسته بودیم و هندونه خوردن ملت رو با حسرت تماشا می کردیم و آتوسا داشت با اس ام اس های بی نتیجه و بی جواب به کاکتوس جونمون می گفت که ما هندونه می خوایم، آرزو کردم که ای کاش مملکت بسامانی داشتیم و می تونستیم با داشتن شماره کارت اعتباری کاکتوس اون جا توی درکه هندونه گرون تومنی بخریم!

[ماجرای هندونه ی گرون تومنی رو به قلم آتوسا این جا  بخونین.... یادم رفت بگم که آتوساNH3 کوه نامه های زیادی نوشته، ولی به من چه؟؟؟خودش لینک بده به کوه نامه هاش! ]

*استاد هوشنگ مرادی کرمانی رو دیدیم که داشت عصای کوه نوردی می خرید (همون موقع که آتوسا می خواست نقاب بخره) قبلا اون سال های دور که با اراذل دانش گاه می رفتیم درکه، یکی دوبار استاد را دیده بودم، ولی این بار به حکم ذوق  و شوق آتوسا، سلام و علیک ساده و صمیمانه ای رد و بدل کردیم و منتظر موندیم که خرید استاد تموم بشه و بعد آتوسا خرید کرد. نیم چه تعارفی زد برای هم راهی که تشکر کردیم. حیف که یه آقاهه هم راهش بود، وگرنه هرجور شده کله ی آتوسا رو تحت عمل شیره مالیزاسیون قرار می دادم که تعارف رو هرچند تنها از روی ادب ادا شد، بپذیریم! چند وقت پیش جایی خوندم که به خاطر بیماری قلبی در بیمارستان بستری ست! و بالطبع بسی خوش حال شدم که حالش اون قدر مساعد شده که می تونه دوباره بیاد کوه.

*یه خبر بد! خدا دیگه قوت نمیده!!! درباره ی این خبر بد توضیح اضافی موقوف! چون لینکش رو بالا داده م.

*آتوسا هر نوع گیاه، علف و یا گل وحشی می دید، وسط حرف خودش یا خودم می دوید و می گفت: شایدم اینه! طفلک دچار سندروم انتخاب گیاه مناسب برای پروپوزال تاریخی خودش شده! و تازه بدترین قسمتش اینه که من حق بلند کردن صدا برای ایشون و یا تند حرف زدن رو ندارم چون ایشون هنوز پروپوزال را دفاع نکرده ن! به من چه؟؟؟؟

نتیجه ی جغرافیایی: تنوع گیاهی درکه خیلی زیاده!

* آتوسا بالاخره داستان عجیب یه آدم رو برای من تعریف کرد… و من برگشتنا داستان مسخره ی عوضییت ها و حماقت های کاری خودمو با دکتر جان مزخرف شرح دادم و البته آتوسا هم متقابلا داستان برادرشو که سال ها قبل اشتباهات منو مرتکب شده بود، بازگو کرد! ……

من کی آدم می شم؟….

هیچ وقت……….

درد ما…

نوشته شده در تیر ۶م, ۱۳۸۷ در گوناگون توسط حمیرا

..: آفتاب با نگاه داغ و سمج از پشت سر دنبالم میکنه. از هرم لعنتی ش کلافه ام و لباسای خیس و چسبون، حسابی خلقمو تنگ کرده. با آخرین جونی که برام مونده، خودمو تقریبا پرت می کنم رو پله ی اتوبوس. حوصله ندارم محاسبه کنم که الان آفتاب کدوم طرفی می افته، همون جا روی اولین صندلی میشینم و سرمو تکیه میدم به شیشه. چشمم به نگاه چندش آور راننده میافته که با اون چشای وغ زده ش زل زده به یقه ی باز یه دختر ۱۶-۱۵ ساله. دلم آشوب میشه و زود بلیط رو میدم به بغل دستیم تا مجبور نشم واسه دیدن چهره ی وقیح راننده کفاره پس بدم!…

به محض راه افتادن اتوبوس، رشته های بی سروته فکر و خیال می پیچن به گَل هم؛ مثل یه مجسمه تخت چسبیدم به صندلی، در حالیکه روحم باهم زدن شوربای اتفاقات ریزو درشت، دیده ها و شنیده های روزمره و کسالت بار، آرزوهای سرخورده، تارهای نازک بیم و امید، نقشه ها و ایده های جسور، و البته با چاشنی ونگ زدن بچه ی پشت سری، و سروصدای ترافیک لج آور بیرون، و… دنبال راهی برای بهتر شدن “وضع موجود” میگرده!!…

توقف یکباره ی اتوبوس توی ایستگاه منو از ته چاهی که توش خزیدم بیرون میکشه. ناخودآگاه چشم میدوزم به در اتوبوس، دلم می خواد که تو چهره ی تک تک مسافرایی که سوار میشن، عناصر تیره و روشن زندگی و عوالم جورواجورشونو بکاوم! تنها یه نفره: زنی بلند قد، سرتاپا مشکی پوشیده ، با یه کیسه ی سیاه تو دستش. صورت کشیده ای داره با چشمای خمار و گونه های تو رفته و لبهای نیمه کبود. کمی دس پاچه و نگرونه، روشو بر میگردونه سمت خانمها و دونه دونه اونارو از نظر میگذرونه. انگار به نظرم آشناس!… آره خودشه، قبلا توهمین خط دیده بودمش. جوراب فروشه…« جورابای مشکی و رنگ پا، مچی، سه ربع، بلند؛ ارزون ارزونه، سه جفت دویست تومن….» درست حدس زدم. با نگاه به کیسه ی سیاهی که دستشه مطمئن میشم و منتظر میمونم که بازی یکطرفه شو شروع کنه! اما نمیدونم چرا هیچی نمیگه؟! چرا دست دست میکنه؟ همینطوری زل زده به ملت! لبهاش به حرکت کوچیکی از هم باز میشن، انگار که بخواد نطق غرایی رو شروع کنه؛ اما یهو پشیمون میشه و مث برق گرفته ها برمیگرده! حس می کنم بجز من هیچ کس متوجه تغییر حالش نشده؛ شایدم این جور چیزا به دید آدما، اونم تو این زمونه ی پراز تنش و فشارهای مداوم کاملا طبیعی و هنجاره! سعی میکنم خیره بهش نگاه نکنم، اما حرکات عصبی و اصوات زیر لبیش از نظرم پنهون نمیمونه. به زحمت تلاش میکنه که جلوی قطره های رسواکننده ی اشک رو بگیره. یواش یواش تن صداش خشن تر و بلندتر میشه و اصوات نامفهوم دارن شکل کلمات شکوه آمیز می گیرن. نم نمک توجه آدمای دیگه جلب میشه، اول نگاه های بی اعتنا و کاملا متمدن! و بعد بیرون زدن لایه های کنجکاوی، تمسخر و نظریه پردازی ایرونی! زن با توجه دیگران تحریک شده و با نگاه کینه توزانه ای رو به سمت آقایون فریاد میکشه: « آهای مردای بی غیرت! لا اقل واسه اون زنای صیغه ای تون جوراب بخرین!»

شلیک خنده بین زن و مرد می پیچه، تفریح خوبیه واسه مردم خسته و تکرار زده! حالا دیگه همه از وجود یه زن بلندقد سیاه پوش توی اتوبوس باخبرن و میدونن که شغلش جوراب فروشیه و زن جسور و تندزبونیه و البته دستش درد نکنه که خستگی یه روز گرم رو با یه طنز “بروز” از تنشون کنده….

ایستگاه بعدی؛ زن بلند میشه و با سری پایین به سرعت از اتوبوس پیاده می شه…

 

و تنها چیزی که از چهره اون زن و اون حادثه برام موند، خطوط مبهم و بیرنگ “درد” بود:..

پ.ن. این داستانک واقعی رو چند سال پیش نوشتم… حوصله ندارم دوباره ویرایش کنم.. اگه اشکالی داشت، ببخشید!

فردا رو بچسب که با آتوسا و کاکتوس میریم کوه و قراره کاکتوس جونم عوضی بازی در بیاره و از اون هندونه های گرون تومنی که دفعه ی پیش من و آتوسا خوردیم، برامون بخره…شیطانگاوچرانخندهقهقهه

مهدی دیوونه!

نوشته شده در خرداد ۳۱م, ۱۳۸۷ در گوناگون توسط حمیرا

میگن مهدی از اولش دیوونه نبود؛ دیوونش کردن! من که یادم نمیاد، آخه خیلی کوچیک تر از اون بودم که مهدی عاقل و سر به راهو دیده باشم…

همسایه دیوار به دیوار ما بودن؛ اهل کردستان. با اهل محل رفت و آمدی نداشتن و سرشون تولاک خودشون بود. اوایل انقلاب، مهدی رو به جرم قاچاق اسلحه گرفتن و پنج سال حبس براش بریدن؛ اونم با بدترین شکنجه ها! تا مدتها ازش خبر نداشتن، تا اینکه یکی از بچه محلا، تونست ردی ازش بگیره ….

بعد آزادی از زندون، از این رو به اون رو شده بود. یادمه ازروی کنجکاوی کودکانه، از بالکن تو حیاطشون سرک می کشیدیم؛ اما تنها صحنه ای که مدام تکرار می شد، مردی قد بلند، لاغر و استخونی با چهره سیاه و تکیده بود که دستاشو به کمر می گرفت، سرشو پائین می نداخت و دائم دور حیاط کوچیک شون راه می رفت و هی راه می رفت…. میگفتن اون قدر شکنجه داده بودنش که طفلی پاک عقلشو از دس داده بود! بین بچه ها شایع شده بود که تو شکنجه ها  کله پا آویزونش می کردن و مثل موتور می چرخوندنش!

هیچ وقت هیچ حرفی نمیزد؛ با کسی ام کاری نداشت، ولی نمیدونم چرا یه حسی تو ما بود که از قیافه افسرده و عبوسش می ترسیدیم و همیشه ازش فرار می کردیم…

یه روز براش زن گرفتن! یه دختر کم سن و سال با لپای گل انداخته و هیکلی ریزه میزه ، از یکی از روستاهای کرد نشین مازندران آوردن و عروسی بی سر وصدایی براش گرفتن. فکر کنم به یه سال نکشید که دختره تاب نیاورد و رفت خونه باباش و مهدی تنهاتر شد، تنهای تنها…

بعدشم گذاشتن وبرای همیشه از اینجا رفتن؛ اما مهدی از این محل و قدم زدن تو کوچه پس کوچه هاش دل نکند…

چند روزپیش تو خیابون دیدمش؛ با همون قیافه، سر پائین، دستا گره خورده به پشت و مث همیشه، یه پولیور گرم تنش بود! و تند وتند راه می رفت…

نمیدونم تا کی می خواد به این راهپیمایی خاموش ادامه بده! شاید تا وقتی که جوابی واسه زندگی تاب خوردش پیدا کنه…

قاصدک عوضی!

نوشته شده در خرداد ۳۰م, ۱۳۸۷ در گوناگون توسط حمیرا

بیخودی دلتو صابون نزنی که این جا، تو این پست صد من غازی، اسمایلی دل و قلوه به سوی تو گسیل بشه، تنها به این دلیل که روز نامیمون ۳۰ خرداد متولد شدی و نه به دلیل دیگرگفته باشم!

بعد از اون اشتباه عوضی و گاف بزرگ سالیانه ی من در تبریک گفتن عجولانه ی ده روز قبل موعد (… نداره که!)، لابد چون اس ام اس زدم که این دفعه دیگه واقعنی تولدت مبارک! برو وبلاگمو بخون توش تولد-نومچه ی تورو پست کردم.. ، زودی پریدی تو سایت خوابگاه اصفهان و وهم ورت داشته که لنگه ی یکی از اون نومچه های آن چنانی گل و بلبلی, جینگیله مستونی (مسّونی) که وقتی جوون و خام بودم برات می نوشتمو این جا پیدا می کنی با کلی غش و ضعف و قربونت برم و از اینا …

هنوزم نمی تونم بفهمم چی شد که من این اراجیف بی مایه رو برای تو! آره تو آتوسای لعنتی نوشتم! مثل قاصدک آزاد ، من دارم بزرگ می شم و یا قاصدک های نازپرواز که مثلا به جای اولین کامنت من برای وبلاگت KGMN اونم بعد چندین ماه از اولین پستت فرستادم! بعد اون همه اس ام اس هایی که آدرس KGMN رو با درخواست عاجزانه واسه نظر دادن می فرستادی و علی رغم تکنولوژی های پیش رفته ی مخابراتی و ارتباطات تسهیل یافته ی مشترکین تلفن همراه در ایران هیچ کدوم به من نمی رسید…

حالا که این خزعبلات دروان جوونیمو می خونم، به خودم می گم: آخه چه معنی داره بی دلیل و بی ربط وجود لطیف و سبک قاصدک رو بی خبر از تبعات نامعلوم و سوق استفاده های مشتی بی خبر از خدانشناس! به چون تویی نسبت دادم ؟! هاننننننننننننننن؟

اما نه، حتما یه حکمتی توش هست که اسم تو شده قاصدک! به من چه؟؟؟؟ خودتی…….فقط برای این که بیشتر به تو بخوره و برازنده ت بشه، بهتره یه د̓مب خوش ترکیب و بامسما هم ببندیم به کله ش که بشه: قاصدک عوضی!

اما بی شوخی هرچی فک می کنم می بینم بی خودی نیس که من و تو و کاکتوس مثل آب خوردن خودمونو به صفت ارزنده و پر افتخار عوضی ملقب می کنیم! (حالا می خواد به کاکتوس بر بخوره یا نخوره! به من چه؟؟؟ خودش گفته…)

حالا می خوای بدونی چرا قاصدک عوضی؟

فک کن؛ یه نگاهی بکن به گذشته ی خودت… ببین خداوکیلی کجاها بوده که مثل بقیه ی آدم های روی زمین زنده گی کردی؟ چند بار به ندای م , و ق ی ت (با کسر میم ) صلا دادی؟ چند نفر مثل خانم مین چین (رئیس اون دانشکده ی رنگی رنگی)، رامکال (سردسته مافیای جهنم)، سردار تزویر (همون که تا وقتی نرفته بود ینگه ی دنیا، شبها با پیژامه و روپوش سفید تو جهنم می خوابید و روزا مراسم سجاده آب کشی علمی، اخلاقی، سیاسی، انتخاباتی و … برگزار می کرد) برادر دینی، مامان یگانه کوچولو (که تازه بهم گفتی عضو بسیج جهنم هم شده)، کوکو اسپانیش (با اون تیکه ی مشهور نمیری الاهی)، اون آقای دکتر جهنم ثانی (که لقبش یادم نیس)،آقای دکتر نصفه سیبیل خنده یه وری، از همه مهم تر و اساسی تر: لیدی-اردک و ده ها آدم  دیگه که جلوت سبز شدن و هی نشانه پشت نشانه از طرف زمین و زمان روانه ی تو شد که از این همه آیه و قسم به خودت بیای، دست از عوضیت مزمن برداری و آدم بشی… که نشدی! که صد البـت همین نوع فرآیند به شکل Personalized در سیر تکوینی کاکتوس و من هم، نیز، هم چنین و حتیاتفاق افتاده، هر کی به تناسب شرایط خودش!

من و آتوسا

ولی آتوسا با تمام حرص و جوشی که از جانب لیدی به خاطر پستی و رذالت بی منتهاش در حق تو  و دراومدن امتیاز ثبت شرکت سهامی کاهو و توتون از دست تو قورت دادم، واقعا دلم براش سوخت وقتی اون پیام صوتی عاجزانه و در عین حال مزورانه شو توی گوشی تو شنیدم! و حالا خوش حالم که جواب اس ام اسمو که پرسیدم اوضاع تز جدیدت چه طوره، با عبارت «ای…» میدی و این منو امیدمند می کنه (هرچند واهی!) که شاید درجه ی عوضیت خودتو اندکی کاهش بدی و بی دردسر این قائله ی کش دار رو فیصله بدی!

.

.

.

تولدت مبارک قاصدک عوضی!

همه ی اونایی هم که بالا نوشتم واست، حقت بود؛ قورباغه هم قدت بود؛ فردا سر عقدت بود؛ مار کمربندت بود…

پس نوشت الزامی (آتوسا نخونه): توضیح زیادی نمی خواد! این تنها یک نوع ادبیات اختصاصی با واژه ها و ترکیبات قراردادی بین دوستان عوضی ست، بخشی از چهره ی واقعی آتوسا رو توی همون نوشته هایی که لینکش بالاست، ترسیم کردم. چون Choice دیگه ای نداریم، به این Format عمل می کنیم!

سنگ و ماهی و ابرهای لعنتی و … آفتاب

نوشته شده در خرداد ۲۷م, ۱۳۸۷ در گوناگون توسط حمیرا

وای این ابرهای لعنتی!

- چی؟ تکرار کن

گفتم: لعنت به این ابرها!

- باور نمی کنم. تو؟ مطمئنی که خودتی؟

آره،‌ من خودمم، و بازم میگم که لعنت به این ابرها…

- اما این امکان نداره، مگه این تو نبودی که همیشه چشم به راه ابرها می موندی؟ مگه تو نبودی که خرامیدن شونو از اون گوشه ی دور آسمون می پائیدی و نگاهتو از جست و جوی اشکال غریب و دنیای رنگ به رنگ رویاهات، لابه لای طنازی های لحظه به لحظه ی  نرمه ی ابرها سیراب می کردی؟ مگه این خود تو نبودی که گوش می سپردی به هی هی کردن های باد واسه جمع کردن رمه ی بی خیال و بازیگوش کودکان ابر؟ بی اختیار پلک هاتو به کرختی تسلی بخش رویاهات، رو هم میگذاشتی که ناگاه از گرومب گرومب دعوای دیو هایی که پشت انبوهه ی سپید ابرها لونه کرده بودند، هراسون می شدی. از دیدن صورت کبود ابرهایی که به خاطر آشتی دادن دیوها سیلی می خوردند و سیاه می شدند، دلت بی تاب می شد، غصه می خوردی و جامه ی سخت- چسبیده به تاروپود تنت رو پاره می کردی. درد می کشیدی اما آه نمی گفتی و همچنان سنگ می موندی…

مگه این خود تو نبودی که آروم و بی صدا، تن دردآلودتو با اشک های زلال ابرهای دل شکسته می شستی؟ اشک ها از روی سینه ی خراشیده ی تو سر می خوردند و چیکه چیکه تو حوض کوچیک من سرازیر می شدند. اون وقت من توی خیسی دل تو و ابر شنا می کردم و نفس می کشیدم…

باورم نمیشه، نه، تو اون سنگی که من می شناسم نیستی! سنگی که با من بود،‌ کنار حوض من بود، عاشق ابر بود؛ دایه ی اشک های ابر بود؛ تکیه گاه خستگی ها و بی آبی های من بود؛ حالا چی شده که این چنین بار لعن و نفرین به سینه ی معشوق خود روانه می کنه؟… نه باور نمی کنم….

آه… ماهی زیبای من، مدت کوتاهیه که تو با اون روح لطیف و بی مرزت که تو حجم کوچیک دل مهربونت جا گرفته، با درخشش پولک های مرمرین و باله های ظریف و رقصانت، مثل لمحه ای از یه رویای شیرین و دلچسب،‌ همدم من شده ای و با معصومیتی شگرف امواج نامرئی دردهای منو حس می کنی… اما من سالیان درازی است که این جا خاموش نشسته ام و چشم به آسمون دوخته ام به امید شنیدن آوای هی هی خسته ی باد در پی ابرهای آبستن مرهم درد های من… تو به تازگی میهمان خلوت دیرینه سال من شده ای، حال آنکه من چه روزها و چه شب ها که با ترانه ی ریزش قطراتی که رسالت پوساندن و فرسودن تن سنگی منو به دوش می کشند، به نجوا نشسته ام…

اما ماهی لغزان من، گول این ابرهایی که امروز بالای سر من و تو چنبره زده ن رو نخور! این ها اصالت ندارند. هیچ کدوم از این پشته های بی شکل و بی رویایی که می بینی،‌ حاصلی برای زخم من و تشنگی تو ندارند، جز اینکه جلوی نگاه گرم و پر فروغ خورشیدو بگیرن… این ها آبستن هیچ اشکی نیستند،‌ معلوم نیست که به ضرب چوبدست پوک کدوم باد مزخرفی هل داده شده ن بالاسر ما و چهره ی گرم و پر مهر آفتاب رو به محاق کشوندند!

آه خورشید، خورشید، ….چه قدر نیاز دارم به نوازش های دلپذیر دستان پر حرارتش که مثل مخمل نرم روی پوسته م می خوابه… چه سرشار می شم از حس شرمسارانه تاب نیاوردن در برابر نگاه تند و سوزانش که از لا به لای خراش های سینه ام به اعماق جانم نفوذ می کنه و سنگینی های دل سنگی مو ذوب می کنه… و وقتی که از لهیب شراره های خودش به سرخی خون در میاد، دست دراز می کنه و صافی سیاه شب رو می کشه رو خودش و اون وقته که به هیأت ماه تو دل آسمون چادر گلدار به سر، خودنمایی می کنه… و اون منم که سکوت قیرآلوده شب رو با نجوای سپید نور ماه به صبح می رسونم…

آه، این ابرهای مزاحم، این آیه های تلخ غربت …

حالا ماهی کوچیک و حساس من، فهمیدی که چرا میگم: لعنت به این ابرها؟

توضیح نوشت: این نوشته رو چند سال پیش نوشتم برای ماهی کوچولوی ته دریاچه دلم: ژیلا… وقتی با هم توی شرکت لیدی اردک کار می کردیم… وای چه روزهایی بود! دلم خواست… البته بدون لیدی!

تصویر بالا هم یکی از تابلوهای نازنین ژیلاست. یه کار کلاژ که بوم شو خودش درست کرد و بافت داد و دور نقاشی رو با آینه کاری تزئین کرد…