کاکتوس عزیزم
این روزها، این روزهای لعنتی هروقت به یادت میوفتم، از خودم بدم میاد. نه تنها به خاطر اینکه از عجز خودم بیزارم، بلکه حتی فکر میکنم خیلی بیشتر از اینها میتونم کنارت باشم و نیستم! گرچه میدونم همراهی من به هیچ دردی نمیخوره که حتی شاید خاری باشم که زخم عمیق ِتو تیزتر میکنه… و تو دوست خوبم هروقت که از دست سماجت آزاردهندهی من به تنگ میای، تازه عذرخواهی میکنی که حرفهای شیرینی برای گفتن به من نداری ؛ که مجموعهای شدهی از تلخیها، تضادها و احساسات تلخ ـ تلخ ـ تلخ … و کاکتوس عزیز نمیدونی با این حرفت چه قدر بیشتر و بیشتر از قبل از خودم منزجر میشم؛ وقتی میگی که شماها هیچ کدومتون نمیتونین احساس منو درک کنین…

