نوشته شده در اردیبهشت ۹م, ۱۳۸۸ در روزنوشت توسط حمیرا

دلم گرفته

از اندوه بی انجام یک عبور

و بغضی که باید خشکاند

در جریان خیس یک احساس ِ محکوم

نوشته شده در اردیبهشت ۵م, ۱۳۸۸ در روزنوشت توسط حمیرا

اشک‌های گرم و شور تو

مرا لب‌ریز شرم می‌کند

با هر نگاه تو احساس گناه می‌کنم

می‌ترسم از خودم

از ناتوانی‌‌ام در پرگشودن به‌سوی تو

با این همه

شده‌ای همه‌ی بهانه‌ام

آیینه‌ی زنگار گرفته‌ی قلبم

تنها برای تو صیقل می‌خورد

با شوری گرم اشک‌های تو…

زنده‌گی شناسی!

نوشته شده در فروردین ۲۲م, ۱۳۸۸ در افکار سرگردان توسط حمیرا

همیشه به این فکر کرده‌م، برای نوشتن یه داستان بلند که تکه‌های بزرگ و کوچیک از زنده‌گی آدم‌ها رو کنار هم می‌چینه، لازمه که همه یا دست‌‌کم خیلی از واژه‌های زنده‌گی رو بلد باشی! برای همین وقتی یه رمان خوب می‌خونم، حسرت می‌خورم که چرا هیچی از زنده‌گی بلد نیستم و این همه کلمه، اصطلاح، ضرب‌المثل‌های جورواجور، آداب و فرهنگ مردم عادی… و خیلی خیلی چیزای دیگه از تاریخ و سیاست و فلسفه  و هنر و ادبیات گرفته تا آشپزی و سالاد مارچوبه و … فرق بین ساس و خرخاکی رو نمی‌دونم! با این حساب من حتی نمی‌تونم یه داستان کوتاه، حتی از نوع خیلی کوتاه‌ش، از اون ۵۰ کلمه‌ای‌ها، بنویسم و احتمالا زبل خان با این‌همه اطلاعات ریز و درشتی که از همه چیز داره و گاهی دهان گشاد آدم از میزان تنوع دانسته‌های رنگ‌ووارنگ ایشون کج می‌شه، استعداد خوبی برای نوشتن رمان‌هایی در حد و اندازه‌ی کلیدر داره!

پ.ن.: دیشب بعد از مدت‌ها خواب‌تو دیدم و سفت بغل‌ت کردم. یه لحظه هم ازت جدا نمی‌شدم… با اون ته‌ریش سفید که همیشه پوست صورت‌مو می‌خراشید و اون لب‌خند لعنتی مهربون… از این‌که کنارم بودی، از این که بودی و از این‌که افتخار می‌کردم دخترتم، لذت بردم تو خواب… صبح تو اتوبوس وقتی یاد خوابم افتادم، وقتی احمقانه تلاش کردم با انقباض ماهیچه‌های چشمام جلوی رسوایی رو بگیرم، به این فکر کردم که چرا هنوز بعد از این‌همه سال ناخودآگاه عوضی من اصرار داره که تو نمردی و برگشتی خونه…

خودمونیم، گول خوردن ناخودآگاه توی خواب خیلی شیرین می‌شه گاهی…

نوشته شده در فروردین ۲۲م, ۱۳۸۸ در روزنوشت توسط حمیرا

مرغ باران می کشد فریاد دائم:
- عابر! ای عابر!
جامه ات خیس آمد از باران.
نیستت آهنگ خفتن
یا نشستن در بر یاران؟ …

احمد شاملو

نوشته شده در فروردین ۱۸م, ۱۳۸۸ در روزنوشت توسط حمیرا

من آبگیر صافی‌ام

اینک به سحر عشق

از برکه‌های آیینه راهی به من بجو

احمد شاملو