اعتماد به نفس

نوشته شده در آذر ۲۸م, ۱۳۸۸ در زنده‌گي من توسط حمیرا

مدت‌هاست به این فکر می‌کنم که چرا من یک آدم هرهری هستم که از هر چیز به قدر نوک زدن یاد گرفته‌ام و نمی‌توانم دلم را خوش کنم که هیچ تخصص آدم‌واری ندارم که به آن اتکا کنم و دست‌کم بشود منبع درآمدم! اما دیروز که مجبور بودم برای خواهرک تازه فارغ شده‌ام خانه‌تکانی کنم، به یک کشف بزرگ نائل آمدم:‌

« من یک کُلفَت توانمند و متخصص در امور خانه‌تکانی هستم»

این یک کشف بزرگ و واقعی‌است،‌ چون دیروز که دقت کردم،‌ دیدم آن‌قدر خبره‌ام در این کار که به‌راحتی می‌توانم بهترین سولوشن‌ها را به‌کار ببندم تا در کم‌ترین فرصت بر همه‌ی مشکلات و موانع تمیزکردن شیشه‌های دور از دسترس، انواع شکاف‌های جرم‌گیر و جابه‌جا کردن اشیا‌ء و جعبه‌های بزرگ و کوچک غلبه کنم!

حساب کردم اگر به طور حرفه‌ای بروم دنبال این شغل، به طور متوسط، ماهی  ۶۰۰ تا ۹۰۰ هزار تومان کاسبی می‌کنم، مخصوصا در دوماه بهمن و اسفند حسابی پول‌ پارو می‌کنم و یک شبکه‌ی قوی هم از مشتریان جمع‌ می‌شود . تازه  ۱۰۰٪  تضمینی کار می‌کنم و برخلاف کارگرهای بی‌حوصله و تنبل و از زیر کار درروی موجود در بازار،‌ در عین ارائه‌ی کار با کیفیت، کلی هم کلاس می‌گذارم. تازه، از ابزار تبلیغاتی سالم و اثرگذار هم بهره می‌گیرم و موقع کار لباس مخصوص می‌پوشم و برای بالا بردن راندمان، موزیک گوش می‌دهم. وای خدای من، در موارد خاص برای مشتری‌های ویژه تدریس خصوصی هم می‌کنم، چون استعدادم در این زمینه هم بارور است… و یک عالمه طرح ابتکاری دیگر که هنوز به‌ فکرم نرسیده‌ است!

البته تنها ایراد بزرگ کار قضیه‌ی استهلاک است. آن هم چاره دارد، کافی‌ست ماهی ۵۰ تا ۷۰هزار تومان را بگذارم کنار برای خرج باشگاه و استخر تا خسته‌گی و کوفته‌گی را از تن به در کنم؛ اواخر صفا…!

خب من حاضرم. کو مشتری؟!

نی‌نی پردردسر!

نوشته شده در آذر ۲۲م, ۱۳۸۸ در خونه مادبزرگه توسط حمیرا

13-09-88_1518

وقتی خواهر جان دلبندم را می‌بینم که بعد از آن همه تحمل استرس بیماری و شرایط ویژه‌ای که برایش پیش آمد و در نهایت منجر به زایمان زودرس شد، ساعت‌های زیادی را صرف مالش و سایش سینه‌هایش می‌کند تا بلکه روزی ۵۰ تا ۱۰۰ سی سی شیر بدوشد و شوهرخواهرم روزی دو نوبت آن را به بیمارستان، بخش مراقبت‌‌های ویژه نوزادان برساند، دلم می‌گیرد. هرچند با آن همه گیر و گرفتاری و دل‌نگرانی‌های مدام، حالا هم حال خواهرک خوب است و هم شازده-کاکل‌زری در دستگاه انکوباتور بساط بخور بخور را پهن کرده و دائم ورجه وورجه می‌کند پدرسوخته!
روزهای اول که به ضرب و زور آب گرم، آغوز غلیظ و چرب، به سختی و با هزار جان کندن، قطره قطره بیرون می‌آمد، در حالی‌که شیشه شیر را با دقت زیر نوک سینه‌اش نگه داشته بودم -و با هدر رفتن هر یک‌صدم سی سی شیر که از لبه‌ی شیشه سر می‌خورد بیرون، آه  و ناله‌مان می‌رفت به‌ آسمان- گفتم:
«عجب! حالا می‌فهمم معنی شیره‌ی جان چیه»
شاملوی عزیز چه خوب در«پس آن‌گاه زمین…»اش رنج مادرگونه‌ی زمین را در پرستش و پرورانیدن فرزند ناخلف خویش تصویر کرده:
«تو را عشق من آن مایه توانایی داد که بر همه سر شوی . دریغا ، پنداری گناه من همه آن بود که زیر پای تو بودم!
تا از خون پرورده شوی به دردمندی دندان بر جگر فشردم، هم‌چون مادری که درد مکیده شدن را، تا نوزاده‌ی دامن خود را از عصاره‌ی جان خویش نوشاکی دهد.»

آن وقت این نوزاد ناتوان، با اشتیاق غریبی که برای رشد کردن و بلعیدن زنده‌گی دارد، بزرگ می‌شود و چه بسا هرگز نتواند معنای شیره‌ی جان را به تمامی دریابد.

پ.ن: این عکس بالایی هم متعلق به همین شازده، علی است، در سومین روز تولدش. نمی‌دانم عکس ابعاد واقعی را می‌نمایاند یا نه. من تا حالا از نزدیک ندیده‌ام، یعنی به جز پدر و مادرش به کسی اجازه نمی‌دهند اما اثر کف پاهایش را روی کاغذ دیدم: طول کف پاهاش۴ یا نهایتا ۵ سانتی‌متر بود!!!

خونه مادبزرگه این‌ روزها میزبان خواهر و همه‌ی کسانی‌است که به دیدارش می‌آیند…و من هم‌چنان به دنبال نقطه‌ی امنی برای تنهایی می‌گردم!

نوشته شده در آذر ۲۰م, ۱۳۸۸ در روزنوشت توسط حمیرا

چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد

نفس به بوی خوشش مشک‌بار خواهم کرد

به هرزه بی می و معشوق عمر می‌گذرد

بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد

بعدازخیلی‌وقت‌نوشت!

نوشته شده در آذر ۲۰م, ۱۳۸۸ در افکار سرگردان توسط حمیرا

relife

چند وقتی بود که پیمانه‌ام خالی مانده بود. اول، از روی دل‌سردی و خموده‌گی دوران بعد از انتخابات؛ و بعد، به خاطر تمدید نکردن دامنه از روی تنبلی و بی‌حوصله‌گی! مدتی هم از سر لج‌بازی با شرکت ارائه‌ دهنده‌ی هاست، هاستیران، به خاطر اصرار بیهوده‌شان برای گرفتن اطلاعات شخصی مثل تلفن منزل و…! که در نهایت برای حفظ وبلاگ اطلاعات را دادم، اما همراه با نامه‌ای از سر گله‌گذاری و اعلام این‌که به زودی سرویس هاست را تغییر خواهم داد -که هنوز هم همان است، متاسفانه.

هنوز هم نمی‌دانم چه بنویسم این‌جا! شاید فقط آمدم که چند قطره‌ای ته پیمانه بریزم و بروم…

هرچه هست،‌ اشتیاق عجیبی دارم به نوشتن، هرچند که خسته‌گی، بی‌برنامه‌گی و انفعال شدیدی مرا دربرگرفته است که مجالی برای اندیشیدن و نوشتن نمی‌دهد.

تلاش می‌کنم اما!