تنگ غم بار

خفه مي شوم در اين تُنگِ غم بار كه در پسِ هر لحظه اش غربت است و باز كسي آرام درِ گوشم زمزمه مي كند:آرزوهايت با كدامين باد از سرت پر كشيد؟
درد ودل هايمان روزي سينه ی قبرستان را جر مي دهد و بغض ها فواره ميزنند از گلو های پاره مان. هيچكس حرفِ ما را نمي فهمد.
ما كه حرف نمي زنيم. شيهه ميكشيم و عرعر مي كنيم فقط! جنابِ حمار ما را درياب كه نامِ انسان نهادن بر ما جفاست!
ما را درياب كه نا اميد و دل شكسته از هر كس و هر چيز دست به دامانِ تو شده ايم.
درياب كه از درختِ انسانيت لايقِ هَرس شدنيم!

"تنها" گمشده میان سنت و مدرنیته ، "تنها" رها شده در برزخ رفتن و ماندن ، "تنها" معلق میان زمین و آسمان ، "تنها" و دیگر هیچ .

Leave a reply:

Your email address will not be published.