نینی پردردسر!

وقتی خواهر جان دلبندم را میبینم که بعد از آن همه تحمل استرس بیماری و شرایط ویژهای که برایش پیش آمد و در نهایت منجر به زایمان زودرس شد، ساعتهای زیادی را صرف مالش و سایش سینههایش میکند تا بلکه روزی ۵۰ تا ۱۰۰ سی سی شیر بدوشد و شوهرخواهرم روزی دو نوبت آن را به بیمارستان، بخش مراقبتهای ویژه نوزادان برساند، دلم میگیرد. هرچند با آن همه گیر و گرفتاری و دلنگرانیهای مدام، حالا هم حال خواهرک خوب است و هم شازده-کاکلزری در دستگاه انکوباتور بساط بخور بخور را پهن کرده و دائم ورجه وورجه میکند پدرسوخته!
روزهای اول که به ضرب و زور آب گرم، آغوز غلیظ و چرب، به سختی و با هزار جان کندن، قطره قطره بیرون میآمد، در حالیکه شیشه شیر را با دقت زیر نوک سینهاش نگه داشته بودم -و با هدر رفتن هر یکصدم سی سی شیر که از لبهی شیشه سر میخورد بیرون، آه و نالهمان میرفت به آسمان- گفتم:
«عجب! حالا میفهمم معنی شیرهی جان چیه»
شاملوی عزیز چه خوب در«پس آنگاه زمین…»اش رنج مادرگونهی زمین را در پرستش و پرورانیدن فرزند ناخلف خویش تصویر کرده:
«تو را عشق من آن مایه توانایی داد که بر همه سر شوی . دریغا ، پنداری گناه من همه آن بود که زیر پای تو بودم!
تا از خون پرورده شوی به دردمندی دندان بر جگر فشردم، همچون مادری که درد مکیده شدن را، تا نوزادهی دامن خود را از عصارهی جان خویش نوشاکی دهد.»
آن وقت این نوزاد ناتوان، با اشتیاق غریبی که برای رشد کردن و بلعیدن زندهگی دارد، بزرگ میشود و چه بسا هرگز نتواند معنای شیرهی جان را به تمامی دریابد.
پ.ن: این عکس بالایی هم متعلق به همین شازده، علی است، در سومین روز تولدش. نمیدانم عکس ابعاد واقعی را مینمایاند یا نه. من تا حالا از نزدیک ندیدهام، یعنی به جز پدر و مادرش به کسی اجازه نمیدهند اما اثر کف پاهایش را روی کاغذ دیدم: طول کف پاهاش۴ یا نهایتا ۵ سانتیمتر بود!!!
خونه مادبزرگه این روزها میزبان خواهر و همهی کسانیاست که به دیدارش میآیند…و من همچنان به دنبال نقطهی امنی برای تنهایی میگردم!
