• شب هیلدا

    یکی بود، یکی نبود.

    هیلدا، پیرزن تنها در کلبه‌ی کوچکی بر روی یک تپه‌ی زیبا زندگی می‌کرد.

    هیلدا از شب نفرت داشت! از جغد، موش، خفاش، از تاریکی، سیاهی، سکوت قیرآلود شب و حتی از ستاره‌ها، ماه و شب‌پره‌ها و جیرجیرک‌ها گریزان بود.

    یکی از همان شب‌های سیاه، هیلدا خسته از تکرار تاریکی و اسارت جبری در چنگال‌های سیاه شب، تصمیم گرفت تا نسخه‌ی شب  را بپیچد و برای همیشه از شر آن خلاص شود!

    با خودش فکر می‌کرد که چه‌طور ممکن است کسی تا به‌حال چنین فکر بکری به سرش نزده، و این‌که اگر موفق شود سپاه یاجوج و ماجوجی ِ شب را شکست دهد، کار خیلی بزرگی کرده و حتما مدال افتخار را از دست ملکه‌ی روشنایی خواهد گرفت!

    هیلدا بعد از این‌که تصمیم خود را با سگ پیر و باوفای خود درمیان گذاشت و جز زوزه‌ای فروتنانه از وی چیزی نشنید، فوری دست‌به‌کار شد و آستین‌ها را بالا زد.

    جاروی بزرگ خود را برداشت و همه‌جای کلبه را جارو زد تا شب را از خانه‌اش بیرون کند! اما هرچه حرکت‌اش را تندتر می‌کرد، سماجت شب را بیش‌تر احساس می‌کرد. با این‌حال ناامید نشد؛ جعبه‌ی کهنه‌ اما پربرکت خیاطی‌اش را از لای گنجه بیرون کشید و با مهارتی باورنکردنی گونی بزرگی دست‌وپا کرد تا شب را با‌ آن بگیرد و بیندازد پشت تپه. اما شب از لای روزنه‌های ریز گونی گریخت!

    ناامیدی در برابر شکست جدید هنوز آن‌قدر قدرت نداشت که با عزم راسخ هیلدا برابری کند. این‌بار به فکر افتاد تا شب را در دیگ بزرگ مسی بسوزاند و دود کند؛ برای همین آتش بزرگی به‌پا کرد و شب را در دیگ مسی مثل حلیم هم زد و چشید و حتی سوزاند…

    اما شب هم‌چنان قرص و پابرجا سرجای خودش مانده بود؛ انگار نه انگار که در دیگ هیلدا ته گرفته بود!

    هیلدای شب‌گریز، دست و پای شب را بست، سعی کرد با قیچی پشم‌چینی کرک و پر شب را بریزد، شب را انداخت جلوی سگش، دم شب را با شمع سوزاند، مشت و لگد نثارش کرد و حتی نتوانست شکیبایی‌اش را حفظ کند و هرچه فحش و ناسزا از کودکی شنیده بود، همراه با تف و لعنت بارش کرد…آخر سر دلش سوخت و شب را بغل کرد و مثل بچه‌ای که هیچ وقت نداشت، برایش لالایی خواند تا بخوابد، اما شب شب بود و هیچ کاری‌ش هم نمی‌شد کرد!

    .

    .

    .

    خسته شد هیلدا! و به جرات می‌توان گفت که تا حدی هم مایوس و دل‌شکسته. سرش را گذاشت روی میز و بی‌آن‌که بداند، در همان لحظه خورشید عالم‌تاب داشت چشم‌هایش را می‌مالید و خمیازه‌کشان از پشت کوه‌های آبی سربلند می‌کرد، به خواب فرو رفت…

    روز با کوله‌باری از نور و روشنایی و گرما از راه رسید و نوید‌های تازه را با خود به ارمغان آورد…

    اما هیلدا خسته از نبردی طولانی و بی‌نتیجه، بی‌آن‌که کم‌ترین لذتی از نور خورشید که بیش از هرچیز به آن نیاز داشت ببرد، تمام رورا در خواب به سر برد! با این خیال که بعد از استراحتی چند ساعته، تازه‌نفس و مجهز به قدرتی بیش از پیش به جدال با دشمن دیرینه‌اش خواهد پرداخت…

    اقتباسی آزاد از:

    شب هیلدا

    Cheli Duran Ryan

    ترجمه علی‌رضا فخر اشرفی

Related Entries

  • No related posts

Share!

  • twitter