• کاکتوس عزیزم

    این روزها، این روزهای لعنتی هروقت به یادت میوفتم، از خودم بدم میاد. نه تنها به خاطر این‌که از عجز خودم بیزارم، بل‌که حتی فکر می‌کنم خیلی بیش‌تر از این‌ها می‌تونم کنارت باشم و نیستم! گرچه می‌دونم هم‌راهی من به هیچ دردی نمی‌خوره که حتی شاید خاری باشم که زخم عمیق ِتو تیزتر می‌کنه… و تو دوست خوبم هروقت که از دست سماجت آزاردهنده‌ی من به تنگ میای، تازه عذرخواهی می‌کنی که حرف‌های شیرینی برای گفتن به من نداری ؛ که مجموعه‌ای شده‌ی از تلخی‌ها، تضادها و احساسات تلخ ـ تلخ ـ تلخ … و کاکتوس عزیز نمی‌دونی با این حرفت چه قدر بیش‌تر و بیش‌تر از قبل از خودم منزجر می‌شم؛ وقتی می‌گی که شماها هیچ کدوم‌تون نمی‌تونین احساس منو درک کنین…

    خوب می‌دونم که این حرفت درسته و عمق تنهایی‌تو میون این‌همه بیم و امید می‌بینم… از آخرین باری که باهم حرف زدیم، هنوز صدات تو گوشمه، مثل جریان آروم یه شربت زهرآلود و تلخ بود تو بستر گلوم وقتی می‌گفتی که احساس می‌کنم توی یه تونل تاریک با سرعت به نقطه‌یی کشیده می‌شم ـ بی‌اختیار ـ که از هیبت و هیات‌ش می‌ترسم… و خدا می‌دونه این حرفت همون تلخی ِ بی‌انتهای لعنتی رو به یادم آورد که هنوز بعد از ۱۱ سال و ۵ ماه ذره‌ای از تلخی‌ش کم نشده، تلخی ‌ِ بس حسرت‌بار ِ دردآلود…

    اون نقطه‌ی پایانی این تونل لعنتی که ازش می‌ترسی،‌ من به‌ش رسیدم و دیدم‌ش؛ هرچند برخلاف تو که ذره ذره کشیده‌ می‌شی تو این مسیر، من به یک‌باره بی‌هیچ پیش‌آگهی و بی‌اون‌که حتی لحظه‌ای کوتاه به‌ش فکر کرده باشم، درجا شرنگ‌و سرکشیدم! زهرش رو دلم موند و ترس دوباره از دیدن هیولای بی‌رحم ِ حسرت‌زا برای همیشه جا خوش کرد تو کنج دلم… ترس احمقانه‌‌ی از دست دادن آن یکی…

    به‌ آتوسا گفته بودی از این‌که با دیدن مامان‌های سالم حرص می‌خوری، ناراحتی! ولی کاکتوس جونم نگران نباش و در طبیعی بودن این یکی هم شک نکن! مثل همه‌ی اون “طبیعی“‌هایی که از زبون کادر پزشکی دانشمند و متعهد می‌شنوی!

    بی‌خودی خودتو عذاب نده چون من هنوز هم گاهی بعضی افراد مسن رو که می‌بینم، حرص می‌خورم؛ هنوز هم هروقت دلم می‌گیره،‌ هروقت کسی توی خونه به‌م چیزی می‌گه که ناراحتم می‌کنه، زنجیره‌ی حسرت‌های زجزآور باز می‌شه روی سینه‌م…

    رو به آفتاب می‌گردانم

    هرکجای آسمان که می‌خرامد

    دست‌هایم در روشنای پرتو َش

    در جست‌وجوی آشیانه‌یی‌ست برای بال‌های خسته‌ام

    سرشارم از چشمه‌ی جوشان امیـــــــــــد

    کاکتوس اپیظم!

    ببخش که روز تولدت رو با بدترین و تلخ‌ترین لحنی که ممکن بود، به‌ت تبریک می‌گم! هر روز بارها می‌خوام به‌ت زنگ بزنم ولی نمی‌زنم، چون می‌دونم که چه‌قدر اذیت می‌شی… از صبح همه‌ش تو فکر این بودم که چه‌جوری با چه‌بهونه‌ای به‌ت روز تولدتو تبریک بگم. حتی دست‌به‌دامن ح شدم و ازش خواستم تلفنی باهات حرف بزنه و از طرف منم تبریک بگه!

    اما با همه‌ی این حرف‌های زهرآلود هیچ زمانی ـ‌ هرچند غرق در تاریکی بی‌انتهای ترس و حسرت ـ جای امید خالی نیست…

    با همه‌ی این حرف‌های تلخ، هنوز توی قلبم به نیرویی باور دارم و داریــــــــــــــم که فارغ از همه‌ی “طبیعی”‌ها، می‌تونه بدترین و نومیدکننده‌ترین زخم‌ها رو خوب کنه.

    تولدت مبارک دوستم

Leave a comment