
اول دبیرستان بودم که خط تلفن ما بعد نود و بوقی که ثبتنام کرده بودیم، وصل شد. اون وقتا مثل الان نبود که یه روزه خط تلفن ثابت بگیری واسه خونه که! کلی باید منتظر میشدی تا نوبتات برسه. ما و عموم اینا که همسایه بغلمون بودن، باهم ثبتنام کرده بودیم، از قضای روزگار مال ما زودتر وصل شد و این برای ما بچهها که از اول با سربالاییهای زیادی از ناحیهی دماغ دخترعموجانهای گرامی روبهرو شده بودیم، یه برگ برندهی چاق و چله محسوب میشد، اما به لطف تاکید و حساسیت مامان جان نسبت به کلام قصار جناب لقمان حکیم (ادب از که آموختی و… این حرفا) نمیتونستیم اون حرکت باستانی کنفسازی- مالیدنِ دلخنکساز ِ روی دماغ مبارک با انگشت- رو مرتکب بشیم و بهناچار لذت سبقت گرفتن از خانوادهی پرافادهی عموجان در مسیر ترقی و بهرهگیری از تکنولوژی، بیصدا توی دلمون غنج میزد…
از مدتها قبل اینکه ما هم بالاخره تلفندار بشیم، خواب تلفندارشدنمونو میدیدم! از اون نوع خوابهای جبرانی که ناخودآگاه برای اینکه بخشی از فشارهای روانی شو تخلیه کنه، واسه دلخوشکنکی ِ آدم، درباغسبزی نشون میده و …
توی خواب یه گوشی سیاه قدیمی داشتیم که زنگ میزد، اما تا میخواستم به سمتش برم، یا نیست و نابود میشد، یا مورد استحالهی فیزیکی قرار میگرفت و یا تکنولوژی اون قطع میشد! درست مثل وقتی که آرزوی شنا داشتم و خواب میدیدم اتاق خونه رو با شلنگ پر آب کردهم و تا میخواستم بپرم توش، چیزی جز خشکی ِ سفت فرش نبود! بماند هنوز هم گاهی مشابه چنین خوابهای حسرتآلود رو میبینم، وقتی مدتهای زیاد استخر نمیرم و دلم لک میزنه واسه شنا…
یادمه روزی که ماموران مخابرات برای وصل کردن خط اومدن، یه گوشی هم با خودشون آوردند که پولش به صورت ۲ یا ۳ قسط روی قبض تلفن پخش شد. دقیقن همین گوشی قرمزی که عکسش این بالاست. بله، این اولین گوشی تلفن ما بود که سالهای زیادی نقش رابط رو برای مکالمات ما با دنیای بیرون بازی کرد…
صدای بوق آزادی که از این گوشی بلند میشد، به شکل عجیبی با گوشیهای دیگه تفاوت داشت و منو مجذوب خودش میکرد! همیشه فکر می کردم این فقط یه توهمه و شنیدن این طنین قوی شگفتانگیز مربوط میشد به علاقهی کودکانه و کنجکاوانهی من برای “ارتباط”!
اما وقتی همین چند هفته پیش یهو بعد از سالها گوشی قرمز قدیمی رو تو خونهخواهرم دیدم [خودم چندماه قبل بهش دادم که برای خط دوم خونهشون ازش استفاده کنه...] و بدون فکر کردن به سوابق فراموش شدهش ورش داشتم که یه تلفن کنم، از شنیدن همون طنین عجیب یکه خوردم! باورم نمیشد که بعد از سالها همون صدا رو میشنیدم… بیاختیار همهی خاطرات برام زنده شد… از جاپریدنهای اسپندوار با شنیدن صدای زنگ تلفن- برخلاف حالا که تنها در مواقع ناچاری گوشی رو من برمیدارم-، اولین دوستیهای تلفنی با جنس ذکور و رکوردشکنیهای زمان مکالمه…، کندهکاری حرف M روی گوشی از روی لجبازی (M اول اسم یه بنده خدایی بود که توی شرکت مخابرات کار میکرد و خیلی دوست میداشت باهاش دوست شم که نشدم!)، تلفن کردن به بازیگرای مجموعهی “ساعت خوش” که اون موقعها پخش شده بود بین دخترای مدرسه (یادمه من با ارژنگ امیرفضلی ِ حیف نون چندبار حرف زدم و دوستم با یکی دیگه…. چه جوونورایی بودیم واسه خودمون)، و البته تمرین ِ رعایت ادب و اصول اخلاقی به هنگام مواجهه با مزاحمهای تلفنی… همهی خاطرهها…
…یه حس عمیق نوستالژیک….
.
.
.
حالا داشته باشین که بعد از تجربهی این نوستالژی (یا به قول رئیس سابق : جامعهی ایدهآل)حسابی جوگیر شده بودم و فرت و فرت از گوشی قرمز قدیمی عکس میگرفتم و خب سیمپیچی مغز ِطفلی مادرشوهرِ خواهرم با دیدن این صحنه بدجوری پیچیده بود به هم!!!
پ.ن. بالاخره یه وقت خالی رو از هوا قاپیدم واسه نوشتن!
