کفشدوزک ِ غولپیکر ِ شیرین تنها نشسته بود. خاموش و منتظر؛ تا شاید بچههکی پیدا شود و بگوید: «مامان، مامان، واسه تولدم این کیکو میخری؟»…
پ.ن. پز مینیمالیستی نمیدم! از بس که وقت نمیکنم، از بس که شبها نیمهجان و خسته میرسم، از بس که حرفهای انبوه توی دلم تلمبار (تلانبار، تلامبار…) شده، از بس که بعضی حرفا رو مجبورم بسپرم دم تیغ سانسور، …خب منم دلم تنگ میشه واسه نوشتن دیگه…بی ام سی!

eeeeeeeeeeeee, keyke akharin tavalodam, hamin bahman mahe pish kafshdoozak bood, cheghadram azash khosham oomad