• رقیق!

    رقیق شده ام

    همانند مه سردی که سینه ی کوه را پوشانده است

    رقیق شده ام

    چونان غبار مبهم صبح که در پرتوهای زرین آفتاب می درخشد

    رقیق شده ام

    شبیه حبابی پر از رویاهای آبی که در آبی آسمان گم می شود

    رقیق شده ام

    مثل نسیمی که آزاد می دود و علف ها را به رقص مواج مجنون می کند

    رقیق شده ام

    به سان همهمه ی دور مرغان دریایی، در نوازش شن های آرام به خیزش موج ناآرام

    پس نوشت ِ بعدن نوشت ِ اختصاصی:

    خویشاوند عزیز کامنت جالبی گذاشته که خیلی آموزنده بود و بی حوصله گی و بی دقتی منو در نوشتن این پست جبران کرده؛ به خصوص تصحیح زیبایی که روی شعر نوشته و رنگ و بویی تازه به ش بخشیده:

    “… رفت که به معنای رقیق شدن نیست. گرچه باید اول کسی رو پیدا کرد که بتونه معنای رقیق شدن را به ما تفهیم کنه. شاید در اون صورت بتونیم بفهمیم که معنای رقت اصلا چی هست.
    یکی از اون، چرا این همه رقیق شدین ؟مگه کسی آب بسته به ساحت مقدس‌تون؟ همون‌طور غلیظ می‌موندین به‌کی آسیب می‌رسوندین؟
    بعد از اون ،
    همانند مهی سرد در سینه ی کوه
    مثل غبار مبهم صبح در پرتو زرین آفتاب
    هم‌سفرحبابی پر از رویاهای آبی در آبی آسمان
    مثل نسیمی آزاد دویده در علف ها به‌رقص مواج
    به‌سان همهمه ی دور مرغان دریایی، در نوازش شن های آرام

    چه اشکالی داشت که این همه طول و تفصیل‌اش دادی ؟”

Leave a comment