دل تنگ ِ شنیدن خش خش ِ خشک برگ های رنگین
به گام های خسته و بی قرارم
غرق در آوای روزهای گذشته
در جادوی زردها، قرمزها و نارنجی های دل فریب
که گویی با ریزش خرامان خویش
در لحظه ی جدایی،
شاخه ها را به فردایی پرنقش در بهاری دیگر
نوید می دهند
دل تنگ ِ طراوت و خیسی بی امان بارانم
به آغوش باز
بر آماج قطره های اشک ابر
و رهایی از غبار کهنه ی نهان خانه ی جان
دل تنگ ِ بی قرار هم نوایی با غرش رگبار پاییزی ام
به فریاد نغمه های جنون زای وحشی
بی خواهش هم راهی ِ جیرجیرک ها
بی منت نگاه خیره ی
ره گذران قحطی زده ی احساس
به بوسه ای خیس
در ترنم موسیقای باران…
از بچگی از همون اول دبستان از جمعه، تعطیلی های رسمی، از روزایی که به خاطر برف زیاد مدرسه ها دودر می شد، از اون جمله ی معروف فیتیله، فردا تعطیله و بالاخره از تابستون گرم و پر از حشره و تعطیل نفرت داشتم! هیچ وقت هم هیچ خری رو در طول دوران تحصیل کتک نزدم! ولی عشق عجیبی به حضور در فضای کلاس و درس داشتم و هنوزم دارم. هر سال تابستون بعد ۹ ماه دوندگی و فعالیت مدام، تیر و مردادو می خوردم و می خوابیدم و استراحت می کردم. اما به محض رسیدن ماه مکرم شهریور، انگار آتیش می افتاد به جونم و بیقراری ها و شمارش های معکوسم واسه رسیدن مهر شروع می شد…
شهریور و خیلی دوس دارم؛ بیش تر به خاطر پیش قراول بودنش در حرکت پاییزی ِ سال! واسه بوی مست کننده ی پاییزی که از دامن شهریور به مشام می رسه… همون عطر عجیبی که با نوازش نسیم خنک، آدمو غرق می کنه تو حس و حال پاییز… البته امسال دور از چشم شهریور، اولین قرقاول پاییز شانزدهمین روز مرداد مشام تیز منو قلقلک داد!
از وقتی سفره ی درس و دانش گاه و … جمع شده، اول مهر ها یه حس غریبی دارم؛ یه جور حس ناخوشایند لج آور که هیچ رنگی از اشتیاق دیرینه ی اول مهری رو نداره. ولی اول شهریورو دوس دارم، چون منو به اول مهری نزدیک می کنه که با همه ی حس غریب و لج آورش، پیوند دهنده ی من به پاییز خیس و پر جنونه….
پ.ن. اصلاحیه ی القاب و عناوین روسا و همکاران جدید:
من با این اشخاص کار می کنم:
روسا: پاک نیت و اوسّا بابا
همکاران: فرفری نمکی و زبل خوش خنده
