
آسمان، باورت نخواهم کرد
آبی ِ بی فروغت نخواهم دید
واز میهمانی شبهایت نور نخواهم چید
دل نخواهم داد به اشک دروغین ابرهایت
زیر بار سنگین نگاهت نخواهم رفت…
آسمان، بی سرو صداتر باش
رعد تو به گوش من زنگ است
راستش گو؛ رنگ دریا را تو دزدیدی
یا که او هم آیینه ی تو، خویش بیرنگ است؟!
آسمان، ای همیشه پابرجا
تا به کی چنین ستیزه جو و خموش
حکم خواهی راند به تن خسته ی من؟
روحم آزرده است از انبوه سوال
تا به کی انتظار نافرجام؟؟
تا کجاست گستره ی مهر پر منّت تو
جویم آن دم که برون روم ز خلوت تو
روزی خواهم ایستاد در برابر تو ،
دست از این رخوت ِ سرد ُِ ننگین
خواهم شست
باورت نخواهم کرد
نور خواهم شد
و به دلهای هاشور خورده از جبر تاریک تو،
خواهم تابید
…

پ.ن. امیدوارم تلخی ِ لحظه های آشوب و اضطراب امروزت به شیرینی ِ لبخند گرم و با نشاط مهربان مادرت پیوند خورد… باور نمی کنیم جبر تاریکی را که بر ذرات جان ِ عزیزترین مان سایه افکنده است… باور ما زنده گی ست… با قدرت عشق که نابود کننده ی پلیدی هاست…
