
آسمان تنها بود و دلش از وسعت بی انتها و خاموشش گرفته؛ روزی خارج از مرز بیرنگ زمان با تنهایی تازه شکفته زمین آشنا شد و بار سنگین اندوه خویش را در آغوش پرمهر زمین جا گذاشت. زمین، تازه عروس طناز، از آسمان دلیل عشق خواست و آسمان گریست… قطرات اشک بی ادعای او سینه زمین را بارور کرد. آسمان گریست و گریست و زمین در پاسخ به عشق بی ریای آسمان،هر روز گوهری از وجود خویش را با یک قطره اشک او آمیخت و هربار وجودی نو و شگفت انگیز را به عرصه هستی عطیه داد…
زمین پرتلالوترین گوهر را برای آخرین اشک آسمان نگه داشت و آنگاه که آن را برگرفت و عشق آسمان را بر خویش کامل یاقت، یکدانه گوهر دردانه اش را با واپسین برهان عشق آسمان شست و آنگاه «انسان» زاده شد…
پ.ن. چیییییییییییییییییییییییییی میگییییییییی؟!
