• (بدون عنوان)

    اول نوشت: خدا کیه؟ چیه؟

    هیچ وقت از هیچ کسی از این سوال های بی مزه نمی پرسم.

    مذهبی هستی؟

    به خدا اعتقاد داری؟

    نماز می خونی؟

    روزه می گیری؟

    خوب به من چه کی به چی اعتقاد داره؟! مهم اینه چه قدر انسانی فک می کنه، تصمیم می گیره، می خنده، گریه می کنه، زنده گی می کنه، مرده گی می کنه… چه می دونم …

    این جا به هیچ وجه من الوجوه قصد بالاروی از منبر و پراکندن افاضات گهربار در باب درس خداشناسی ندارم؛ خدای هر کسی برای خودش تعریفی داره، شکلی داره، اندازه ای داره، رنگی داره، بویی داره، خاطره ای داره، یا اصلا هیچ کدوم اینارو نداره، حتی واسه اونا که میگن اساسا خدایی وجود نداره!

    اما دلیلی که باعث شد فکر انحرافی ِ عوضی و قلم بی صاحابم معطوف به این موضوع داغ ِ بحث انگیز ِ تاریخی بشه، وجود پارادوکس های جالب در افکار و گفتار روزانه ی ما درباره ی وجود ذی وجودی به اسم خدا ست!

    خوب ما به شکل عمومی لحظه های زیادی اسم خدا رو با اهداف جورواجور به زبون میاریم؛ بله با اهداف جور وا جور!

    گاهی وقتا که کار خلافی می کنیم، ازش می ترسیم و دعا می کنیم که به مون رحم کنه؛

    گاهی وقتا که دری به تخته ای می خوره و از آسمون واسمون نقل و نبات می باره، ازش تشکر می کنیم، تازه اگه تشکر کنیم؛

    گاهی وقتا که کارمون بدفرم پیچیده به گره کور،  با خواهش-تمنا هرچی نذر و نیازه به پای خودش و یا عزیز دردونه هاش می ریزیم؛

    گاهی وقتا که از زمین و زمون نا امید می شیم و از همه ی دنیا متوقعیم، ازش قهر می کنیم؛

    گاهی وقتا که از برآورده نشدن آرزوهای طلایی و نقره ای و زرد و بنفش مون کنف می شیم، براش خط و نشون می کشیم؛

    گاهی وقتا که با مامانمون قهر می کنیم، اونو تهدید به فراموشی می کنیم؛

    گاهی وقتا که به اش شک می کنیم، براش مهلت تعیین می کنیم که وظیفه شو به خوبی انجام بده؛

    گاهی وقتا که مطمئن شدیم کار بَدِمونو تمام و کمال به ثمر نشوندیم، با دلق پشیمونی کلون درشو گرومب گرومب می کوبیم؛

    گاهی وقتا که از همه ی دنیا و همه ی آدم های توش دور می شیم، تنها می شیم، غصه مون می گیره، غم غربت و بی کسی میاد سراغمون، میشه به ترین و نزدیک ترین دوست جون مون؛

    و باقی ِ گاهی وقتا که …های دیگه

     

    واقعیت تلخ یا شیرین اینه که خدا نوکر بی جیره مواجب و یا غلام زرخرید ما نیست که مدام چرخ گردونه شو در جهت یا خلاف جهت میل و تمنای ما بچرخونه و منتظر بمونه ببینه کدوم آدم کیسه ی آرزوهاش خالی شده یا لبریز! ویا بد تر از اون خدا یه پیرمرد هاف هافوی حاجی جباری تو یه کلبه ی تاریک و نمور ِ ته ِ آسمون نیست که با یه چرتکه ی لب پَر، حساب دونه دونه ی کارهای زشت و زیبای ما رو نگه داره تا یه روزی پرینت حسابمونو بده دستمون و بعدشم…

    خدا، هر ماهیت یا هویتی که داره، اگه یه حقیقته، اگه یه وجود مطلقه، اگه هر شکل و هر تعریف و هر صفتی که داره… ، ته ِ ته ِ ته ِ دل همه ی آدما یه نیازه… یه نیاز اساطیری، یه دستاویز، یه صداست واسه جست و جوی جاودانه گی، واسه فرار از وجود فانی خود، یه نیاز به ماورای محدودیت ها و نواقص بشری…

     

    دیگه بسه! بیش تر از این بگم، عطر منبر می پیچه تو دماغم!

     

    دوم نوشت: یک بعد از ظهر داغ!

    امروز رفتم بهشت پیش آتوسا که بعدش باهم بریم پیاده روی در مسیر باستانی… خیلی حیفم میاد که از اتفاقات جالب و متنوعی که برام افتاد از خونه تا بهشت و … ننویسم، ولی آخه اگه بنویسم، ماهیت رازآمیز بهشت ِ آتوسا افشاگری می شه!!!

    پس فقط به همین بسنده می کنم که :

    چه می کنه این آفتاااااااااااااااااااااااااااااااااااب با چشم ما!!!

    عجب دمایی داشت تهران امروز! فکرشو بکن ساعت ۵ بعدازظهر از خونه بزنی بیرون و توی آفتاب داغ وایسی تا بعد از بیست سی چهل تا ماشین مسافرکش، بالاخره یکی دلش به حال تو، نه آتوسا، بسوزه و مسیرش بخوره به مقصدت!

    آفتاب داغ امروز با اون هرم لعنتی ش الحق که داشت چشمای منو از حدقه در میاورد، خیلی دیگه بی سابقه بود؛ مرده شور عینک آفتابی رو ببرن که هرچی پول می ریزی پاش که مثلا بالاترین درصد یووی و خواص پولارویدی و هزار کوفت دیگه رو تنگ چشات بچسبونه، بازم جلو این آفتاب پدرسوخته کم میاره!

    در اوج سوزانندگی آفتاب و بی غیرتی عینک گرون تومنی من، هم زمان دو تصویر ذهنی از این وضعیت توی کله ی جوشان من غل غل می زد:

    ۱٫ به یاد سوزوندن خرده ریزه های کاغذ یا پوست دست با ذره بین دوره ی کودکی با کمک آفتاب تابستونی، احساس می کردم همین الانه که از وسط مردمک چشام دود بلند شه و بعد این دود بچسبه به شیشه ی عینک و ازش یه عینک دودی حسابی بسازه؛ بعدش فقط یه عصای تاشو کم دارم که مواظب باشم تو چاله چوله های خیابون نیفتم و دلمو خوش کنم که عینهو کلیشه های سینمایی موقع رد شدن از چهارراه، یه بنده خدای مهربون دستمو می گیره و از خط کشی عابر رد می کنه!

    ۲٫ چند ماه پیش یه جا سوئیچی دست این جیگیله ی خواهرم دیدم که یه کلّه ی بی ریخت پلاستیک نرم به ش آویزون بود و وقتی دماغشو با دست فشار می دادی، یه ماده ی لزج ِ چسبناک ِسفید رنگ ِ چندش آور از حدقه اش پف می کرد بیرون! خوب منم حس می کردم سفیدی چشام از فرط گرما درست مثل اون کله هه از حدقه ام می زنه بیرون!

     

    سوم نوشت: روشن فکری

    نتیجه ی اخلاقی، عوضی، سیاسی، فرهنگی، هنری و …. مباحث مطروحه در پیاده روی باستانی: همه ی کسانی که ادعای روشن فکری دارند، یه درد مشترک دارند!!!

Leave a comment