• کوه نامه ها!

    چون مدتی ست چشمه ی جوشان سرودن و نوشتن ام خشکیده و از طرفی وقت آن چنانی هم ندارم که سوژه های رقصان ذهن را به کلام دربیاورم، با بی حیایی مدام سرک می کشم در ترشی ِ هفت ساله ی وبلاگ نویسی ام- بماند که وسط ها مدتی بس دراز درپوش دبّه باز مانده بود- و از پست های جاافتاده ی قدیم می ندازم در پیمانه ی کنونی!

    حالا هم به میمنت این که امسال بعد از مدت ها، کوه نوردی ِ کمی تا قسمتی منظم را شروع نموده ام و چه بسا که شماری از نوردها با همراهی رفیق هم تای پت و متی ام آتوسای کبیر و یک بار هم متاسفانه با کاکتوس جون غرغرو جونم ( رفیق سومی ِ ورژن جدیدِ سه نفره ی پت و مت) مزین شده، برآن شدم تا هرچه تا امروز درباره ی «کوه» نوشته ام، این جا پشت هم به صف کنم!

     

    1) تو را می ستایم ای کوه؛

    تو ای جلوه ایستایی

    برای جسارتت در خراشیدن سینه ی آسمان

    و به سایه روشن های دلفریبت در غروب پر شکوه آفتاب

    تو را دوست می دارم ای کوه؛

    برای صبر بی ادعای سینه ی فراخت

    در برابر هجوم داغ سیلی های خورشید

    و ساعتی بعد…

    لمس دستان نوازشگر مهتاب

    در سکوت رخوت انگیز و تاریک شب…

    (اتوبان تهران-کرج ، سال ۷۵ در مسیر سفر به سوی سرزمین پدری)

     

    2) جیکو همیشه، مخصوصا این آخریا، به خودش می بالید که رو هر شاخه ای از درختای باغچه یه دوست داره که گاهی وقتا با یکیشون هم پرواز میشد و با هم قشنگترین و مخفی ترین گوشه های باغ و پیدا می کردن. دلش خوش بود که با هر کدوم به یه زبون مخصوص جیک جیک می کرد!

    جیکو چند وقت بود که دلش لک زده بود واسه پرکشیدن به باغ خلوت و سرسبز اونور کوه ؛ اما دوست نداشت تنهایی پرواز کنه تا اونجا.. واسه همین رو هر درختی که می نشست، می رفت سراغ دوستایی که رو شاخه ها داشت و با جیک جیک های سرمستش، یاد قشنگ بال زدن تو هوای آزاد کوه رو تو گوش اونا زمزمه می کرد.

    اما انگار وقت گوش دادن به ترانه رهایی نبود! شاید میوه های رو شاخه ها زیاد شده بودن یا شایدم اونقد کم که سرش دعوا شده بود…

    جیکو حس کرد که زبون جیک جیک شو هیشکی نمی فهمه… جیکو خودشم از جیک جیکش بدش اومد

    جیکو تنها شد، تنهای تنها

    جیکو دلش شکست….

    (زمان دانش جویی- ترم آخر)

     

    3) دیروز حدودای ظهر بود که با اتوبوس داشتم می رفتم دانشگاه. یه کتاب دستم بود که بدجوری رفته بودم تو بحرش! واسه یه لحظه که سر بلند کردم و از پنچره بیرونو نگاه کردم، یهو دیدم وسط بزرگراه چمرانم و تا چشمم افتاد به منظره کوههای روبرو، بی اختیار آهی کوتاه از سر شوق و شگفتی کشیدم! وای که چقدر صاف و ساده و شفاف بود.. باد تمیزی از سر تا پای کوه هارو گردگیری کرده بود و از یه طرف آسمونِِ سراسرپوشیده از ابر یکدست، تباین قشنگی درست کرده بود که باعث شده بود کوه با رنگهای طبیعی خودش، ترکیب غریبی از اخرایی و قرمز و خاکستری… جلوی روی آدم خودنمایی کنه!

    تو فاصله ای که من تو فضای بسته کلاس و کتابخونه از یاد دلفریبی هایی که دیده بودم غافل شده بودم، ابرها یواش یواش سر و سینه ی برهنه ی کوهای بیخود شده از یه هوای تازه رو پوشوندن وبعد نم نم شروع کردن به نجوای عاشقانه با کوه و ریختن اشک شوق …

    عصر که شد، موقع برگشت، پیاده زیر اشک زلال و کمروی ابر، دوباره چشمم به کوه افتاد و این بار برای چند لحظه فقط ایستادم و به هم آغوشی محوِ این دو خیره شدم!

    ابر تو خلوت جادویی شب اونقدر به سینه ی کوهِ صبور و آروم اشک ریخت که امروزصبح کوه هارو آبی آبی دیدم، وسیع و بی ادعا…

    (آخرهای ترم آخر دانش جویی)

     

    4) یک تکه

    فقط یک تکه پاره از آسمون

    که چند تا شاخه درخت دویده بود تو دل آبی آرومش

    با انبوهِ برگ های لرزون

    و یک قرص° خورشید

    که از لابه لای این خط خطی های ساده

    روی پوست آدم جا می موند

    کی می تونست چشمای منو روی این قاب قشنگ ببنده

    دستمو بگیره و منو از آغوش وحشی باد

    جدا کنه

    کی می تونست ؟

    ***

    از بالای کوه

    شهر

    خفته بود

    خاموش و هراس آور

    هرچند که در باور خویش

    یکه تاز میدان زنده گان…

    آخربی چاره از کجا می دانست

    که تن پوش اش

    لایه های بی وزن و رخوت انگیز پلشتی ست

    ***

    و من هنوز در خلسه ی نوازش های نسیم

    بر بستر آرام رویا گونه ی آن روز

    جریان دارم

    (این یکی و خیلی دوست دارم. دلیل؟ نمی گم! … بهار ۸۳ یا ۸۴)

     

    5) امروز لذت یک کوه نوردی واقعی را چشیدم. تنها، آسوده خیال، با فراغ بال و فرصتی استثنایی برای عکاسی از طبیعت شگفت انگیز پاییز درکه…آزاد از دغدغه های نفس گیر روزمره، سبک بال و خرم، خالی از هر اندیشه ای؛ در پیمایش کوه و سنگ، به گام های آرام و جست و جوگر…

    (این یکی و دیگه برای اولین بار تاریخ زدم زیر نوشته: ۲۴/۸/۸۶ ! برگشتنا که هوا تاریک شده بود، نشستم توی یه کافه؛ از پسره خواستم که شارژر گوشی مو بزنه به برق و برای این که منّتی نَمونه روی سر کچلم، یه دلستر لیمو هم ازش خریدم و تو فاصله ای که گوشی یه جونی بگیره، تکیه دادم به پشتی زهوار دررفته ی روی تخت و چشم-بسته گوشمو سپردم به صدای یه آقاهه که چند تا تخت اونورتر با دوستش نشسته بود و با یه حس خیلی عجیب و دل نشین شعر می خوند. جدّا که هم دلستره چسبید هم صدای با احساس آقاهه و هم طبیعت دل فریب درکه ی پاییزه!)

     

    6) برای خوندن یکی مونده به آخرین کوه نامه های من روی این جا و این یکی جا و این یکی دیگه جا  بلینکید! قبلی ها یا هیچ وقت پست نشده بودند یا پیمانه (وبلاگ دونی) ِ مربوطه به دیار عدم فرستاده شده! خوش یا بد بختانه این آخری رو وقتی با قلم «تره فرنگی» ، «تره کوهی»، « تره وحشی»، « تره تیزه»، «شاتره» و بقیه ی اعضای خانواده ی تره ها…مهمون آتوسا جونم بودم نوشتم و ه ن و ز از آرشیوش پاک نکرده متاسفانه!

     

    7)* این بار آخری که با آتوسا رفتیم کوه، یعنی همین دیروز، من از شب قبل از آتوسا تعهد یه طرفه گرفته بودم که به یه شرط می ریم درکه: «کاکتوس هم حتما بیاد و توی آزغالچال برامون هندونه ی گرون تومنی بخره» و من تا لحظه ای که پیکره ی آتوسای تنها رو سر قرارمون ندیدم، در این خیال باطل سیر می کردم که کاکتوس « نیز   هم  همچنین  حتی» (NH3) با ما خواهد اومد و ما هندونه خواهیم خورد! زهی خیال باطل!!! وقتی تو آزغال چال نشسته بودیم و هندونه خوردن ملت رو با حسرت تماشا می کردیم و آتوسا داشت با اس ام اس های بی نتیجه و بی جواب به کاکتوس جونمون می گفت که ما هندونه می خوایم، آرزو کردم که ای کاش مملکت بسامانی داشتیم و می تونستیم با داشتن شماره کارت اعتباری کاکتوس اون جا توی درکه هندونه گرون تومنی بخریم!

    [ماجرای هندونه ی گرون تومنی رو به قلم آتوسا این جا  بخونین.... یادم رفت بگم که آتوساNH3 کوه نامه های زیادی نوشته، ولی به من چه؟؟؟خودش لینک بده به کوه نامه هاش! ]

    *استاد هوشنگ مرادی کرمانی رو دیدیم که داشت عصای کوه نوردی می خرید (همون موقع که آتوسا می خواست نقاب بخره) قبلا اون سال های دور که با اراذل دانش گاه می رفتیم درکه، یکی دوبار استاد را دیده بودم، ولی این بار به حکم ذوق  و شوق آتوسا، سلام و علیک ساده و صمیمانه ای رد و بدل کردیم و منتظر موندیم که خرید استاد تموم بشه و بعد آتوسا خرید کرد. نیم چه تعارفی زد برای هم راهی که تشکر کردیم. حیف که یه آقاهه هم راهش بود، وگرنه هرجور شده کله ی آتوسا رو تحت عمل شیره مالیزاسیون قرار می دادم که تعارف رو هرچند تنها از روی ادب ادا شد، بپذیریم! چند وقت پیش جایی خوندم که به خاطر بیماری قلبی در بیمارستان بستری ست! و بالطبع بسی خوش حال شدم که حالش اون قدر مساعد شده که می تونه دوباره بیاد کوه.

    *یه خبر بد! خدا دیگه قوت نمیده!!! درباره ی این خبر بد توضیح اضافی موقوف! چون لینکش رو بالا داده م.

    *آتوسا هر نوع گیاه، علف و یا گل وحشی می دید، وسط حرف خودش یا خودم می دوید و می گفت: شایدم اینه! طفلک دچار سندروم انتخاب گیاه مناسب برای پروپوزال تاریخی خودش شده! و تازه بدترین قسمتش اینه که من حق بلند کردن صدا برای ایشون و یا تند حرف زدن رو ندارم چون ایشون هنوز پروپوزال را دفاع نکرده ن! به من چه؟؟؟؟

    نتیجه ی جغرافیایی: تنوع گیاهی درکه خیلی زیاده!

    * آتوسا بالاخره داستان عجیب یه آدم رو برای من تعریف کرد… و من برگشتنا داستان مسخره ی عوضییت ها و حماقت های کاری خودمو با دکتر جان مزخرف شرح دادم و البته آتوسا هم متقابلا داستان برادرشو که سال ها قبل اشتباهات منو مرتکب شده بود، بازگو کرد! ……

    من کی آدم می شم؟….

    هیچ وقت……….

Leave a comment