..: آفتاب با نگاه داغ و سمج از پشت سر دنبالم میکنه. از هرم لعنتی ش کلافه ام و لباسای خیس و چسبون، حسابی خلقمو تنگ کرده. با آخرین جونی که برام مونده، خودمو تقریبا پرت می کنم رو پله ی اتوبوس. حوصله ندارم محاسبه کنم که الان آفتاب کدوم طرفی می افته، همون جا روی اولین صندلی میشینم و سرمو تکیه میدم به شیشه. چشمم به نگاه چندش آور راننده میافته که با اون چشای وغ زده ش زل زده به یقه ی باز یه دختر ۱۶-۱۵ ساله. دلم آشوب میشه و زود بلیط رو میدم به بغل دستیم تا مجبور نشم واسه دیدن چهره ی وقیح راننده کفاره پس بدم!…
به محض راه افتادن اتوبوس، رشته های بی سروته فکر و خیال می پیچن به گَل هم؛ مثل یه مجسمه تخت چسبیدم به صندلی، در حالیکه روحم باهم زدن شوربای اتفاقات ریزو درشت، دیده ها و شنیده های روزمره و کسالت بار، آرزوهای سرخورده، تارهای نازک بیم و امید، نقشه ها و ایده های جسور، و البته با چاشنی ونگ زدن بچه ی پشت سری، و سروصدای ترافیک لج آور بیرون، و… دنبال راهی برای بهتر شدن “وضع موجود” میگرده!!…
توقف یکباره ی اتوبوس توی ایستگاه منو از ته چاهی که توش خزیدم بیرون میکشه. ناخودآگاه چشم میدوزم به در اتوبوس، دلم می خواد که تو چهره ی تک تک مسافرایی که سوار میشن، عناصر تیره و روشن زندگی و عوالم جورواجورشونو بکاوم! تنها یه نفره: زنی بلند قد، سرتاپا مشکی پوشیده ، با یه کیسه ی سیاه تو دستش. صورت کشیده ای داره با چشمای خمار و گونه های تو رفته و لبهای نیمه کبود. کمی دس پاچه و نگرونه، روشو بر میگردونه سمت خانمها و دونه دونه اونارو از نظر میگذرونه. انگار به نظرم آشناس!… آره خودشه، قبلا توهمین خط دیده بودمش. جوراب فروشه…« جورابای مشکی و رنگ پا، مچی، سه ربع، بلند؛ ارزون ارزونه، سه جفت دویست تومن….» درست حدس زدم. با نگاه به کیسه ی سیاهی که دستشه مطمئن میشم و منتظر میمونم که بازی یکطرفه شو شروع کنه! اما نمیدونم چرا هیچی نمیگه؟! چرا دست دست میکنه؟ همینطوری زل زده به ملت! لبهاش به حرکت کوچیکی از هم باز میشن، انگار که بخواد نطق غرایی رو شروع کنه؛ اما یهو پشیمون میشه و مث برق گرفته ها برمیگرده! حس می کنم بجز من هیچ کس متوجه تغییر حالش نشده؛ شایدم این جور چیزا به دید آدما، اونم تو این زمونه ی پراز تنش و فشارهای مداوم کاملا طبیعی و هنجاره! سعی میکنم خیره بهش نگاه نکنم، اما حرکات عصبی و اصوات زیر لبیش از نظرم پنهون نمیمونه. به زحمت تلاش میکنه که جلوی قطره های رسواکننده ی اشک رو بگیره. یواش یواش تن صداش خشن تر و بلندتر میشه و اصوات نامفهوم دارن شکل کلمات شکوه آمیز می گیرن. نم نمک توجه آدمای دیگه جلب میشه، اول نگاه های بی اعتنا و کاملا متمدن! و بعد بیرون زدن لایه های کنجکاوی، تمسخر و نظریه پردازی ایرونی! زن با توجه دیگران تحریک شده و با نگاه کینه توزانه ای رو به سمت آقایون فریاد میکشه: « آهای مردای بی غیرت! لا اقل واسه اون زنای صیغه ای تون جوراب بخرین!»
شلیک خنده بین زن و مرد می پیچه، تفریح خوبیه واسه مردم خسته و تکرار زده! حالا دیگه همه از وجود یه زن بلندقد سیاه پوش توی اتوبوس باخبرن و میدونن که شغلش جوراب فروشیه و زن جسور و تندزبونیه و البته دستش درد نکنه که خستگی یه روز گرم رو با یه طنز “بروز” از تنشون کنده….
ایستگاه بعدی؛ زن بلند میشه و با سری پایین به سرعت از اتوبوس پیاده می شه…
و تنها چیزی که از چهره اون زن و اون حادثه برام موند، خطوط مبهم و بیرنگ “درد” بود:..
پ.ن. این داستانک واقعی رو چند سال پیش نوشتم… حوصله ندارم دوباره ویرایش کنم.. اگه اشکالی داشت، ببخشید!
فردا رو بچسب که با آتوسا و کاکتوس میریم کوه و قراره کاکتوس جونم عوضی بازی در بیاره و از اون هندونه های گرون تومنی که دفعه ی پیش من و آتوسا خوردیم، برامون بخره…



