• مهدی دیوونه!

    میگن مهدی از اولش دیوونه نبود؛ دیوونش کردن! من که یادم نمیاد، آخه خیلی کوچیک تر از اون بودم که مهدی عاقل و سر به راهو دیده باشم…

    همسایه دیوار به دیوار ما بودن؛ اهل کردستان. با اهل محل رفت و آمدی نداشتن و سرشون تولاک خودشون بود. اوایل انقلاب، مهدی رو به جرم قاچاق اسلحه گرفتن و پنج سال حبس براش بریدن؛ اونم با بدترین شکنجه ها! تا مدتها ازش خبر نداشتن، تا اینکه یکی از بچه محلا، تونست ردی ازش بگیره ….

    بعد آزادی از زندون، از این رو به اون رو شده بود. یادمه ازروی کنجکاوی کودکانه، از بالکن تو حیاطشون سرک می کشیدیم؛ اما تنها صحنه ای که مدام تکرار می شد، مردی قد بلند، لاغر و استخونی با چهره سیاه و تکیده بود که دستاشو به کمر می گرفت، سرشو پائین می نداخت و دائم دور حیاط کوچیک شون راه می رفت و هی راه می رفت…. میگفتن اون قدر شکنجه داده بودنش که طفلی پاک عقلشو از دس داده بود! بین بچه ها شایع شده بود که تو شکنجه ها  کله پا آویزونش می کردن و مثل موتور می چرخوندنش!

    هیچ وقت هیچ حرفی نمیزد؛ با کسی ام کاری نداشت، ولی نمیدونم چرا یه حسی تو ما بود که از قیافه افسرده و عبوسش می ترسیدیم و همیشه ازش فرار می کردیم…

    یه روز براش زن گرفتن! یه دختر کم سن و سال با لپای گل انداخته و هیکلی ریزه میزه ، از یکی از روستاهای کرد نشین مازندران آوردن و عروسی بی سر وصدایی براش گرفتن. فکر کنم به یه سال نکشید که دختره تاب نیاورد و رفت خونه باباش و مهدی تنهاتر شد، تنهای تنها…

    بعدشم گذاشتن وبرای همیشه از اینجا رفتن؛ اما مهدی از این محل و قدم زدن تو کوچه پس کوچه هاش دل نکند…

    چند روزپیش تو خیابون دیدمش؛ با همون قیافه، سر پائین، دستا گره خورده به پشت و مث همیشه، یه پولیور گرم تنش بود! و تند وتند راه می رفت…

    نمیدونم تا کی می خواد به این راهپیمایی خاموش ادامه بده! شاید تا وقتی که جوابی واسه زندگی تاب خوردش پیدا کنه…

Related Entries

  • No related posts

Share!

  • twitter

Leave a comment