• سنگ و ماهی و ابرهای لعنتی و … آفتاب

    وای این ابرهای لعنتی!

    - چی؟ تکرار کن

    گفتم: لعنت به این ابرها!

    - باور نمی کنم. تو؟ مطمئنی که خودتی؟

    آره،‌ من خودمم، و بازم میگم که لعنت به این ابرها…

    - اما این امکان نداره، مگه این تو نبودی که همیشه چشم به راه ابرها می موندی؟ مگه تو نبودی که خرامیدن شونو از اون گوشه ی دور آسمون می پائیدی و نگاهتو از جست و جوی اشکال غریب و دنیای رنگ به رنگ رویاهات، لابه لای طنازی های لحظه به لحظه ی  نرمه ی ابرها سیراب می کردی؟ مگه این خود تو نبودی که گوش می سپردی به هی هی کردن های باد واسه جمع کردن رمه ی بی خیال و بازیگوش کودکان ابر؟ بی اختیار پلک هاتو به کرختی تسلی بخش رویاهات، رو هم میگذاشتی که ناگاه از گرومب گرومب دعوای دیو هایی که پشت انبوهه ی سپید ابرها لونه کرده بودند، هراسون می شدی. از دیدن صورت کبود ابرهایی که به خاطر آشتی دادن دیوها سیلی می خوردند و سیاه می شدند، دلت بی تاب می شد، غصه می خوردی و جامه ی سخت- چسبیده به تاروپود تنت رو پاره می کردی. درد می کشیدی اما آه نمی گفتی و همچنان سنگ می موندی…

    مگه این خود تو نبودی که آروم و بی صدا، تن دردآلودتو با اشک های زلال ابرهای دل شکسته می شستی؟ اشک ها از روی سینه ی خراشیده ی تو سر می خوردند و چیکه چیکه تو حوض کوچیک من سرازیر می شدند. اون وقت من توی خیسی دل تو و ابر شنا می کردم و نفس می کشیدم…

    باورم نمیشه، نه، تو اون سنگی که من می شناسم نیستی! سنگی که با من بود،‌ کنار حوض من بود، عاشق ابر بود؛ دایه ی اشک های ابر بود؛ تکیه گاه خستگی ها و بی آبی های من بود؛ حالا چی شده که این چنین بار لعن و نفرین به سینه ی معشوق خود روانه می کنه؟… نه باور نمی کنم….

    آه… ماهی زیبای من، مدت کوتاهیه که تو با اون روح لطیف و بی مرزت که تو حجم کوچیک دل مهربونت جا گرفته، با درخشش پولک های مرمرین و باله های ظریف و رقصانت، مثل لمحه ای از یه رویای شیرین و دلچسب،‌ همدم من شده ای و با معصومیتی شگرف امواج نامرئی دردهای منو حس می کنی… اما من سالیان درازی است که این جا خاموش نشسته ام و چشم به آسمون دوخته ام به امید شنیدن آوای هی هی خسته ی باد در پی ابرهای آبستن مرهم درد های من… تو به تازگی میهمان خلوت دیرینه سال من شده ای، حال آنکه من چه روزها و چه شب ها که با ترانه ی ریزش قطراتی که رسالت پوساندن و فرسودن تن سنگی منو به دوش می کشند، به نجوا نشسته ام…

    اما ماهی لغزان من، گول این ابرهایی که امروز بالای سر من و تو چنبره زده ن رو نخور! این ها اصالت ندارند. هیچ کدوم از این پشته های بی شکل و بی رویایی که می بینی،‌ حاصلی برای زخم من و تشنگی تو ندارند، جز اینکه جلوی نگاه گرم و پر فروغ خورشیدو بگیرن… این ها آبستن هیچ اشکی نیستند،‌ معلوم نیست که به ضرب چوبدست پوک کدوم باد مزخرفی هل داده شده ن بالاسر ما و چهره ی گرم و پر مهر آفتاب رو به محاق کشوندند!

    آه خورشید، خورشید، ….چه قدر نیاز دارم به نوازش های دلپذیر دستان پر حرارتش که مثل مخمل نرم روی پوسته م می خوابه… چه سرشار می شم از حس شرمسارانه تاب نیاوردن در برابر نگاه تند و سوزانش که از لا به لای خراش های سینه ام به اعماق جانم نفوذ می کنه و سنگینی های دل سنگی مو ذوب می کنه… و وقتی که از لهیب شراره های خودش به سرخی خون در میاد، دست دراز می کنه و صافی سیاه شب رو می کشه رو خودش و اون وقته که به هیأت ماه تو دل آسمون چادر گلدار به سر، خودنمایی می کنه… و اون منم که سکوت قیرآلوده شب رو با نجوای سپید نور ماه به صبح می رسونم…

    آه، این ابرهای مزاحم، این آیه های تلخ غربت …

    حالا ماهی کوچیک و حساس من، فهمیدی که چرا میگم: لعنت به این ابرها؟

    توضیح نوشت: این نوشته رو چند سال پیش نوشتم برای ماهی کوچولوی ته دریاچه دلم: ژیلا… وقتی با هم توی شرکت لیدی اردک کار می کردیم… وای چه روزهایی بود! دلم خواست… البته بدون لیدی!

    تصویر بالا هم یکی از تابلوهای نازنین ژیلاست. یه کار کلاژ که بوم شو خودش درست کرد و بافت داد و دور نقاشی رو با آینه کاری تزئین کرد…

Related Entries

  • No related posts

Share!

  • twitter

Leave a comment