سالها پیش یه غلطی بفرمودیم و یه برگهدان خوشگل خریدیم برای کاغذ یادداشت کنار تلفن که هم جای کاغذ داشت، هم خودکار و مثلن یه جا برای سنجاق و گیره و امثالهم! خودکار که قربونش برم، هرچی تو جاش فرو میرفت، کمتر از یه شبانهروز غیب میشد و یا کلهش از لبهی جیب یکی از اهالی ذکورمحترم منزل میزد بیرون و یا لابهلای جامدادی و خنزرپنزرهای بچهها گم میشد. حتی تلاش مذبوحانهی من در تقلید از جاخودکاری بانکیها و قفل و زنجیر کردن مسروقهجات افاقه نکرد! سنجاق و گیره و غیره و ذلک که اصلا محلی از اعراب نداشت و اما کاغذها… هرنوع کاغذی که میگذاشتی توش، حالا از برگههای یادداشت سفید ورنگی ِ خوش برش (!) بگیر تا کاغذپارههای بریدهی یهروسفید و لبهکنگرهدار و…، همهجور استفادهای داشت الا یادداشت ویژه تلفن!!!
خب البته این یکی از صفات بارز خونهی مادبزرگههاست که من یکی هیچ وقت نتونستم از صحنهی روزگار محوش کنم! نه به نازوکرشمهی کلام و نصیحت، نه به زور تهدید و ارعاب و نه به هر طریق دیگر…! و اما مهمترین کاربرد این برگههای کذایی که من مدتهاس از خیر شارژ کردنشان گذشتهم، یکی دفتر نقاشی دم دستی و اون یکی که مهمتره، مرکز مخابرهی پیامهای فوری میون جغلههاس*!
دعوا میکنن: رو کاغذ به هم فحش میدن؛ آشتی میکنن: نامهی فدایت شوم ِ اختصاری مینویسن؛ سبد ابراز احساساتشون لبریز میشه: نقاشیهای مینیاتوری میکشند و به هم حواله می دن؛ بچههای عمه و عمو که اضافه میشن: گاوبندی روی کاغذ شروع میشه؛ بعضی وقتا هم که مثلن من خواب باشم: سفارشهای رنگ و لعابدار از نوع تحقیق اینترنتی، کشیدن نقاشیهای خیالی و بدون مدل (که من واقعن تو این یکی عاجز و ناتوانم) و ساخت کاردستیهای جورواجور ارائه میفرمایند… و البته از وقتی هم که من قانون یاسایی تصویب کردهم که کسی حق نداره با هر رنگ مداد یا خودکار و یا دستخط، محتویات دفتر تلفن رو انگولک کنه، شمارههای جدیدو توی یکی از این کاغذهای بختبرگشته مینویسن تا سر فرصت من خودم با رواننویس توی دفتر وارد کنم!
بعد این همه مقدمهچینی و توصیف بخشی از احوالات خونه مادبزرگهی ما، حالا اصل مطلب: این عکسی که میبینین، بخشی از یه سریال پیامهای ۲نفرهی دوتا جغلهی اصلی ِ خونه مادبزرگهاس که البته فک کنم قسمتهای میانی سریال بهدستم رسیده، یعنی توی همون برگهدان تاریخی کشف نمودم. سناریو تاحدی گویاست: فاطمه ( پنجم دبستان) و الهام (دوم دبستان) دو خواهرن که برادرزادههای من و از ساکنین اصلی خونه مادبزرگه هستن. اول داستان مشخص نیست! اما حدس میزنم فاطمه از یه موضوعی دلخور شده بوده … و بقیه داستان…! حالا ایناش خیلی مهم نیس، اون نکتهیی که توجه منو جلب کرد، حساسیت عاطفی الهام ِ که به شکل ظریفی توی نامهیی که برای دلجویی از فاطمه نوشته معلومه. حالا البته این نگاه منه که مربوط میشه به پیشینهی شناخت من از این موجود!
پ.ن.: از این به بعد یه دستهی جدید به اسم”خونه مادبزرگه” اضافه میشه که توی اون از ماجراهای خونه خودمون مینویسم. مادبزرگه همون مامان جان بنده اس که دارای فرزندان و نوههای متعدده و البته یه “نتیجه” هم داره!
* جغله : عنوانی که من برای نوه جانهای مامان جان (مادبزرگه) گذاشتم! و اما معنای اصلی اون از لغتنامهی دهخدا:
جغله . [ ج ِ ل َ / ل ِ ج ِ غ ِ ل َ / ل ِ ] (ص ، اِ) پسر ساده روی که هنوز خطش نرسته باشد. از اهل زبان به تحقیق پیوسته . میرنجات گوید:
ای جغله سر ترا بنازم
بند کمر ترا بنازم .
(آنندراج ).
در لغات ترکی امرد رقاص را گویند. (غیاث ) (آنندراج ). در تداول عوام : بچه ٔ خرد به سن و قد. خردی ، کوچکی غیر قابل اعتناء. کوچک بسال (بصورت تحقیر). سخت خرد در سن و جثه . کودک کوچک اندام و کم سن .



حمیرا جون خیلی جالب بود. این خونه مادربزرگه هم عالمی داره!!! یادش بخیر…