من و لرزش دل
تو و غمزه با ناوک چشم
می گویمت با زبانی که نازک تر ازعبور نسیم است
تو می لرزی از واگویههایم
می گریزی ازکنارم
سراسیمه چون پروانههای مسافر
میروی به سمت افقهای خیالی
میدوم با همهی جان به سویت
کمی بعد به آرامشی میرسیم
با سکوت من و اشک تلخی
که از چشم تو جاریست
واژههایت ضربآهنگ تاریست
که بر دل نشیند
بداههنوازی میکنی
با جان عاشق
بعد از سالیانی که نبودی
غمی در نگاه من وتوست
قدم رنجه کرده
آمدی چون دلدادهگان بهاری
قمریان سپید صحاری
شعلهها بر جنونم کشاندی
گذشت زمان
گرد پیری
اندکی هم فراموشمان شد
ترا به آغوش میکشم
عاشقانه با وجودم
دلم
تارو پودم
دست تقدیر بود
یا چشم حیرت
با نواها و نغمهها
کشاندی مرا باز هم
به شرم زمستانی نرگس نگاهت
ناله های درونم را نگاه کن!
رنگ افق های دوردستیست
که در پریشانی چهرهی تو پیداست
شاعر: علی ربیعی

میدونی چیه حمیرا جان؟.. بحث تنبلی نیست.. مشکل من خرفتی منه.. نمیدونم چرا خیلی مدته که احساس میکنم خرفت شدم… دیگه مغزم اون شادابی گذشته رو نداره و نمیتونه مثل قبل نفس بکشه… هر کاری هم از دستم بر اومده انجام دادم… تو میگی چیکار کنم؟… از این خاک خوردنای وبلاگم هم شرمسارم..
هرجا هستی شادباشی و پرستنده نیکی و مهربانی ،جهان کوچک ما را لذت همین دیدارها قابل تحمل کرده است ….علی ربیعی(بهار)