همیشه به این فکر کردهم، برای نوشتن یه داستان بلند که تکههای بزرگ و کوچیک از زندهگی آدمها رو کنار هم میچینه، لازمه که همه یا دستکم خیلی از واژههای زندهگی رو بلد باشی! برای همین وقتی یه رمان خوب میخونم، حسرت میخورم که چرا هیچی از زندهگی بلد نیستم و این همه کلمه، اصطلاح، ضربالمثلهای جورواجور، آداب و فرهنگ مردم عادی… و خیلی خیلی چیزای دیگه از تاریخ و سیاست و فلسفه و هنر و ادبیات گرفته تا آشپزی و سالاد مارچوبه و … فرق بین ساس و خرخاکی رو نمیدونم! با این حساب من حتی نمیتونم یه داستان کوتاه، حتی از نوع خیلی کوتاهش، از اون ۵۰ کلمهایها، بنویسم و احتمالا زبل خان با اینهمه اطلاعات ریز و درشتی که از همه چیز داره و گاهی دهان گشاد آدم از میزان تنوع دانستههای رنگووارنگ ایشون کج میشه، استعداد خوبی برای نوشتن رمانهایی در حد و اندازهی کلیدر داره!
پ.ن.: دیشب بعد از مدتها خوابتو دیدم و سفت بغلت کردم. یه لحظه هم ازت جدا نمیشدم… با اون تهریش سفید که همیشه پوست صورتمو میخراشید و اون لبخند لعنتی مهربون… از اینکه کنارم بودی، از این که بودی و از اینکه افتخار میکردم دخترتم، لذت بردم تو خواب… صبح تو اتوبوس وقتی یاد خوابم افتادم، وقتی احمقانه تلاش کردم با انقباض ماهیچههای چشمام جلوی رسوایی رو بگیرم، به این فکر کردم که چرا هنوز بعد از اینهمه سال ناخودآگاه عوضی من اصرار داره که تو نمردی و برگشتی خونه…
خودمونیم، گول خوردن ناخودآگاه توی خواب خیلی شیرین میشه گاهی…

حالی از تو بگیرم من! دخترهی … و … و خود زن!
بعدشم امان از دست این خوابها! ولی من هیچ وقت اینطوری توی خواب ندیدمش تا حالا
رویاها و روزهای شیرین کودکی در خواب به سراغ من هم می آید. همیشه هم از خواب می پرم و حسرت می خورم. اما خوب گفتی این ناخود آگاه عوضی من هم قبول نمی کنه از دست دادن ها راو دوباره می سازه آن چیزهایی را که خودش می خواد…
سلام . یک راه امتحان پس داده برای درمان آلرژی فصلی اینه که هر شب قبل از خواب و هر صبح بعد از بیدار شدن از خواب چهار قطره از قطره ی بتامتازون رو بچکونید داخل بینی ( هر طرف دو قطره ) تا حد زیادی آلرژی رو درمان می کنه .