در پشت این همه گونهبهگونی، از این شاخه به آن شاخه پریدنهای پیوسته، سر به زیر برف فروبردنها… چه چیزی نهفته است جز تنهایی؟ جز دست یازیدن به پناهی که تو را از سقوط به دره دهشتزای سکون و تنهایی بازدارد؟ چقدر برف میخواهی برای فرار از نیازی که هرچه میجویی برآورده نمیشود؟ چند زمستان دیگر تاب ماندن داری؟

برای فرشته ای که خدا جای بالهایش تریگرپوینت گذاشت تا در خاطرش بماند طعم سیبی را که جدمان خورد و لذت پرواز را که طعم سیب با خود برد:
شهر – منهای وقتی که هستی – حاصلش برزخ خشک وخالی
جمع آیینه ها ضربدر تو، بی عدد صفر، بعد از زلالی
می شود گل در اثنای گلزار، می شود کبک در عین رفتار
می شود آهویی در چمنزار، پای تو ضربدر باغ قالی
چند برگی است دیوان ماهت؟ دفتر شعرهای سیاهت؟
ای که هر ناگهان از نگاهت یک غزل می شود ارتجالی
هر چه چشم است جز چشم هایت، سایه وار است و خود در نهایت
می کند بر سبیل کنایت مشق آن چشم های مثالی
ای طلسم عدد ها به نامت! حاصل جزر و مد ها به کامت!
وی ورق خورده ی احتشامت هر چه تقویم فرخنده فالی!
چشم وا کن که دنیا بشورد! موج در موج دریا بشورد!
گیسوان باز کن تا بشورد شعرم از آن شمیم شمالی
***
حاصل جمع آب و تن تو، ضربدر وقت تن شستن تو
هر سه منهای پیراهن تو، برکه را کرده حالی به حالی
راستی تا یادم نرفته این غزل هم از سروده های حسین منزوی است
عالی بود.. عالی. شیفته غزل هاش شدهم