Author Archive

  • رابطه

    ۰

    انصاف نیست که بعد این همه سال قدم زدن کنار تو و آزمودن قدکشیدن هایم به سرپنجه هایت، برگه خیانت تو را به دستم بدهند و بگویند:

    نامحرم است، باید ازش رو بگیری!

    بیست سال در همه جای این شهر، در سرتاسر خیابان ولی عصر، کنارم بوده ای و با نفس های تو من هر روز بیمارتر شده ام.

    باید فکری به حال این رابطه بکنم چون این برگه می گوید، من به چنار حساسیت دارم!

     

  • تنگنا

    ۱

    دلم تنگ توست

    ماهی دلم در تُنگ نگاهت

    لبانم در حسرت بوسه تنگ لبانت

    و  قلبم تنگ به سینه ام می چسبد در تنگنای دوری ات…

  • حسرت

    ۰

    این روزها سخت در چنگال حسرتی مدام دست و پا می زنم:

    حسرت چه بسیار دانشی که هیچ از آن نمی دانم

    و حسرت لحظه هایی که در بی خبری و سرگردانی به بیهودگی تباه می شود…

    و حسرت چشمان تو را به لحظه ناهشیاری غرق شدنش….

  • دی.جی کوچولویی در تاکسی

    ۲

    دخترک ۴-۵ ساله همراه مامانش سوار تاکسی می‌شه و با خودش ترانه‌ای شاد و امروزی رو تو فضای تاکسی پخش می‌کنه. راننده ضبط ماشین و خاموش می‌کنه چون به‌هرحال نمیشه‌ به یه خانوم کوچولوی محترم که گوشی موبایلشو دستش گرفته و داره به موسیقی گوش می‌ده اعتراضی کرد!

    - مامان، برام آیپد نمی‌خری؟

    - من که می‌خواستم بخرم، خودت نخواستی!

    - چرا من می‌خوام. آیپد می‌خوام.

    - مگه یادت نیست اون روز که گفتم اگه اون کارو بکنی دیگه آیپد نمی‌خرم، خودتم گفتی نخر! یادته بابات چی بهت گفت؟ که من اگه به جای تو بودم تا خود صبح از مامان عذرخواهی می‌کردم…

    (آخه این آدم‌بزرگا کی‌ می‌خوان بفهمن که وقتی بچه یه چیزی می‌خواد، گوشش بدهکار حرف‌های فلسفی و گروکشی‌های اخلاقی کشدار نیست؟)

    - مامان این چه رنگیه؟ [با لحنی کاملا متفاوت حرف و عوض می‌کنه]

    - شکلاتی!

    - …

    - ….

    - [با عجز کودکانه] مامانی برام آیپد بخر!

    - ئه بازم حرفشو زد!

    - خب چی میشه؟ من دوست دارم خب!

    - …حالا بذار ببینیم چی پیش میاد تا عید

    [ده دقیقه گذشته و ما همگی همچنان مشعوف ترانه‌های امروزی داخله و خارجه هستیم]

    - اگه بخواین صداشو متوقف!!! کنم، بگین که بکنم!

    - نه مامان اگه خودت دوست داری گوش بده.

    - خب پس گوش می‌کنم…

  • برف!

    ۲

    در پشت این همه گونه‌به‌گونی، از این شاخه به آن شاخه پریدن‌های پیوسته، سر به زیر برف فروبردن‌ها… چه چیزی نهفته است جز تنهایی؟ جز دست یازیدن به پناهی که تو را از سقوط به دره دهشت‌زای سکون و تنهایی بازدارد؟ چقدر برف می‌خواهی برای فرار از نیازی که هرچه می‌جویی برآورده نمی‌شود؟ چند زمستان دیگر تاب ماندن داری؟

Page 1 of 2612345»1020...Last »