تو پشت فرمان میخواندی و من نگاهت میکردم.. لبهای تو را تماشا میکردم که تندوتند تکان میخوردند و همراه نامجو رابطه شگفت ما و هستی را به چالش میکشیدند… من اما نه کار به هستی داشتم و نه آنچه که زمزمه میکردی. همة هستی من آن لبها بود و آن نیمرخ معصومانهای که رو به جاده داشت و چندلحظهیکبار آن نگاه ساده اما پرطنیناش را به چشمانم میبارید. و اشکهایی که امانم نمیدادند بیآنکه دلیلی بیابم. ابدیت آن لحظه مرا در جادوی خود غرق کرده بود. لحظهای که عشقمان هیچ شکل و رنگی از دنیای بیرون نداشت. هرچه بود شیدایی و شوریدگی بود و لذت خواستن، تمنای دل بود و حسرت نفسکشیدن در یگانگی جانها. چیزی که به هزار واژة رنگین نمیگنجد و نقش آن بر دل به هزار سال رنگ نمیبازد.
هرگز نمیتوانی بر این لحظههای ابدی مهر گذشته را حک کنی! این لحظهها اکسیر زنده بودن من است و تا زندهام به مهر آن دل بسته و وابستهام. که من وارستم از هرچه رنگ تعلق داشت تا در مدار عشق تو به آزادی رسم…
