این روزها سخت در چنگال حسرتی مدام دست و پا می زنم:
حسرت چه بسیار دانشی که هیچ از آن نمی دانم
و حسرت لحظه هایی که در بی خبری و سرگردانی به بیهودگی تباه می شود…
و حسرت چشمان تو را به لحظه ناهشیاری غرق شدنش….
این روزها سخت در چنگال حسرتی مدام دست و پا می زنم:
حسرت چه بسیار دانشی که هیچ از آن نمی دانم
و حسرت لحظه هایی که در بی خبری و سرگردانی به بیهودگی تباه می شود…
و حسرت چشمان تو را به لحظه ناهشیاری غرق شدنش….
روزهای ملول و پیاپی
روزهایی که بی نگاه روشن تو آغاز میشوند
و بی نگاه روشن تو به سکون میرسند
روزهای تلخ پر از هیاهو
روزهای سرد پر از تنهایی
که چشمهایم در اندوه شرمگنانۀ حضور بینگاه تو
باران میبارند
آه از آن رمندههای وحشی نگاهت…