Archive for the ‘شعرها و قطعات’ Category

  • تنگنا

    ۱

    دلم تنگ توست

    ماهی دلم در تُنگ نگاهت

    لبانم در حسرت بوسه تنگ لبانت

    و  قلبم تنگ به سینه ام می چسبد در تنگنای دوری ات…

  • حسرت

    ۰

    این روزها سخت در چنگال حسرتی مدام دست و پا می زنم:

    حسرت چه بسیار دانشی که هیچ از آن نمی دانم

    و حسرت لحظه هایی که در بی خبری و سرگردانی به بیهودگی تباه می شود…

    و حسرت چشمان تو را به لحظه ناهشیاری غرق شدنش….

  • رمنده‌های نگاه تو

    ۰

    روزهای ملول و پیاپی

    روزهایی که بی نگاه روشن تو آغاز می‌شوند

    و بی نگاه روشن تو به سکون می‌رسند

    روزهای تلخ پر از هیاهو

    روزهای سرد پر از تنهایی

    که چشم‌هایم در اندوه شرمگنانۀ حضور بی‌نگاه تو

    باران می‌بارند

    آه از آن رمنده‌های وحشی نگاهت…

     

     

  • در ستایش امید

    ۴

    تلخی این روزها چه سنگین بر جان ما آوار می‌شود

    و شب‌ها چه بی‌خبرانه ما را

    در انبوهی از خاکستر رویاها و کابوس‌ها مدفون می‌کنند

    در این لحظه‌های فرودآمدن پیکان‌های اضطراب

    کدام بارقۀ امیدی هست

    قلب ناآرام گنجشکک درونمان را امان بخشد؟

    تنها تو، تنها تویی که در این هجوم بی‌رحمانه

    سوی چشمانم به نگاه تو بسته است

    حتی هنگامی که دهانت

    به تنگ‌حوصلگی

    واژه‌ها را به غربت جاده‌ها می‌سپارد…

    امان قلب پرتپش من تویی

    واژه شو و واگویه‌وار بر من ببار

    و بشور مرا از غبار تیرۀ سکوت

    بکش مرا در هیاهوی خنده‌هایت

    نیازمند غرق‌شدنم

    در طنین صدایت

  • مستی پاییــــــز

    ۰

    پاییز مستم می‌کند، مجنون و دل‌خون می‌کند

    ساده بگویم ای عجب، روحم شبیخون می‌کند

    افسار من گیرد به دست، با خود برد تا دوردست

    صهبای جان را درکشد، با خود به عالم برکشد

    هی هی کند در گوش دل، باد جنون‌افزای وی

    ساقی هزار آمد به ناز، در کلک او آیم بساز

    بیهوده بر آتش زنم، تدبیر بر کامش زنم

    پرده ز رویش برکنم، بر منبرش مِی افکنم

    پاییز! جانم می‌رود، از دل قرارم می‌رود

    بر صحبت سودای دل، از کف نهانم می‌رود

    پاییز مستم می‌کند، مجنون و دل‌خون می‌کند

    ساده بگویم ای عجب، روحم شبیخون می‌کند

Page 1 of 3123»