Archive for the ‘زنده‌گي من’ Category

  • کیش و مات؟ نه… پـــــــــــات!

    ۲

    ۱

    شطرنج رو تازه یاد گرفته بودم و شوق داشتم که تندوتند بازی کنم و بیشتر یاد بگیرم. شاید دبستانی بودم یا راهنمایی، درست یادم نیست. یکی از برادرها علاقۀ عجیبی به شطرنج داشت و کس دیگه‌ای نبود که علاقه‌ای به بازی با من نشون بده. اما یه ایراد بزرگ داشت؛ یه دست بازی با اون یکی‌دو ساعت طول می‌کشید، چون خیال می‌کرد الان جای کاسپاروف معروف نشسته و برای هر حرکت بیست دقیقه فکر می‌کرد! من خسته می‌شدم و غر می‌زدم اما اون اصلا گوشش بده‌کار نبود. آخر به این نتیجه رسیدم که تنها راه خلاص‌شدن اینه که بازی رو زودتر به آخر برسونم. من که هزار سال نمی‌تونستم کیش و ماتش کنم و اون هم نمی‌گذاشت از روی عمد ببازم. من هم راه دیگه‌ای پیدا کردم: پــــــــــــات! بله، راهش همین بود. وزیر خودمو به فنا می‌دادم تا طبق قانون پات بازی رو به مساوی بکشم، اونم با ۱۶ حرکت. سرانجام من پیروز می‌شدم چون از دست یه بازی خسته‌کننده خلاص می‌شدم و برادر عزیزم حس می‌کرد یه بازی بیهوده رو انجام داده و از من مأیوس می‌شد.

    ۲

    روزی که «لیدی داک» کلیدهای دفترو از من گرفت، هرچی دلش خواست درعرض بیست دقیقه با دادوفریاد بارم کرد و با کنایه ازم خواست که برم بیروم و تو بارون قدم بزنم و به اشتباه‌های خودم فکر کنم. سرمست از اینکه به خیالش منو ادب کرده، هیچ فکر نمی‌کرد که چند روز بعد ورق برگرده. اون منو کیش کرده بود اما قصد مات کردن نداشت. بعد از چند روز که رفتم برای صحبت و نتیجه‌گرفتن، این من بودم که حرف زدم اما فقط در هفت دقیقه! با آرام‌ترین و مؤدبانه‌ترین لحنی که می‌تونستم داشته باشم. فهرست وظایف جدیدی که برای من تعیین کرده بود گذاشته بود زیر دستش تا بعد از معذرت‌خواهی احتمالی من تحویلم بده، اما هیچ انتظار خداحافظی از من نداشت. آچمـــــز شده بود. به جای ۱۶ حرکت، با یه حرکت پات و مات شد!

    ۳

    خیلی دلش می‌خواست همیشه برتر بودنشو به من ثابت کنه و من متحیر می‌شدم از اینکه چرا به من؟ که کوچک‌ترین اهمیتی به برتری و اول بودن نمی‌دم؛ که هرگز در هیچ دوره‌ای از زندگی نخواستم که اول باشم. اما این رو هم نمی‌تونستم تاب بیارم که به حکم اول بودنش هرطور که دلش خواست رفتار کنه و ضعف‌های خودشو با بی‌رحمی و گستاخی به من نسبت بده. بعد از آخرین مکالمه، که در برابر سکوت و آرامش من چهرۀ واقعی خودشو از پشت نقاب روشنفکرمآبانه‌اش نشون داد، دیگه از این بازی خسته شدم! فردا صبح قبل از اینکه فهرست لج‌بازی‌هاشو بهم نشون بده، مهرۀ پات رو به‌راه انداختم و یک بار دیگه رهـــــــا شدم!

     

  • دمـــــــــــــــاونـــــــــــد

    ۸

    سال‌هاست که به امید لمحه‌ای از نگاه آرام تو

    چشم دوخته‌ام به آن سوی ابرها

    و چه کودکانه می‌پنداشتم جرأت نخواهم یافت تا تو را از ژرفنای رویاهایم بیرون بکشم!

    اکنون به سوی تو می‌شتابم

    و رویای آن دارم که مرا در دامان خویش بپذیری

    نه پذیرفتن گام‌های سنگین و پرنخوت فاتحان

    که راهم دهی در خلسه جادویی سکوت‌ات

    به نیمه‌شبان…

  • بادکنک‌های خیال

    ۷

    نشسته‌ام زل زده‌ام به صفحۀ نمایش «لف تافی» و آدامس خرسی را که دیشب صاحب قنادی به جای پول خرد داد، با جدیت می‌جوم و بادکنک‌های بزرگ درست می‌کنم که بعضی‌شان تا نوک دماغم می‌رسند. سرم بازار مسگرهاست. به همه چیز فکر می‌کنم و هیچ یک از سوزن‌ها و جوالدوزهایی را که زندگی به پیکرم می‌زند، از قلم نمی‌اندازم. به وضع نابسامان خودم و فلانی فکر می‌کنم، به همۀ کارهایی که کرده‌ام برای ملت و پولش را نگرفته‌ام، به دوستانی که خبر گرفتاری‌های ریزودرشتشان را می‌شنوم و فقط افسوس و افسوس. یاد امتحان ویراستاری امروز صبح می‌افتم که بیست‌ویک سؤال تشریحی داشت و یکی از سؤال‌هایش تاریخچۀ رسم‌الخط فارسی بود که فقط اگر مقدمۀ چندصفحه‌ای جناب حداد ناعادل را در «دستور خط فارسی» خوانده بودی می‌توانستی برای این سؤال خوب ببافی. عذاب وجدان گلویم را سخت می‌فشارد وقتی یادم می‌آید که صبح در قطار دخترک با چهره‌ای جدی و حتی اخم‌آلود سرش را صاف می‌کند در جزوۀ من و با دقت دستور ویرایش جدول و نمودار را می‌خواند. هرچه نگاهش می‌کنم که بفهمد من چقدر از این کار بدم می‌آید، از کار مهم خود فارغ نمی‌شود. یک آن با خودم می‌گویم بهتر است حالا که کسی پیدا شده که در این بازار آشفته به چنین دانش به‌دردنخوری علاقه‌مند است، قید جزوه را بزنم و دودستی تقدیمش کنم تا شاید به کار دنیای او و آخرت من بیاید. اما حرص و آز بشری دستم را می‌گیرد و مرا از این کار خیر بازمی‌دارد. سرانجام، به این بسنده می‌کند که جزوه را طوری بگیرم که ایشان با کمال آسودگی به مطالعۀ خویش بپردازند و خود به‌ناچار به درودیوار قطار خیره می‌شوم.

    خیال می‌کنم یاد کردن از خاطره‌ای کوتاه می‌تواند تا لحظاتی نیش سوزن‌ها را تسکین دهد اما زهی خیال باطل! دوباره یاد دوستانم می‌افتم و بعد مادر عزیزتر از جانم که چند شب پیش با غور کردن در احوالات زندگی شغلی من (و البته احساسی به حذف قرینه) دچار کولیت عصبی شده بود. قلبم تیر می‌کشد از حرف خواهر تازه دیسک-عمل‌کرده‌ام که خبر از تشخیص روماتیسم خفیف به‌دستان حاذق پزشک محترمشان می‌داد. جریان سیال ذهن ناگاه گرده‌ام را می‌گیرد و پرتم می‌کند به سیاه‌چاله‌ای که یک سال‌ونیم تمام به‌اندازۀ ده اسب بارکش راهوار کار کردم و از جان مایه گذاشتم و …

    بله بله، می‌دانم که همین الان‌هاست که غرق شوم. با جهشی خودم را بیرون می‌کشم و به یاد کودکی تلاش می‌کنم تا با چسب بزاق و به‌همت ضربه‌های محکم نقش کاغذ آدامس خرسی را روی دستم بنشانم. اما دریغ از یک لکۀ کم‌رنگ! وای بر ما که حتی حنای سرطان‌زایمان هم رنگی ندارد. پس دوباره دل خوش می‌کنم به بادکنک‌هایی که خیال آدم را کش می‌دهد. فکّ بیچاره‌ام خسته شده اما اندازۀ بادکنک‌هایی که با آدامس درست می‌کنم از دماغم تجاوز نمی‌کند. به مکاشفه‌ای ژرف دست می‌یازم: در روزهای خوش کودکی که همۀ آدامس‌های بازار را برای ساختن بادکنک‌ها می‌آزمودم، خیالم هنوز آلوده به دنیای پلید ناکامی‌ها و دردهای زندگی نشده بود و خوب کش می‌آمد. مثل همین آدامس خرسی و آدامس فیفا۹۰ که رکورددار میدان بودند و پهنای صورت آدم را می‌پوشاندند. خیال امروز هم مثل آدامسش بی‌خاصیت است.

    با همۀ این‌ها و همــــــــــــــــــــــــــــــــــــــۀ آن‌هایی که ناگفته می‌مانند، من آدمی هستم که کورسوی امیدواری را چون گوهری یک‌دانه می‌ستایم و در برابر آماج سوزن‌ها و جوالدوزهای زندگی نگاه می‌دارمش. هنوز هم وقتی پروانه‌های سفید را می‌بینم، از شوق جیغ می‌کشم و به‌شان سلام می‌کنم؛ ماه را که در سینۀ آسمان می‌بینم از ته دل لبخند می‌زنم؛ نگذاشته‌ام که اختیار غده‌های اشک‌سازم به دست نااهل عقل و منطقم بیفتد و نمی‌گذارم آن کودکی را که همیشه در رویاهایم می‌بینم، به دنیای پر از حرص و دروغ آدم‌بزرگ‌ها آلوده شود.

    تا زندگی هست، زندگی می‌کنم و لحظه‌لحظۀ زنده‌ بودن را با همۀ هستی خود می‌ستایم و بزرگ‌ترین درسی را که از آن آموخته‌ام فریاد می‌کنم:

    احترام به انسان بودن یک‌دیگر

  • گذران ملال‌آور زمان!

    ۳

    جمعه گذشته مراسم جهازبرون خواهرزاده‌ی عزیزم بود و من ار ترس رنجش خاطر خواهر بزرگوار برای دومین بار در عمرم در چنین مراسمی شرکت کردم. خوشبختانه ما طرف داماد بودیم و ظاهرا رسم بر این است که خانواده عروس وسایل را می‌چینند و خانواده داماد به‌به‌گویان و چه‌چه‌زنان تأیید می‌کنند یا اگر بویی از انصاف نبرده باشند، اه‌اه‌ و پیف‌پیف! خب من این وسط چه‌ نقشی داشتم؟ ها؟ انتظار بیخودی از من نداشته باشید که من از این هنرهای تزئین ویترین بوفه و چیدمان وسایل برقی در آشپزخانه و ال‌وبل و الخ بلد باشم. برای همین ناچار بودم در آن سرمای زمهریر کف سرامیکی که هنوز فرش نشده بو، با جماعت کودکان، سرِ ترکاندن آرامش‌بخش حباب‌های  محافظ وسایل، جنگ و دعوا راه بیندازم! کار همه حباب‌ها که ساخته شد، شروع کردم به عکس گرفتن از ترمیناتورها که خودش ماجرایی بود. بعدش هم شروع کردم به وررفتن با گوشی و اینترنت‌بازی که خیلی حال نداد! آخر به این نتیجه رسیدم که هر چه زودتر صحنه را ترک کنم که بیش از این در نقش سیاهی لشکری جلب توجه نکنم. آخه واقعا من هیچ میلی به سرکشی از وسایل زندگی آدم‌ها ندارم. یادم هست در قرارهای دوستانه‌ای که بعد از ازدواج یکی از بچه‌ها در خانه‌اش ترتیب می‌دادیم، من همان لحظه‌ی ورود تبریک می‌گفتم و موقعی که دوستان دسته‌جمعی برای بازدید از اسباب و اساس بلند می‌شدند و کابینت‌های آشپزخانه را بازوبسته می‌کردند، من یه گوشه‌یی سر خودم را گرم می‌کردم!

    این هم عکسی که مهسا از من در حال اجرای سنت حباب‌ترکانی گرفته:

    پ.ن: هی میگن چرا وبلاگو آپدیت نمی‌کنی. خب آدم مجبور می‌شه پرت‌و‌پلا بنویسه خب!

  • دقیقه‌نودی!

    ۱

    وضعبت اتاق من در شب‌های قبل از تحویل پروژه:

    جای من کجاست؟ خوب معلومه، وسیع‌ترین ناحیه‌ی خالی موجود در وسط کارزار. برای پیشگیری از نابودی اسلام از عکس پریدم بیرون.

    ساعت چنده؟ ۳ صبح… شب دراز است و قلندر دقیقه‌ نودی بیدار…

    تازه چون نصف شب نمی‌شه با جیغ‌وویغ اسکنر خواب ملتُ آشفته کرد، اضافه کردن عکس‌ها به‌ناچار می‌مونه برای صبح.

    بماند که خجالت کشیدم قهوه‌ی سررفته‌ی جزغاله‌شده ته قهوه‌جوشُ بذارم وسط قاب عکس!

    برای جبران دماغ‌سوختگی ناشی از ازدست دادن یه فنجون قهوه ترک تلخ و غلیظ، روی آوردم به نسکافه‌ی استثنایی خودم. همون که به سینتیا و بلوط و مامان نیکو و زندگی یاد داده بودم و قرار بود در مهمانی تاریخی منزل سینتیا برای ۱۵-۱۰ نفر هم درست کنم، اما سینتیا اینا شیر نداشتن و من هم از شدت پرچانگی و شلنگ-تخته اندازی یادم رفت برم سر کوچه‌شون شیر بخرم!

    خوب به سرم زده دستور این نسکافه‌ی جادویی رو همین جا بنویسم که اگه این‌کار و بکنم، پروژه تمام نمی‌شه. چون می‌خوام آموزش تصویری باشه، می‌گذارمش برای یه روزی-شبی که از زور بی‌کاری و بی‌فیلمی یا حتی بی‌کتابی خجستگی لازم رو پیدا کنم!

    این هفته ۳ تا کارو باهم دارم تحویل میدم. دوتاشو از ۲ ماه پیش شروع کرده‌م و سومی هم خودش اولین گام یه کار دیگه‌است. بنابراین جای تردیدی نیست که ورزش و زبان و … و حتی گودرخوانی رو هواست…

    پ.ن. آقا ما یه غلطی کردیم، آمدیم این عکس آواتارمان را عوض کنیم که شد، اما نمی‌دونم چرا با این‌که CryBook وبلاگم  (مربوط به قسمت درباره من، گوشه بالا و چپ) براساس Gavatar تنظیم شده، عکس جدیدُ نشون نمی‌ده! از همه‌ی عزیزانی که در این فن خبره‌اند درخواست یاری می‌کنیم.

Page 1 of 512345»