نشستهام زل زدهام به صفحۀ نمایش «لف تافی» و آدامس خرسی را که دیشب صاحب قنادی به جای پول خرد داد، با جدیت میجوم و بادکنکهای بزرگ درست میکنم که بعضیشان تا نوک دماغم میرسند. سرم بازار مسگرهاست. به همه چیز فکر میکنم و هیچ یک از سوزنها و جوالدوزهایی را که زندگی به پیکرم میزند، از قلم نمیاندازم. به وضع نابسامان خودم و فلانی فکر میکنم، به همۀ کارهایی که کردهام برای ملت و پولش را نگرفتهام، به دوستانی که خبر گرفتاریهای ریزودرشتشان را میشنوم و فقط افسوس و افسوس. یاد امتحان ویراستاری امروز صبح میافتم که بیستویک سؤال تشریحی داشت و یکی از سؤالهایش تاریخچۀ رسمالخط فارسی بود که فقط اگر مقدمۀ چندصفحهای جناب حداد ناعادل را در «دستور خط فارسی» خوانده بودی میتوانستی برای این سؤال خوب ببافی. عذاب وجدان گلویم را سخت میفشارد وقتی یادم میآید که صبح در قطار دخترک با چهرهای جدی و حتی اخمآلود سرش را صاف میکند در جزوۀ من و با دقت دستور ویرایش جدول و نمودار را میخواند. هرچه نگاهش میکنم که بفهمد من چقدر از این کار بدم میآید، از کار مهم خود فارغ نمیشود. یک آن با خودم میگویم بهتر است حالا که کسی پیدا شده که در این بازار آشفته به چنین دانش بهدردنخوری علاقهمند است، قید جزوه را بزنم و دودستی تقدیمش کنم تا شاید به کار دنیای او و آخرت من بیاید. اما حرص و آز بشری دستم را میگیرد و مرا از این کار خیر بازمیدارد. سرانجام، به این بسنده میکند که جزوه را طوری بگیرم که ایشان با کمال آسودگی به مطالعۀ خویش بپردازند و خود بهناچار به درودیوار قطار خیره میشوم.
خیال میکنم یاد کردن از خاطرهای کوتاه میتواند تا لحظاتی نیش سوزنها را تسکین دهد اما زهی خیال باطل! دوباره یاد دوستانم میافتم و بعد مادر عزیزتر از جانم که چند شب پیش با غور کردن در احوالات زندگی شغلی من (و البته احساسی به حذف قرینه) دچار کولیت عصبی شده بود. قلبم تیر میکشد از حرف خواهر تازه دیسک-عملکردهام که خبر از تشخیص روماتیسم خفیف بهدستان حاذق پزشک محترمشان میداد. جریان سیال ذهن ناگاه گردهام را میگیرد و پرتم میکند به سیاهچالهای که یک سالونیم تمام بهاندازۀ ده اسب بارکش راهوار کار کردم و از جان مایه گذاشتم و …
بله بله، میدانم که همین الانهاست که غرق شوم. با جهشی خودم را بیرون میکشم و به یاد کودکی تلاش میکنم تا با چسب بزاق و بههمت ضربههای محکم نقش کاغذ آدامس خرسی را روی دستم بنشانم. اما دریغ از یک لکۀ کمرنگ! وای بر ما که حتی حنای سرطانزایمان هم رنگی ندارد. پس دوباره دل خوش میکنم به بادکنکهایی که خیال آدم را کش میدهد. فکّ بیچارهام خسته شده اما اندازۀ بادکنکهایی که با آدامس درست میکنم از دماغم تجاوز نمیکند. به مکاشفهای ژرف دست مییازم: در روزهای خوش کودکی که همۀ آدامسهای بازار را برای ساختن بادکنکها میآزمودم، خیالم هنوز آلوده به دنیای پلید ناکامیها و دردهای زندگی نشده بود و خوب کش میآمد. مثل همین آدامس خرسی و آدامس فیفا۹۰ که رکورددار میدان بودند و پهنای صورت آدم را میپوشاندند. خیال امروز هم مثل آدامسش بیخاصیت است.
با همۀ اینها و همــــــــــــــــــــــــــــــــــــــۀ آنهایی که ناگفته میمانند، من آدمی هستم که کورسوی امیدواری را چون گوهری یکدانه میستایم و در برابر آماج سوزنها و جوالدوزهای زندگی نگاه میدارمش. هنوز هم وقتی پروانههای سفید را میبینم، از شوق جیغ میکشم و بهشان سلام میکنم؛ ماه را که در سینۀ آسمان میبینم از ته دل لبخند میزنم؛ نگذاشتهام که اختیار غدههای اشکسازم به دست نااهل عقل و منطقم بیفتد و نمیگذارم آن کودکی را که همیشه در رویاهایم میبینم، به دنیای پر از حرص و دروغ آدمبزرگها آلوده شود.
تا زندگی هست، زندگی میکنم و لحظهلحظۀ زنده بودن را با همۀ هستی خود میستایم و بزرگترین درسی را که از آن آموختهام فریاد میکنم:
احترام به انسان بودن یکدیگر
