Archive for the ‘جامعه’ Category

  • دی.جی کوچولویی در تاکسی

    ۲

    دخترک ۴-۵ ساله همراه مامانش سوار تاکسی می‌شه و با خودش ترانه‌ای شاد و امروزی رو تو فضای تاکسی پخش می‌کنه. راننده ضبط ماشین و خاموش می‌کنه چون به‌هرحال نمیشه‌ به یه خانوم کوچولوی محترم که گوشی موبایلشو دستش گرفته و داره به موسیقی گوش می‌ده اعتراضی کرد!

    - مامان، برام آیپد نمی‌خری؟

    - من که می‌خواستم بخرم، خودت نخواستی!

    - چرا من می‌خوام. آیپد می‌خوام.

    - مگه یادت نیست اون روز که گفتم اگه اون کارو بکنی دیگه آیپد نمی‌خرم، خودتم گفتی نخر! یادته بابات چی بهت گفت؟ که من اگه به جای تو بودم تا خود صبح از مامان عذرخواهی می‌کردم…

    (آخه این آدم‌بزرگا کی‌ می‌خوان بفهمن که وقتی بچه یه چیزی می‌خواد، گوشش بدهکار حرف‌های فلسفی و گروکشی‌های اخلاقی کشدار نیست؟)

    - مامان این چه رنگیه؟ [با لحنی کاملا متفاوت حرف و عوض می‌کنه]

    - شکلاتی!

    - …

    - ….

    - [با عجز کودکانه] مامانی برام آیپد بخر!

    - ئه بازم حرفشو زد!

    - خب چی میشه؟ من دوست دارم خب!

    - …حالا بذار ببینیم چی پیش میاد تا عید

    [ده دقیقه گذشته و ما همگی همچنان مشعوف ترانه‌های امروزی داخله و خارجه هستیم]

    - اگه بخواین صداشو متوقف!!! کنم، بگین که بکنم!

    - نه مامان اگه خودت دوست داری گوش بده.

    - خب پس گوش می‌کنم…

  • تجاوز به تناسل نیست که به له کردن حق دیگران است!

    ۷

    وقتی صبح تا شب پا روی حق هم می‌گذاریم

    وقتی راه می‌ری تو خیابون و جلوی چشمت آب دهان و دماغ پرت می‌کنن رو زمین

    وقتی تو فضای بسته و باز دود سیگار و فرو می‌کنن تو حلقت

    وقتی تو شلوغی وسایل نقلیه عمومی هم‌جنس و ناهم‌جنس تن و بدنشونو یله می‌کنن رو تو

    وقتی از هر گذرگاهی که از سمت راستت حرکت می‌کنی همه، طلبکارانه، از روبه رو میان تو شیکمت

    وقتی عطر تند رهگذران شقیقه‌هاتو به درد میاره و تا به خودت میای بوی تند فاضلاب از لای دریچه‌های آهنی کف پیاده‌رو تا روده‌هات نفوذ می‌کنه

    وقتی خستگی‌ها، ناکامی‌ها و خشم فروخورده‌مونو به‌راحتی با یه لحن یا ژست بدترکیب به آدم‌های اطرافمون قی می‌کنیم

    وقتی دق‌دلی روزگار و با انتقام‌‌گرفتن از دیگری خالی می‌کنیم

    وقتی ………

    داریم به هم تجاوز می‌کنیم! به همین سادگی…

     

  • ما کجاییم؟

    ۹

    ردیف ۶ تایی با ۶ نفر پر شد! خانمی آمد جلوی دخترک ریزنقش کنار من ایستاد و خواست که کمی «جمع‌تر» بنشیند تا جمع ما را ۷ نفره کند- رفتاری که این روزها در قطارهای مترو حق مسلم مسافران قلمداد می‌شود و اگر کسی به فشردگی و بهتر بگوییم له‌شدن رضایت ندهد، به او به دیده آدمی پست و خودخواه می‌نگرند. خانم محترم هنوز ننشسته با حالتی نیمه‌آمرانه گفت: «نمی‌خوای بلند شی؟» سرم را از روی کتاب بلند کردم و با تعجب نگاه کردم و دخترک را دیدم که ۱۲-۱۳ ساله بود و لباس مندرسی به تن داشت. بی‌آن‌که چیزی بگوید، بلند شد و رفت. بدون هیچ تأملی رو کردم به خانم و گفتم: «چرا باید بلند بشه که شما بشینید؟!» با کمال خونسردی و اطمینان پاسخ داد: «چون گداست!» باورم نمی‌شد روزی به چنین تفکری بربخورم. صاف توی صورتش نگاه کردم و گفتم: «ولی آدمه، نیست؟» چشمانش از تندی لحن و نگاه من گرد شد و حالت چهره‌اش از بی‌تفاوتی و نخوت برگشت: «خانم چی می‌گی؟ این از صبح تا شب راه می‌ره و پول درمیاره از راه گدایی. معلومه که اولویت با ماست.» و غرولندکنان که: «مدافع حقوق بشر شده واسه ما!»

    لال شدم دیگر. چه می‌توانستم بگویم؟ به نشستگان روبه‌رویم نگاه کردم و تنها خانم میانسالی را دیدم که تا چشم‌درچشم من شد، سرش را به نشانه تکفیر او تکان داد. آیا باید به این گفت‌وگو ادامه می‌دادم تا همه چیز را به ابتذال بکشانیم؟ چه می‌توان کرد در برابر چنین باوری؟ شاهزاده کیست؟ گدا کدام است؟… سرم را انداختم پایین و خواستم تا کتاب‌خواندن را ادامه دهم، اما چند دقیقه‌ای به درازا کشید تا از تربیت وحشیگری انسانی به تربیت احساساتِ گوستاو فلوبر بازگردم!

  • گوش یا زبان؟!

    ۰

    اخلاق ممتازی داریم ما ایرانی‌ها: تا یکی می‌آد یه چیزی بگه، بی‌خبر از قسمت دوم و سوم و شاید چهارم کلامش یا حتی گوشه‌ای کوچیک از ذهنش، شروع می‌کنیم به نقد و مؤاخذه و سرزنش‌اش. اسمشم می‌گذاریم دلسوزی! انگار اون بدبخت هیچ بهره‌ای از عقل و شعور نبرده و این ماییم که باید به هر شکلی که شده هدایت مغز پوشالی‌شو به‌دست بگیریم و از خطر‌های مسیر نگهش داریم. بعد می‌بینی گوینده چنان در مخمصه می‌افته که به‌ناچار رشته رو گم می‌کنه و برای دفاع از خودش حرف‌های صدمن‌یه‌غازی می‌زنه که اوضاع رو بدتر می‌کنه…

    می‌خوام بگم از قدیم و ندیم گفتن وقتی کسی حرف می‌زنه گوش آدم باید فعال باشه و زبانش در کام. ببینه طرف چی می‌خواد بگه، اصلا هدفش از بیخ‌وبن چی بوده: مشورت، درددل، اطلاع‌رسانی، …؟! بعد ما نتراشیده و نخراشیده پابرهنه می‌پریم وسط حرف آدما و از لب باز کردن پشیمونشون می‌کنیم به مثال …!

    این‌طوری می‌شه که آدم‌ها آروم‌آروم شروع می‌کنند به حصارکشیدن دور خودشون و قیچی‌کردن حرف‌ها و درددل‌هاشون. عادت می‌کنند به تنهایی و خودخوری…

    نکنیم این کارا رو خب!

  • مامان‌حوای شیرزن!

    ۱

    راننده آژانس: خانم اصلا شما می‌دونین حضرت حوا چند سال زندگی کرده؟

    من (توی دلم: چه دخلی به زندگی من داره؟): نه، نمی‌دونم.

    راننده: توی کتاب خوندم که حضرت حوا ۹۳۰ سال زندگی کرده، ۵۰۰ شکم هم زاییده!!!!!!!!!!!!!

    من (با دهان باز): ببخشید پدرجان، تو چه کتابی این‌و خوندین؟

    ایشون: زنان پیامبر. نویسنده‌اش هم اعتماد ِ.. اعتماد ِ… نمی‌د ونم اعتماد ِ چی‌چی!

    من: هان، بله.

    از بعدازظهر تا حالا همه‌اش دارم به شمار همسران «حضرت» فکر می‌کنم و به کرم ضد ترک بعد از زایمان‌اش!

Page 1 of 41234»