Archive for مرداد, ۱۳۸۷

  • (بدون عنوان)

    ۰

    اول نوشت: خدا کیه؟ چیه؟

    هیچ وقت از هیچ کسی از این سوال های بی مزه نمی پرسم.

    مذهبی هستی؟

    به خدا اعتقاد داری؟

    نماز می خونی؟

    روزه می گیری؟

    خوب به من چه کی به چی اعتقاد داره؟! مهم اینه چه قدر انسانی فک می کنه، تصمیم می گیره، می خنده، گریه می کنه، زنده گی می کنه، مرده گی می کنه… چه می دونم …

    این جا به هیچ وجه من الوجوه قصد بالاروی از منبر و پراکندن افاضات گهربار در باب درس خداشناسی ندارم؛ خدای هر کسی برای خودش تعریفی داره، شکلی داره، اندازه ای داره، رنگی داره، بویی داره، خاطره ای داره، یا اصلا هیچ کدوم اینارو نداره، حتی واسه اونا که میگن اساسا خدایی وجود نداره!

    اما دلیلی که باعث شد فکر انحرافی ِ عوضی و قلم بی صاحابم معطوف به این موضوع داغ ِ بحث انگیز ِ تاریخی بشه، وجود پارادوکس های جالب در افکار و گفتار روزانه ی ما درباره ی وجود ذی وجودی به اسم خدا ست!

    خوب ما به شکل عمومی لحظه های زیادی اسم خدا رو با اهداف جورواجور به زبون میاریم؛ بله با اهداف جور وا جور!

    گاهی وقتا که کار خلافی می کنیم، ازش می ترسیم و دعا می کنیم که به مون رحم کنه؛

    گاهی وقتا که دری به تخته ای می خوره و از آسمون واسمون نقل و نبات می باره، ازش تشکر می کنیم، تازه اگه تشکر کنیم؛

    گاهی وقتا که کارمون بدفرم پیچیده به گره کور،  با خواهش-تمنا هرچی نذر و نیازه به پای خودش و یا عزیز دردونه هاش می ریزیم؛

    گاهی وقتا که از زمین و زمون نا امید می شیم و از همه ی دنیا متوقعیم، ازش قهر می کنیم؛

    گاهی وقتا که از برآورده نشدن آرزوهای طلایی و نقره ای و زرد و بنفش مون کنف می شیم، براش خط و نشون می کشیم؛

    گاهی وقتا که با مامانمون قهر می کنیم، اونو تهدید به فراموشی می کنیم؛

    گاهی وقتا که به اش شک می کنیم، براش مهلت تعیین می کنیم که وظیفه شو به خوبی انجام بده؛

    گاهی وقتا که مطمئن شدیم کار بَدِمونو تمام و کمال به ثمر نشوندیم، با دلق پشیمونی کلون درشو گرومب گرومب می کوبیم؛

    گاهی وقتا که از همه ی دنیا و همه ی آدم های توش دور می شیم، تنها می شیم، غصه مون می گیره، غم غربت و بی کسی میاد سراغمون، میشه به ترین و نزدیک ترین دوست جون مون؛

    و باقی ِ گاهی وقتا که …های دیگه

     

    واقعیت تلخ یا شیرین اینه که خدا نوکر بی جیره مواجب و یا غلام زرخرید ما نیست که مدام چرخ گردونه شو در جهت یا خلاف جهت میل و تمنای ما بچرخونه و منتظر بمونه ببینه کدوم آدم کیسه ی آرزوهاش خالی شده یا لبریز! ویا بد تر از اون خدا یه پیرمرد هاف هافوی حاجی جباری تو یه کلبه ی تاریک و نمور ِ ته ِ آسمون نیست که با یه چرتکه ی لب پَر، حساب دونه دونه ی کارهای زشت و زیبای ما رو نگه داره تا یه روزی پرینت حسابمونو بده دستمون و بعدشم…

    خدا، هر ماهیت یا هویتی که داره، اگه یه حقیقته، اگه یه وجود مطلقه، اگه هر شکل و هر تعریف و هر صفتی که داره… ، ته ِ ته ِ ته ِ دل همه ی آدما یه نیازه… یه نیاز اساطیری، یه دستاویز، یه صداست واسه جست و جوی جاودانه گی، واسه فرار از وجود فانی خود، یه نیاز به ماورای محدودیت ها و نواقص بشری…

     

    دیگه بسه! بیش تر از این بگم، عطر منبر می پیچه تو دماغم!

     

    دوم نوشت: یک بعد از ظهر داغ!

    امروز رفتم بهشت پیش آتوسا که بعدش باهم بریم پیاده روی در مسیر باستانی… خیلی حیفم میاد که از اتفاقات جالب و متنوعی که برام افتاد از خونه تا بهشت و … ننویسم، ولی آخه اگه بنویسم، ماهیت رازآمیز بهشت ِ آتوسا افشاگری می شه!!!

    پس فقط به همین بسنده می کنم که :

    چه می کنه این آفتاااااااااااااااااااااااااااااااااااب با چشم ما!!!

    عجب دمایی داشت تهران امروز! فکرشو بکن ساعت ۵ بعدازظهر از خونه بزنی بیرون و توی آفتاب داغ وایسی تا بعد از بیست سی چهل تا ماشین مسافرکش، بالاخره یکی دلش به حال تو، نه آتوسا، بسوزه و مسیرش بخوره به مقصدت!

    آفتاب داغ امروز با اون هرم لعنتی ش الحق که داشت چشمای منو از حدقه در میاورد، خیلی دیگه بی سابقه بود؛ مرده شور عینک آفتابی رو ببرن که هرچی پول می ریزی پاش که مثلا بالاترین درصد یووی و خواص پولارویدی و هزار کوفت دیگه رو تنگ چشات بچسبونه، بازم جلو این آفتاب پدرسوخته کم میاره!

    در اوج سوزانندگی آفتاب و بی غیرتی عینک گرون تومنی من، هم زمان دو تصویر ذهنی از این وضعیت توی کله ی جوشان من غل غل می زد:

    ۱٫ به یاد سوزوندن خرده ریزه های کاغذ یا پوست دست با ذره بین دوره ی کودکی با کمک آفتاب تابستونی، احساس می کردم همین الانه که از وسط مردمک چشام دود بلند شه و بعد این دود بچسبه به شیشه ی عینک و ازش یه عینک دودی حسابی بسازه؛ بعدش فقط یه عصای تاشو کم دارم که مواظب باشم تو چاله چوله های خیابون نیفتم و دلمو خوش کنم که عینهو کلیشه های سینمایی موقع رد شدن از چهارراه، یه بنده خدای مهربون دستمو می گیره و از خط کشی عابر رد می کنه!

    ۲٫ چند ماه پیش یه جا سوئیچی دست این جیگیله ی خواهرم دیدم که یه کلّه ی بی ریخت پلاستیک نرم به ش آویزون بود و وقتی دماغشو با دست فشار می دادی، یه ماده ی لزج ِ چسبناک ِسفید رنگ ِ چندش آور از حدقه اش پف می کرد بیرون! خوب منم حس می کردم سفیدی چشام از فرط گرما درست مثل اون کله هه از حدقه ام می زنه بیرون!

     

    سوم نوشت: روشن فکری

    نتیجه ی اخلاقی، عوضی، سیاسی، فرهنگی، هنری و …. مباحث مطروحه در پیاده روی باستانی: همه ی کسانی که ادعای روشن فکری دارند، یه درد مشترک دارند!!!

  • چندگانه!

    ۰

    ترجمان آزاد از غلیان اندیشه ی یک دوست:

     

    سپیده دمان

    غرقه در غبار دل تنگی؛

    رویای یک روز تازه

    در گدازش لحظه ها

    به شادمانی

    و رقص شعله ها

    میان سایه ها و قاب های مرده؛

    هجوم رنگی خیال

    بر بستر گرم یادها

    به شوق

    و خرامیدن احساس

    در ذهن ِ شاعرِ نورها و سایه ها

     

    پ.ن.۱: خاطره ی خیلی دور که برمی گرده به سال های کودکی، با دیدن فیلم  سازدهنی  ساخته ی  امیر نادری  زنده شد. از کل این فیلم که نمونه ی کامل یه فیلم ِ اسطقودوس داره، همین یادم میاد که به هر پسربچه ی شیطون و خپله، خطابه ی  امیرو  می دادیم… لذت بردم از فیلم نامه ی قوی که توی هر سکانس و پلانش با ظرافت خاصی به شعور مخاطب خودش احترام می گذاره؛ فیلمی که نمایه ی زیبایی از فرهنگ بومی و در عین حال ارزش های بی زمان و مکان ِ انسانیه….

     

    پ.ن.۲: آخه تا کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تا کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به کجا چنین شتابان؟

    موضوع چیه؟  این جا رو بخونین!

    پ.ن.۳: این یکی و دیگه حتما بخونین… دلتون تازه می شه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!۱۱

  • جنایات مخفی تاریخ!

    ۰

    هیچ حرفی برای گفتن ندارم… فقط   این جا   را بخونید ……. گاهی لازمه یه خورده درد بکشیم!

  • از لای نامه های رسیده!

    ۰

    متن زیر عینا از یک ایمیل فوروارد شده از طرف یکی از دوستان نازنینم که چند سالیه مقیم اتریش شده، سحر عزیز، نقل می کنم… یعنی که یعنی… چون آتوسا عاشق توضیح دادن های من شده، همه ی اینا رو نوشتم که بگم ما از این هنرها نداریم چنین لعبتی بنویسیم!!!

    دو صفحه نوشته ساده به  کتاب ‘خلقیات ما ایرانیان’ به قلم روانشاد محمد علی جمال زاده  اضافه کنید!!!

    مهمونی می دیم اونهایی که دوست داریم و نداریم رو دعوت می کنیم. یواشکی به لباسای اونهایی که دوست نداریم می خندیم. بعد که رفتند با دوستهای خودمونیمون می شینیم به حرفهاشون می خندیم! توی مهمونی واسه همدیگه جوک ترکی می گیم! جوک لری می گیم! اصفهانی ها رو مسخره می کنیم. می گیم کاشونی ها ترسواند! رشتی ها بی غیرتند! کردها خرمتعصب هستند! آبادانی ها لاف می زنند!

    ادامه مطلب…

    دو صفحه نوشته ساده به  کتاب ‘خلقیات ما ایرانیان’ به قلم روانشاد محمد علی جمال زاده  اضافه کنید!!!

    مهمونی می دیم اونهایی که دوست داریم و نداریم رو دعوت می کنیم. یواشکی به لباسای اونهایی که دوست نداریم می خندیم. بعد که رفتند با دوستهای خودمونیمون می شینیم به حرفهاشون می خندیم! توی مهمونی واسه همدیگه جوک ترکی می گیم! جوک لری می گیم! اصفهانی ها رو مسخره می کنیم. می گیم کاشونی ها ترسواند! رشتی ها بی غیرتند! کردها خرمتعصب هستند! آبادانی ها لاف می زنند

    پایین شهریها رو آدم حساب نمی کنیم! مرز بین پایین شهر و بالای شهر رو هم خودمون تعیین می کنیم! اونها که از قلهک پایینتر رو قبول ندارند شیک ترند! شهرستانی ها هم بهتره برند جلو بوق بزنند! وقتی یکی از فامیلهامون شهرستان زندگی می کنه و ما یهویی از دهنمون می پره فوری توضیح می دیم که طرف بخاطر شغلش که مدیر فلان کارخونه است اونجا زندگی می کنه!

    بشقاب و لیوانهای فرانسوی می خریم! لوسترهای ساخت چین می خریم! شکلات آیدین هدیه نمی بریم چون ایرانیه کلاسش پایینه!

    موقعی که اتوبوس میاد حمله می کنیم! اگه اوضاع بحرانی بشه با آرنجمون می زنیم به کناریها راه رو باز می کنیم! آخه خسته هستیم باید زودتر بریم خونه! وقتی کسی نباشه هم همین که می شینیم با ماژیک پشت صندلی ها یادگاری می نویسیم که دفعه دیگه که سوار شدیم به دوستامون هنرمون رو نشون بدیم!

    شب چهارشنبه سوری ترقه پرت می کنیم پشت پای زن همسایه که وقتی پرید بخندیم! وقتی تیم فوتبال مورد علاقه امون توی مسابقه می بازه شیشه اتوبوس واحد رو می شکنیم! سیزده بدر گند می زنیم به طبیعت! یعنی همیشه اینکارو می کنیم نه فقط سیزده بدرها!

    فحش خواهر و مادر می دیم! به همدیگه! به دین و مذهب!  و  عربها و غیره! اما تا یه مشکلی پیش میاد میگیم یا فلان امام!!  و در لوس آنجلس هم بیشتر سفره حضرت عباس باز میکنیم تا توی تهران.

    ما همه مادرزادی سیاستمدار به دنیا اومدیم اما استراتژی تک تکمون با همدیگه و با تمام دنیا متفاوته برای همین در هیچ موردی باهم توافق نداریم و بازهم به هم فحش می دیم! سه تا که میشیم پنج نظر متفاوت داریم و هممون خیال میکنیم حق داریم.

    ما به اجدادمون خیلی احترام می ذاریم! مخصوصاً داریوش و اینها! وقتی سر قبرشون میریم حتماً یه یادگاری هم با هرچی که دستمون باشه روی در و دیواراش می کنیم!

    ما امام زاده می سازیم! بعد پول می ندازیم و از امام زاده می خوایم که مشکلاتمون رو حل کنه!

    ما روز عاشورا تاسوعا نذری می دیم! اما برای اینکه زعفرون گرونه روی پلو گلرنگ می ریزیم!

    ما احتمالاً غیر از رامسر و کلاردشت جای دیگه ای از ایران رو ندیدیم اما حتماً دوبی رفتیم و فروشگاه عرض الهدایا رو دیدیم! بی برو برگرد هم یه عکسی توی صحرا روی شنها گرفتیم که به همسایه ها نشون بدیم!

    ما رانندگیمون حرف نداره! رانندگی بدون فحش و فضیحت برامون معنی نداره! چراغ راهنمایی عابرپیاده، موتورسوار  های آدمخور  …. فقط یک کلمه از هر مورد کافیه !

    ماها سینما نمی ریم و عوضش عشق می کنیم قبل از اینکه فیلم روی پرده سینما بره ما سی دیشو ببریم خونه!

    ما – مخصوصاً لوس آنجلسی هامون- وقتی کانال تلویزیونی درست می کنیم یا هیمنطوری آب دوغ خیاری میارندمون توی یه برنامه ای مجری بشیم یا گزارش بدیم یا خدای نکرده به عنوان کارشناس حرف بزنیم از هر سه تا کلمه ای که می گیم چهار تاش انگلیسیه اونهم با هزار تا عشوه و ناز و غمزه شتری و صد البته تلفظ  صد درصد غلط !

    ماها عاشق رقص عربی هستیم! هرچی هم سنمون میره بالاتر علاقه امون به این رقص که تا ابد یادش نمیگیریم هی بیشتر و بیشتر میشه و اصرار می کنیم که باید توی همه مهمونی ها هنرمون رو نشون بدیم!البته دوستان خیلی اصرار می کنندا وگرنه ماها همه خجالتی هستیم و رقصمون نمیاد.

    به آذری ها متلک میگیم، اونارو مسخره میکنیم  و براشون جوک میسازیم ولی بهترین و مفیدترین دوستامون آذری هستن!

     

    اما سه چیز برای ما خیلی مهمه:

    یک: ما هیچ وقت اجازه نخواهیم داد که روی هیچ نقشه ای خلیج فارس به خلیج عربی تبدیل بشه!

    دو: حواسمون هست که هرجا اسمی از فیلم کارتونی سیصد برده شد اعتراض کنیم نامه بنویسیم طوماراینترنتی امضا کنیم که چرا قیافه ما ایرانیها رو اینقدر وحشتناک کشیدند! آخه ما ایرانیها اونقدرا هم وحشتناک نیستیم!

    سه: دولت کشورمون باید مثل دولت سوئد و نروژ باشه. دموکرات / عشقی / مهربان. با یک شرط:

    ما همون ‘آدم’ هایی که در بالا گفتیم بمونیم!!!

  • کوچه باغ

    ۰

    صدای گام های تو

    بر سنگ فرش کوچه باغ اندیشه ام

    طنین شعرهای ناب کودکی ست

    به طراوت حادثه ای خیس

    در بطن مواج عبور

     

    کلام تپنده ات

    شرار تندی ست

    افکنده بر تلّ ِ واژه های سوده ی من

    - مولود خفته ی خاک سرد-

     

    ململ گیسوانت

    چون شاخه های اقاقیا

    دزدانه ریخته بر سینه ی کهنه و دردآلودِ

    دیوارهای تشنه

    در تمنای نوازش

     

    و خوشه های عطرآگین نگاهت

    نسیم یادهای آشنا را به جنبشی تازه وا می دارد

    لابه لای برگ های از یاد رفته ی پندار

    و بوته های خشک احساس

     

    آه… آن برق چشم های بی ادعا

    چون تلألو آفتاب دیرباز

    در غبار رقصان پگاه

    می درخشد…

     

    گل های باغ

    نرم نرمک

    به ترنم نغمه های شیرین لبانت

    خواهش دهان رنگین خویش را

    به مخمل غنچه های سرخ آراسته اند

     

    و حضورت

    عصیان هستی ِ باغ است

    در ویرانی ریشه های فسرده در خاک

    و باروری جوانه های سبز اندیشه

    در آمیزش جاودانه ی ظلمت زمین

    با بی کرانه گی ِ روشنای آسمان

     

    توضیح نوشت:

    شعر که توضیح ندارد که! تیتراژ پایانی  یک قدم مانده به صبح   با اون عکس های دل فریب کوچه باغ ها منو مست کرد… همین!

     

Page 1 of 3123»