Archive for شهریور, ۱۳۸۷

  • رویای‌مرگ!

    ۰

    تنها نشسته‌ام این جا، تو کافه‌ی‌ مورد علاقه‌م آزغال ( آب زغال چال) تقریبا در‌میانه‌ی‌ مسیر پلنگ چال از‌میدان درکه. تکیه داده‌م به تکه الوار افقی و خوش رنگ و لعابی که پیچ شده به پایه‌ی فلزی تخت و از پهلو چسبیده‌م به حفاظ نرده ای که تخت های کنار هم ِ کافه رو از شاخه های پربرگ درخت خرمالوی کال و چنار پیر جدا‌می کنه.‌ مسحور آوای  تصنیف های قدیمی به رقص ظریف و پراطوار آرشه روی سیم های ویولون با همراهی تمبک، از لای ‌میله های نرده- که با ترتیب قرمز،آبی، قرمز، زرد و دوباره قرمز،آبی، قرمز، زرد رنگ شده‌ن- خیره شده‌م به برگ‌های خاک گرفته و صخره‌های اون سمت کوه که آروم آروم ابریشم داغ آفتاب رو‌می کشند رو سینه‌ی لخت‌شون… این جا نشسته م تنها و با باد، یار دیرینه‌م، هم نفس و هم داستان شده‌م…

    به دیشب فکر‌می کنم… به التهاب عجیبی که تو جونم افتاده بود…

    حس ‌مرگ‌ مثل ‌یه بختک، لابه‌لای پرده‌های بی‌زمان خواب و بیداری چنگ زده بود به ریشه‌ی افکارم. نه این که از مرگ بترسم، نه! مدت‌هاست که آماده‌گی لازم برای سرودن غزل رو پیدا کرده‌م… حالا نه این که در آرزوی مرگ هم بسوزم، نه! زنده‌گی رو دوست دارم؛ با همه ی رنگ‌هاش، تلخی ها و افت و خیزهاش…

    درست نمی دونم چه طور شروع شد. شاید از همان عصر دیروز که دل‌شوره‌ی عجیبی داشتم، یه حس غریب که گمان می‌کنم نوازش‌های نسیم پاییزی و خواهش یک‌باره‌ی نفس کشیدن در کوه، خیلی هم بی‌‌تقصیر نبودند!

    …خواب ارواح سرگردان رو می دیدم… خودم روح شده بودم و بدون این که پاهایم به زمین برسند، در فضای خونه‌ی خودمون شلنگ‌ تخته می‌نداختم!…

    وقتی بیدار شدم، ناگهان حس کردم تا چند لحظه‌ی دیگه با الهه‌ی مرگ ملاقات خواهم کرد! صدایی مطمئن و قوی به جای من حرف می زد و فکر می کرد و من می دیدم که یارای مقابله با جزم مسخ کننده شو ندارم. تن سپرده بودم به غرق شدن تو مرداب خیالات واهی…

    یاد این افتادم:

    صدای ناله های زخمی باد

    از باریک ترین مجاری اتاق خلوت زده ام

    در حجم تنهایی باران خورده طنین افکنده است

    رامشگرانه

    سودای پرواز جنون آلوده خویش را

    در گوش من نجوا می کند

    و من، مبهوت، بی فرصت تردید

    کشش ذرات آماسیده روحم را

    به سوی شراره های تند آغوش آتش زده اش

    به نظاره نشسته ام

     

    پ.ن. خیلی خوابم میاد!!!

     

  • پاییزانه…

    ۰

    دل تنگ ِ شنیدن خش خش ِ خشک برگ های رنگین

    به گام های خسته و بی قرارم

    غرق در آوای روزهای گذشته

    در جادوی زردها، قرمزها و نارنجی های دل فریب

    که گویی با ریزش خرامان خویش

    در لحظه ی جدایی،

    شاخه ها را به فردایی پرنقش در بهاری دیگر

    نوید می دهند

     

    دل تنگ ِ طراوت و خیسی بی امان بارانم

    به آغوش باز

    بر آماج قطره های اشک ابر

    و رهایی از غبار کهنه ی نهان خانه ی جان

     

    دل تنگ ِ بی قرار هم نوایی با غرش رگبار پاییزی ام

    به فریاد نغمه های جنون زای وحشی

    بی خواهش هم راهی ِ جیرجیرک ها

    بی منت نگاه خیره ی

    ره گذران قحطی زده ی احساس

    به بوسه ای خیس

    در ترنم موسیقای باران…

    از بچگی از همون اول دبستان از جمعه، تعطیلی های رسمی، از روزایی که به خاطر برف زیاد مدرسه ها دودر می شد، از اون جمله ی معروف فیتیله، فردا تعطیله و بالاخره از تابستون گرم و پر از حشره و تعطیل نفرت داشتم! هیچ وقت هم هیچ خری رو در طول دوران تحصیل کتک نزدم! ولی عشق عجیبی به حضور در فضای کلاس و درس داشتم و هنوزم دارم. هر سال تابستون بعد ۹ ماه دوندگی و فعالیت مدام، تیر و مردادو می خوردم و می خوابیدم و استراحت می کردم. اما به محض رسیدن ماه مکرم شهریور، انگار آتیش می افتاد به جونم و بیقراری ها و شمارش های معکوسم واسه رسیدن مهر شروع می شد…

    شهریور و خیلی دوس دارم؛ بیش تر به خاطر پیش قراول بودنش در حرکت پاییزی ِ سال! واسه بوی مست کننده ی پاییزی که از دامن شهریور به مشام می رسه… همون عطر عجیبی که با نوازش نسیم خنک، آدمو غرق می کنه تو حس و حال پاییز… البته امسال دور از چشم شهریور، اولین قرقاول پاییز شانزدهمین روز مرداد مشام تیز منو قلقلک داد!

    از وقتی سفره ی درس و دانش گاه و … جمع شده، اول مهر ها یه حس غریبی دارم؛ یه جور حس ناخوشایند لج آور که هیچ رنگی از اشتیاق دیرینه ی اول مهری رو نداره. ولی اول شهریورو دوس دارم، چون منو به اول مهری نزدیک می کنه که با همه ی حس غریب و لج آورش، پیوند دهنده ی من به پاییز خیس و پر جنونه….

     

    پ.ن. اصلاحیه ی القاب و عناوین روسا و همکاران جدید:

    من با این اشخاص کار می کنم:

    روسا: پاک نیت و  اوسّا بابا

    همکاران: فرفری نمکی و زبل خوش خنده

  • رابطه ی ماه و محمود!

    ۰

    میان ماه من تا ماه گردون

    تفاوت از زمین تا زیرزمین است!

    بین همه ی خواهران خانواده ی ماه، تنها مهتاب خانومه که دورش هاله داره

    و بین همه ی روسای جمهور و سران دول مختلفه در همه ی دوران و اعصار تاریخ جهان، فقط محمود ماست که با هاله ی درخشان دور سرش میره پشت تریبون و آمریکایی های بی ادبیات و شیطون و نصیحت می کنه!

    آخه ما به کی بگیم نه هاله می خوایم نه هاله پرور؟؟!!! هانننننننننننننننننن؟

     

    پ.ن.۱٫ با دو شغل تازه دوباره رئیس دار شدم! اونم دوتا…. رسما اسم دار هم شدن:

    ۱٫ رئیس بزرگ- که به دلایل امنیتی دور از چشم آتوسا دنباله نداره!بازنده

    ۲٫ رئیس کوچیک فرفری نمکی! (اسم کاملش اینه، همون روز اولی که دیدمش نام گذاری انجام شد. اختصاری هم نمیشه. کاکتوس می تونه شهادت بده که چه قدر این اسم با مسماست و برازنده شه!)مژه

    پ.ن.۲٫ علت تاخیر در آپیدن: خونه تکونی تابستانی…. آی خستونده شدم…….اوه

    پ.ن.۳٫ توروخدا روزنامه همشهری، قسمت آگهی های قالیشویی رو بخونین و این عبارت رو واسه من ترجمه کنین: ” با اصول مذهبی”!!!!!!

     یعنی چی آخه؟؟؟ یعنی که فرش و غسل می دن؟ یعنی می گین چه جوری سرشو تشخیص می دن؟ یعنی اول ریشه های سرشو می شورن، بعد سمت راست و بعد چپ؟ یعنی چی آخه؟ یعنی مثلا ما که نمی دونیم شستشوی فرش با اصول مذهبی چه جوریه، یعنی اگه خودمون فرش و توی حیاط خودمون بشوریم، یعنی نجس می شه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یعنی اون دنیا از اون پل باریکه رد نمی شیم؟ هانننننننننننننن؟ سوال

    حالا بماند که چه قدر با این اسم های بامزه خندیدیم: شربت اوغلی، شرمت اوغلی، شربت اوغلی کیش، ظریف اوغلی، کوراوغلی، بشیر اوغلی، شریعت اوغلی….قهقهه

    تازه داشته باشین که مث پپه هایول نشستم به شونصد تا از این اوغلی ها زنگ زدم قیمت گرفتم واسه شست و شوی فرش های دست باف خواهر جان اینا، بعد خانوم خانوما زنگ زده ن به شوور جونشون، ایشون فرموده ن: اصلن شست و شو نمی خواد، می فروشیمشون دو تخته فرش ماشینی اعلا می خریم!!!!!!!!!!منتظر

    پ.ن.۴٫ من همین جا رسما و شرعا و عرفا از مهتاب خانوم نازنین حلالیت می طلبم واسه ی وجه تشابه زورچپونی با محمود …….. نگران نباش مهتاب جونم، برای اولین بار خانومش لباسشو توی نرم کننده ی هاله خیس کرده بوده اونم وهم ورش داشته، خیال کرده هر گردی گردو می شه… تو به خودت نگیر!سبز

  • آشپزی مستطاب روحی (۳)

    ۰

    روش شعله ور کردن آتش غذای روح

    “…هر کدام از ما داخل بدن مان عناصری داریم که نیازمند تولید فسفرند…هر یک از ما با یک قوطی کبریت در وجودمان متولد می شویم اما خودمان قادر نیستیم کبریت ها را روشن کنیم؛ … برای این کار محتاج اکسیژن و شمع هستیم. در این مورد، به عنوان مثال اکسیژن از نفس کسی می آید که دوستش داریم؛ شمع می تواند هر نوع موسیقی، نوازش، کلام یا صدایی باشد که یکی از چوب کبریت ها رامشتعل کند. برای لحظه ای از فشار احساسات گیج می شویم و گرمای مطبوعی وجودمان را در بر می گیرد که با مرور زمان فروکش می کند، تا انفجار تازه ای جایگزین آن شود. هر آدمی باید به این کشف و شهود برسد که چه عاملی آتش درونش را پیوسته شعله ور نگه می دارد و از آن جا که یکی از عوامل آتش زا همان سوختی ست که به وجودمان می رسد، انفجار تنها هنگامی ایجاد می شود که سوخت موجود باشد. خلاصه ی کلام، آن آتش غذای روح است.

    اگر کسی به موقه در نیابد که چه چیزی آتش درون را شعله ور می کند، قوطی کبریت وجودش نم بر می دارد و هیچ یک از چوب کبریت هایش هیچ وقت روشن نمی شود.

    اگر چنین شود، روح از جسم می گریزد و در میان تیره ترین سیاهی ها سرگردان می شود. بی هوده می کوشد برای سیر کردن خود غذایی بیابد، غافل از این که تنها، جسمی که سرد و بی دفاع بر جا گذاشته قادر بوده غذا تهیه کند…

    …باید از افرادی که نفسی سرد و افسرده دارند، پرهیز کنیم. حتی حضورشان هم می تواند شعله ورترین آتش ها را خاموش سازد…

    …فقط باید مواظب باشی کبریت ها را یکی یکی روشن کنی. اگر احساس قدرتمند همه را به یک باره شعله ور سازد، نوری چنان خیره کننده تولید می کند که چه بسا روشنایی اش در ماورای دید طبیعی ما قرار گیرد. آن وقت دالانی نورانی در برابر چشمان مان پدیدار می شود، گذرگاهی را که از لحظه ی تولد به فراموشی سپرده بودیم نشان مان می دهد و به سرمنزل مقصود نزد ملکوت اعلی فرامان می خواند.

    روح آدمی همیشه در آرزوی بازگشت به سرمنزل خویش است. ترک کالبد خاکی…”

    قطعه ای از رمان محبوب و مورد علاقه ام که برای سومین بار خواندمش:

       مثل آب برای شکلات، لورا اسکوییول

    آشپزی مستطاب روحی(۱)

    آشپزی مستطاب روحی(۲)

  • عصیان

    ۰

    آسمان، باورت نخواهم کرد

    آبی ِ بی فروغت نخواهم دید

    واز میهمانی شبهایت نور نخواهم چید

    دل نخواهم داد به اشک دروغین ابرهایت

    زیر بار سنگین نگاهت نخواهم رفت…

    آسمان، بی سرو صداتر باش

    رعد تو به گوش من زنگ است

    راستش گو؛ رنگ دریا را تو دزدیدی

    یا که او هم آیینه ی تو، خویش بیرنگ است؟!

    آسمان، ای همیشه پابرجا

    تا به کی چنین ستیزه جو و خموش

    حکم خواهی راند به تن خسته  ی من؟

    روحم آزرده است از انبوه سوال

    تا به کی انتظار نافرجام؟؟

    تا کجاست گستره ی مهر پر منّت تو

    جویم آن دم که برون روم ز خلوت تو

    روزی خواهم ایستاد در برابر تو ،

    دست از این رخوت ِ سرد ُِ ننگین

    خواهم شست

    باورت نخواهم کرد

    نور خواهم شد       

    و به دلهای هاشور خورده از جبر تاریک تو،

    خواهم تابید

     

    پ.ن. امیدوارم تلخی ِ لحظه های آشوب و اضطراب امروزت به شیرینی ِ لبخند گرم و با نشاط مهربان مادرت پیوند خورد… باور نمی کنیم جبر تاریکی را که بر ذرات جان ِ عزیزترین مان سایه افکنده است… باور ما زنده گی ست… با قدرت عشق که نابود کننده ی پلیدی هاست…

Page 1 of 212»