
اول دبیرستان بودم که خط تلفن ما بعد نود و بوقی که ثبتنام کرده بودیم، وصل شد. اون وقتا مثل الان نبود که یه روزه خط تلفن ثابت بگیری واسه خونه که! کلی باید منتظر میشدی تا نوبتات برسه. ما و عموم اینا که همسایه بغلمون بودن، باهم ثبتنام کرده بودیم، از قضای روزگار مال ما زودتر وصل شد و این برای ما بچهها که از اول با سربالاییهای زیادی از ناحیهی دماغ دخترعموجانهای گرامی روبهرو شده بودیم، یه برگ برندهی چاق و چله محسوب میشد، اما به لطف تاکید و حساسیت مامان جان نسبت به کلام قصار جناب لقمان حکیم (ادب از که آموختی و… این حرفا) نمیتونستیم اون حرکت باستانی کنفسازی- مالیدنِ دلخنکساز ِ روی دماغ مبارک با انگشت- رو مرتکب بشیم و بهناچار لذت سبقت گرفتن از خانوادهی پرافادهی عموجان در مسیر ترقی و بهرهگیری از تکنولوژی، بیصدا توی دلمون غنج میزد…