
یکی بود، یکی نبود.
هیلدا، پیرزن تنها در کلبهی کوچکی بر روی یک تپهی زیبا زندگی میکرد.
هیلدا از شب نفرت داشت! از جغد، موش، خفاش، از تاریکی، سیاهی، سکوت قیرآلود شب و حتی از ستارهها، ماه و شبپرهها و جیرجیرکها گریزان بود.

یکی بود، یکی نبود.
هیلدا، پیرزن تنها در کلبهی کوچکی بر روی یک تپهی زیبا زندگی میکرد.
هیلدا از شب نفرت داشت! از جغد، موش، خفاش، از تاریکی، سیاهی، سکوت قیرآلود شب و حتی از ستارهها، ماه و شبپرهها و جیرجیرکها گریزان بود.