Archive for فروردین, ۱۳۸۸

  • لذت دیدار

    ۲

    من و لرزش دل
    تو و غمزه با ناوک چشم
    می گویمت با زبانی که نازک تر ازعبور نسیم است
    تو می لرزی از واگویه‌هایم
    می گریزی ازکنارم
    سراسیمه چون پروانه‌های مسافر
    می‌روی به‌ سمت افق‌های خیالی
    می‌دوم با همه‌ی جان به‌ سویت
    کمی بعد به آرامشی می‌رسیم
    با سکوت من و اشک تلخی
    که از چشم تو جاری‌ست
    واژه‌هایت ضرب‌آهنگ تاری‌ست
    که بر دل نشیند
    بداهه‌نوازی می‌کنی
    با جان عاشق
    بعد از سالیانی که نبودی
    غمی در نگاه من وتوست
    قدم رنجه کرده
    آمدی چون دلداده‌گان بهاری
    قمریان سپید صحاری
    شعله‌ها بر جنونم کشاندی
    گذشت زمان
    گرد پیری
    اندکی هم فراموش‌مان شد
    ترا به آغوش می‌کشم
    عاشقانه با وجودم
    دلم
    تارو پودم
    دست تقدیر بود
    یا چشم حیرت
    با نواها و نغمه‌ها
    کشاندی مرا باز هم
    به شرم زمستانی نرگس نگاهت
    ناله های درونم را نگاه کن!
    رنگ افق های دوردستی‌ست
    که در پریشانی چهره‌ی  تو پیداست

    شاعر: علی ربیعی

  • بهار نو مبارک!

    ۲

    lale bahar

    شکوفه‌های نورس بهار

    نوید فصل تازه می دهند از

    رویش لاله‌ها

    بهار، دامن‌افشان می‌خرامد در باغ

    تا زمین بخندد در آغوش آسمان

    تا من زنده شوم در عطر وجود تو…

    بهار نو خجسته باد!

    لحظه‌ لحظه‌ی زنده‌گی‌تان سرشار از عشق و شادی

  • مرکز مخابره پیام‌های کودکانه!

    ۱

    54-s

    سال‌ها پیش یه غلطی بفرمودیم و یه برگه‌دان خوشگل خریدیم برای کاغذ یادداشت کنار تلفن که هم جای کاغذ داشت، هم خودکار و مثلن یه جا برای سنجاق و گیره و امثالهم! خودکار که قربونش برم، هرچی تو جاش فرو می‌رفت، کم‌تر از یه شبانه‌روز غیب می‌شد و یا کله‌ش از لبه‌ی جیب یکی از اهالی ذکورمحترم منزل می‌زد بیرون و یا لابه‌لای جامدادی و خنزرپنزرهای بچه‌ها گم می‌شد. حتی تلاش مذبوحانه‌ی من در تقلید از جاخودکاری بانکی‌ها و قفل و زنجیر کردن مسروقه‌جات افاقه نکرد! سنجاق و گیره و غیره و ذلک که اصلا محلی از اعراب نداشت و اما کاغذها… هرنوع کاغذی که می‌گذاشتی توش، حالا از برگه‌های یادداشت سفید ورنگی ِ خوش برش (!) بگیر تا کاغذپاره‌‌های بریده‌ی یه‌روسفید و لبه‌کنگره‌دار و…، همه‌جور استفاده‌ای داشت الا یادداشت ویژه تلفن!!!

    » Read the rest of the entry..

  • تولدی دیگر!

    ۶

    بـــــــرای اولین بار در زنده‌گی‌م تصمیم گرفتم روز تولدمو برای خودم، تو دل خودم جشن بگیرم! برای همین از چند وقت پیش جوری برنامه‌ریزی کردم که این روز رو با تغییرات بزرگ شروع کنم؛ یه شروع تازه با رها شدن از دغدغه‌های کهنه و دلمه‌ بسته، هم‌راه با تولد آرزوها و برنامه‌های جدید…

    هدیه‌ی تولدم به خودم همین وبلاگ جدیده، هرچند سه چهار ماه قبل که تصمیم به اسباب‌کشی گرفتم، فکر این قرتی‌بازی‌ها تو کله‌م نبود، با این‌حال ایده‌ی “تغییر” باعث شد از آب گل‌‌آلود ماهی‌گیری کنم و بنده‌ی خدا پدرام بی‌نوا تو این چند روز والبته بسی روزهای دیگه در طول این چندماهه چه‌ها که نکشید از دست من تا روز تولدم همه‌چی آماده شه…!

    به‌ قول جناب آقای شِرک عزیز «در این قسمت فیلم» باید توضیح بدم که از همون اول پیشنهاد تملک سایت شخصی رو پدرام به من داد و بی‌خبر از بی‌سوادی مفرط و بهره‌ی هوشی سرشار من، مسوولیت راه‌اندازی و سروسامان دادن به حیاط خلوت جدید مارو به گردن گرفت و با صبر و سعه‌ی فت و فراووون (خدا بده برکت) بار و به مقصد رسوند. خدای خیرش دهاد!

    حالا بماند که یک نفر زبل خان گرامی هم به فاصله‌ی چند روز بعد پدرام همون پیشنهاد و ارائه کردند، و خب منم خواستم زرنگی کنم و تا راه‌افتادن این‌جا چیزی به‌شون نگم و مثلن یعنی که یعنی:‌ سوپ‌ریزون راه‌بندازم! ولی دریغ که یه روز با بی‌احتیاطی من، و بی حیایی ِمانیتور رسواگر قضیه لو رفت و زبل خان هم کلی از دستم ناراحت شد و …

    خلاصه این‌که: خانه‌ی جدیدم مبارک!

    پس نوشت:

    سعی می‌کنم قول بدم که از این به بعد بیش‌تر بخونم و اندکی هم بنویسم!