Archive for خرداد, ۱۳۸۸

  • غزال عشق

    ۴

    592815-md

    غزال عشق تو در خواب دیدم

    خرامان آهوی جانت

    به نرمی تقه زد بر شیشه‌ی رویای خاموشم

    خیال سرد من پر شد ز رنگ و نور

    شدم بی‌خود من از سودای شیرینم

    به چشمش برقی از مهر و وفا بود

    نگاهش ساده، گرم و بی‌ریا بود

    هم آن دم که خیالش محو می‌شد

    به یک خواهش ز قلبم

    به لبخندی فسونگر بازمی‌گشت

    چه آرامی، چه صبری و قراری

    دگر می‌ماند در اعماق جانم

    کلامش بود جاری در نگاهش

    نویدی داد و آرامی دگر بخشید

    و من خشنود از عهدی که با چشمان او بستم

    به دیدار دوباره

    به فرداها و فرداهای دیگر

    و اینک همچنان حیران و مست آن شرابم

    تا رسد بازم بنوشم جرعه‌ای از آن نگاهش