Archive for خرداد, ۱۳۸۹

  • مرغ کرچ

    ۱

    می‌خواستم چایی‌مو بردارم مثل همیشه بدوم پشت میز کامپیوتر که صدای مامان درامد:
    «والا مرغ کرچ هم که چند ساعت می‌شینه و هی تخم‌هاشو جابه‌جا می‌کنه، هر چند وقت یه بار بلند می‌شه بال و پرشو هوا میده، یه چرخی می‌زنه، دونی می‌خوره، خودشم خالی می‌کنه و برمی‌گرده سرجاش. اما نمی‌دونم این اینترنت وابمونده چی داره که تو از ور رفتن باهاش خسته نمی‌شی!»

  • استاد ف

    ۱

    وقتی رسیدم، آقای دکتری که اهل کرمانشاهه تو اتاقش بود. [هر وقت می‌بینمش یاد نون برنجی کرمانشاهی‌یی می‌افتم که یه بار سوغاتی آورده بود برای آزمایشگاه و من هم بهره‌مند شدم و آرزو می‌کنم همه‌ش، که یه بار دیگه بره شهرشون و برای استاد ف کاک بیاره.] من که وارد شدم، بلافاصله از روی صندلی‌یی که من همیشه می‌نشستم بلند شد و هرچی اصرار کردم گفت داره می‌ره و آخرین جمله‌ها رو سرپا ادا کرد.
    روی میزِ همیشه شلوغ جلوی کتاب‌خانه‌ش یه عالمه شماره جدید مجله بود به اضافه کلی کتاب و جزوه و سربرگ و … بعد از احوال‌پرسی گفت که یکی از دانشجوها آمده از روی دل‌سوزی اتاق رو مرتب کنه، زده همه چیزو به هم ریخته و خیلی چیزا گم شده: رسیدهای دریافتی من، برگه‌های سفید و نسخه‌ی ارتوپدی خانمش حتی! چند تا پوشه‌ی در حال انفجار از کاغذ و برداشت و شروع کرد به گشتن رسید من برای حق‌الزحمه شماره‌های قبل، با ورق زدن دونه دونه کاغذها! اون‌قدر جلوی من غرولند کرد تا بالاخره با گفتن ضرب‌المثل معروف دوستی خاله خرسه خودشو راحت کرد. آخر هم فقط رسیدِ شماره سوم پیدا شد و ناچار شدم برای شماره‌های اول، دوم و چهارم، با سه رنگ خودکار -که از خودش گرفتم- با سه جور حالت روحی در دست‌خط، سه جور متن مختلف رسید، روی سربرگ‌هایی که در تاریخ دریافت حقوقِ شماره‌های اول تا سوم هنوز طراحی و چاپ نشده بود، بنویسم.
    وقتی خیالش از بابت رسید‌های من راحت شد، سوالی رو پرسید که منتظرش بودم: «چه خبر از دوستان؟» خودم رو زدم به همون کوچه‌ی معروف و گفتم: «کدوم دوستان؟!» توی دلش داشت به ریش من می‌خندید، که اگر هم صدای دلش رو می‌شنیدم به‌م برنمی‌خورد، چون هر دومون خوب می‌دونستیم که دوستان یعنی چی (کی)! بی اون که سر بلند کنه جواب داد: «دوستان قدیمی» و من دیگه زنجیره‌ی بازی مسخره رو قطع کردم و رفتم سر اصل مطلب: «اتفاقا دیشب با آتوسا حرف می‌زدم، هم‌چنان اصرار داشت که آقای دکتر باید شیرینی بده برای مجله» خندید؛ نه همون خنده‌ی بامزه‌ای که لب‌هاش لوله می شه و آدمو یاد کارتون‌ پسر شجاع می‌ندازه، یه خنده‌ی معمولی از سر ناچاری برای جلوگیری از شل شدن سر کیسه: «آرررره! همون موقع که از شما شنیده بود شیرینی خواست. منم گفتم باشگاهِ دانشگاه هست، ولی قبول نکرد. گفت باید حتما شیرینی بدی»
    ازم خواست با کمک هم فرم پذیرش «الزویر» رو برای مجله پر کنیم. ذوق‌زده بود و مثل دفعه قبل که شوق «زمین شوره‌زار» مثل بچه کوچولوها شادش کرده بود، ازم دعوت کرد یه قهوه بخورم! در واقع همون نسکافه‌های آماده‌ای که از کیش میاره و به نظرش خیلی بهتر از نمونه‌های موجود در بازار تهرانه. من چون در این مواقع خیلی مودب هستم، ازش خواستم تا خودم درست کنم تا ایشان به زحمت نیفتند! کشو رو باز کرد و از توش دو تا لیوان ماگ درآورد. یه کم سبک سنگین کرد و یهو لیوان تمیزتر و سالمتره رو با یه حرکت ناگهانی -که فقط از خودش برمیاد- به سمت من گرفت: «بیا توی این برای خودت درست کن. برای منم این یکی رو بردار» و خدا می‌دونه اون یکی چه وضعیت درامی داشت: دسته‌‌ی شکسته و رنگ‌ و رو رفته، با یه عالمه جرم چسبیده به دیواره و کف! از اون حرکتِ یهویی فهمیدم که در اصل، لیوان خودش و به من تعارف کرده و لیوان بخت‌برگشته رو برای خودش گذاشته. خوب، این جا بود که چالش میان ادب و حالت تهوع از دیدن لیوان معلوم‌الحال باعث شد کمی تردید کنم و یه نیمچه تعارفی بزنم برای تعویض لیوان‌ها. اما خب چالش سختی بود و آخرسر آداب‌دانی مغلوب شد و لیوان خوش‌بخت به خودم رسید.
    موقع خوردن قهوه و گوش دادن به گلایه‌هاش ازاعضای مفت‌خور و مدعی انجمن، چشمم افتاد به انبوه تارهای سفید که به نظرم از آخرین باری که دیده بودمش خیلی بیشتر شده. یاد اون وقتی افتادم که از پشت پنجره‌ی یاهو با کلمات حسرت‌آمیز منو به خاطر بی‌کاری دل‌داری می‌داد: «ای کاش می‌تونستم آزمایشگاه خودمو دایر کنم و همه‌ی کارهاشو با خیال راحت به تو بسپرم».
    استاد مهربان، مقتصد، محافظه‌کار، جاه‌طلب و البته دل‌سوز و دوست‌داشتنی حتی! هرچند می‌دونم تعارفی بیش نبود، از این که این همه به من اعتماد داری، متشکرم.
    پ.ن: آتوسا جان امیدوارم خیلی امیدوار نباشی که یه شیرینی اختصاصی به من و تو و زهرا بده، من حوصله‌ی جمع و جور کردن تو رو از ناامیدی و افسردگی ندارم. البته می‌تونی یه کورسوی امیدی داشته باشی تا وعده‌ی دیدار همه‌ی شاگردان عزیزش تو همون باشگاه کذایی بعد از یه ده پونزده سالی محقق بشه. :-D

  • آی‌ریور زیبای من!

    ۱

    my iriver

    یه هم‌راه دل‌نشین و دوست‌داشتنی برای لحظه‌های تنهایی من…
    گاهی برای تسکین دادن، گاه برای جاری کردن اشک‌های دل‌تنگی و یا رقصیدن خیال با نوای زندگی.
    آی‌ریور جان من خیلی هم هوشمنده؛ از بین صدها آهنگی که توش هست، بسته به حالت روحی و نیاز لحظه‌‌ای من می‌خونه! فقط کافیه تنظیم پخش موزیک رو بگذارم روی shuffle و بعد با خیال راحت گوش و جانمو بسپرم به انتخاب خودش. اونم کارشو خوب بلده و منو راضی می‌کنه. تازه به جز من تازگی‌ها با گل‌ها هم دوست شده و بعضی روزا تا چند ساعت باهاشون کلاسیک حرف می‌زنه!
    خب باورش شاید سخت باشه اما من عادت کردم برای موجودات جان‌دار یا بی‌جان اطرافم شخصیت قائل بشم و باهاشون بده‌ بستون داشته باشم. شاید توهم باشه، اما چه اشکالی داره توی این دنیای پر از موضوعات جدی -که هیچ ثمری به جز خشونت و ویرانی و فاصله انداختن بین همه نداره- من دلمو خوش کنم به همین خیال‌های رنگی و دل‌پسند؟! هانننننننن؟؟؟؟؟

  • شرط‌بندی

    ۲

    عمه! یه دختره فروشنده توی علاءالدین سر ۲۵۰ هزار تومن با بقیه شرط بست که ۱۵ قوطی رانی رو پشت سرهم، در عرض نیم ساعت سر بکشه.

    نتیجه: سر قوطی هشتم بالا آورد!

    توضیحات: دخترک ریزجثه، لاغر و ۱۵۰ سانتی‌متر.

  • فتوچینی

    ۸

    خیــــــــــــــلی حرفه که آدمی مثل من چندین ماه متوالی بی‌کار و خانه‌نشین بشه! کسی که به قول مامان حتی اگه هیچ کاری هم نداشته باشه، بالاخره از زیر هر سنگ و سوراخی که هست بهانه‌ای جور می‌کنه تا یه وقت خدای ناکرده خونه نمونه! البته این خانه‌نشینی مزایایی داره و معایبی:
    الف- مزایا
    ۱- رسیدگی به مامان عزیز (مادبزرگه)
    ۲- بخوربخواب فراوان و نامنظم
    ۳- رسیدگی بیش‌تر به امور کتاب‌خوانی و تماشای فیلم (چشم شیطون کور و گوشش کر البته)
    ۴- داشتن وقت بیش‌تر برای دیدار دوستان
    ۵- چشیدن لذت آشپزی
    ۶- گل‌کاری و گل‌داری
    ۷- پرستاری از نوزاد خواهر جان در روزهای جدایی از مادرش، مالیدن پوست به پوست ایشان، بو کردن سر و کله‌شان و جنگولک بازی
    و …
    ب- معایب
    ۱- کلفتی و حمالی در خانه
    ۲- به گور بردن آرزوی لاغر شدن به دلیل اعمال فشار از سوی مامان برای خوردن
    ۳- پذیرایی کردن از همه‌ی میهمانان گران‌قدر خونه مادبزرگه
    ۴- سین-جیم شدن مداوم؛ کجا می‌ری؟ با کی می‌ری؟ کی برمی‌گردی؟ چرا اصلن می‌ری؟
    ۵- تحمل خواسته‌های نامشروع مامان و خواهر جان:

    • حرف زدن مدام با آن‌ها به جای وررفتن شبانه‌روزی با رایانه
    • بازگو کردن همه‌ی جزئیات زندگی‌م
    • گزارش ریز تراکنش‌های بانکی
    • تسریع گول زدن کسی برای امر مقدس و واجب‌الوجوب ازدواج

    ۶- پرس و جوی پنهانی و آشکار میهمانان و اعضای محترم خانواده از وضعیت کار و بی‌کاری من
    ۷- فشار روانی ناشی از بی‌کاری و بلاتکلیفی و صد البته بی‌پولی!
    و …
    مواردی که فهرست کردم اونایی بود که یادم میامد. ممکنه اضافه هم بشه، ولی تضمین نمی‌کنم که حتما حوصله کنم این پست رو ویرایش کنم. فعلا تا تنور داغه عکس خوراک فتوچینی که از فرزانه جون یاد گرفتم و امروز برای ناهار درست کردم، به علاوه عکس علی نی‌نی، همون نی‌نی پردرسر چند پست قبلی می‌گذارم این‌جا. حالا اگه دوست داشتم ممکنه بعدا دستور پخت‌شو بنویسم.

    imag01331imag00801علی و دست مادبزرگه!

    فقط کاش کسی بود از من عکس می‌گرفت وقتی علی توی بغلم از گرسنگی ونگ می‌زد و من داشتم توی استتوسِ جی‌میل مواد اصلی خوراک فتوچینی رو می‌نوشتم؛ شیشه شیر علی رو آماده می‌کردم؛ زیر فتوچینی و مایه شو کم کرده بودم که نسوزه و تازه آتوسا میون ونگ زدن علی و بدقلقی لپ‌تاپ آمده بود می‌گفت: فتوچینی نه، فیـــــــتوچینی! و سمانه جانِ همیشه اینویزی هم سلام کرد!
    محض اطلاع سرکار علیه آتوسا خانم، فتوچینی (fettucine) یه اسم ایتالیایی یه و همون پاستا یا ماکارونی نواری شکله. منتها آدم که همه‌ش با گیاهان علمی و غیر علمی سروکار داشته باشه هر «فتو»یی رو «فیــــتو» می بینه و می‌خونه و می‌نویسه حتی!

Page 1 of 212»