Archive for تیر, ۱۳۸۹

  • آن دم که چشمانش مرا، از عمق چشمانم ربود

    ۰

    وقتی گریبان عدم، با دست خلقت می درید

    وقتی ابد چشم تو را، پیش از ازل می آفرید

    وقتی زمین ناز تو را، در آسمان ها می کشید

    وقتی عطش درد تو را، با اشک هایم می چشید

    من عاشق چشمت شدم ، نه عقل بودو نه دلی

    چیزی نمی دانم از این ، دیوانگی و عاقلی

    یک آن شد این عاشق شدن، دنیا همان یک لحظه بود

    آن دم که چشمانش مرا، از عمق چشمانم ربود

    وقتی که من عاشق شدم،شیطان به نامم سجده کرد

    آدم زمینی تر شدو آدم به آدم سجده کرد

    من بودم چشمان تو، نه آتشی و نه گِلی

    چیزی نمی دانم از این ، دیوانگی و عاقلی

    ترانه سرا : افشین یداللهی

  • آغاز و پرواز

    ۰

    از صبح مونده بودم کی زنگ بزنم و تولدت رو تبریک بگم. هی می‌گفتم باشه آخرشب زنگ می‌زنم تا مطمئن شی که یادم رفته! شایدم موقع برگشتن از کلاس زبان. از خونه که زدم بیرون هوا گرفته بود و ابرهای نسبتا تیره با آفتاب روشن می‌جنگیدند. وقتی رسیدم معلم ازم پرسید بیرون چه خبره؟ گفتم نمی‌دونم، مگه چی شده؟ – آخه امروز سالگرد نداست. کوچه‌های اطرافو ندیدی؟ همه رو بسته‌ند.
    و تازه یادم افتاد که روز تولد تو با پرواز ندا یکی شد. به یاد ندارم پارسال تو اون هیاهوی غریب تولدتو بهت تبریک گفتم یا نه ولی یادم هست همون اوایل گفتم من نمی‌فهمم، مگه چه فرقی بین ندا و بقیه هست که فقط اسم ندا تو دنیا پیچید و از اون تندیس ساختند؟ گفتی: چون همیشه یه نفر سمبل یه جریان می‌شه… اون چشم‌های مظلوم که به دنیا خیره شده بود…
    مظلومیتش وقتی بیشتر شد که اون فیلم وقیح رو ساختند. ندا برای من خیلی عزیز شد، روزی که به دیدار دوستان قدیم در دانشگاه رفتم و ن.ز.ق با اون لحن اغراق‌آمیزش اون فیلم احمقانه رو نشونم داد و ندا رو بازیگر یه توطئه معرفی کرد! خدای من! مادر ندا چی کشید وقتی این همه به دختر نازنینش توهین شد؟!
    سر کلاس آروم و قرار نداشتم. از نورگیر بزرگ اتاق بیرون و نگاه می‌کردم و چمشمم مونده بود به شاخه‌های درخت حیاط که مدام با سیلی‌های بی‌امان باد می‌جنبیدند و ناله می‌کردند. از شدت دل‌شوره انگار سینه‌م پر شده بود از سرب! حس عجیبی داشتم از این که یه سال پیش تو همین ساعت فقط چند تا کوچه پایین‌تر از جایی که نشسته بودم به سینه ندا گلوله خورد… حضور ندا رو لابه‌لای شاخه‌های درخت می‌دیدم و تو قطره قطره‌ی بارون تند و کوتاهی که گویی اشک ندا بود از آسمون داغ و تفتیده‌ی خرداد…
    وقتی از کنار کفتارهایی که از ترس ندا تو همون کوچه صف کشیده بودند رد می‌شدم احساس بیهودگی می‌کردم از این که کاری نمی تونم بکنم جز نگاه خیره و تند به چهره‌های پلید و مزدورشون. فحش هم می‌دادم زیرلب، اما چه سود؟ زهر نگاه هرزه‌ی یه کدومشون و متلکی که بارم کرد هنوز توی دلمه و با خودم می‌گم هنوز خیلی مونده تا ادبیات و فرهنگ مقاومت رو یاد بگیریم…
    دوست جون عزیزم تولدت مبارک!

  • بعضی دردها را نمی شود نوشت…

    ۲

    هفت ساله بودم که با مامان و بابا رفتیم شهرشون. خونه خاله‌ها و دایی. پسرخاله‌ی هم‌سن و سال خودم برام گنجشک شکار کرد و کبابشو داد خوردم -اون وقت‌ها هنوز عاشق گنجشک‌ها نشده بودم. مدام می‌خواست با من کل بندازه، ولی آخرسر تو مسابقه کشتی زدمش زمین و پیروزمندانه جلوی مامان و خاله از سرم بازش کردم. یه بار دیگه همین پارسال ناچار شدم از سرم بازش کنم، اما این بار نه با کشتی گرفتن و روکم‌کنی، بلکه با جواب منفی قاطعانه به خاله خانوم سمج و متوقع!
    پسردایی هم‌سن و سال خودم خیلی آروم و کمی خجالت‌زده برام انگور تعارف کرد. از سادگی و علاقه کودکانه‌ش خوشم اومد. با اون قد کوتاه، خنده‌ی باز و کله‌ی بامزه و سبزه‌رویی که آدم را یاد پسربچه‌های سیاه‌پوست می‌انداخت. ولی من، همان دخترک هفت ساله، از نگاه مشتاقش کمی ترسیدم!
    ***
    سال‌ها بعد، نوزده ساله که بودم، تو شلوغی‌های بعد مراسم هفت بابا از پچ‌پچه‌های زن‌داداش‌ها فهمیدم که پسردایی به‌واسطه یکی دیگه از من خواستگاری کرده. از روی خاصیت زودجوشی که از جد پنجم یا ششم‌مان به ارث برده‌م شروع کردم به داد و بیداد و های‌های گریه که به چه حقی تو مراسم بابای من از این خاله‌زنک بازی‌ها درمیارن؟!…
    خیلی خوب می‌دونستم که مقصر خودم بودم. از ترس علاقمند شدنِ یه بچه صاف و ساده رفتار سرد و بی‌توجهی در پیش گرفته بودم و نمی‌دونستم که روش من در دنیای روابط آدم‌های دوپا وارونه عمل می‌کنه. همه‌ی اون آخر هفته‌هایی که تو دوره خدمت سربازیش از پادگان می‌آمد خونه ما ازش دوری می‌کردم و با اخم و تخم وجودشو تحمل می‌کردم. وقتی یادم میاد طفلکی چه خون دلی خورد از رفتار وحشیانه و ظالمانه من از خودم بدم میاد. برای همین هم این‌جا اعتراف می‌کنم که منو بهتر بشناسید!
    با دخترخاله‌ش که تو شهر ساری زندگی می کرد ازدواج کرد که حاصلش شد یه دختر به اسم سوگل. دورادور خبرهایی از بدبیاری‌هاش تو کار و تا حدی زندگی خانوادگی می‌شنیدیم که دل مامان جان ما خون می‌شد و همیشه می‌گفت (و هنوزم میگه) این بچه از اول بدشانس بود، از همون بچه‌گیش بهش توجه نکردن و هی سرکوفت زدن… آخرش هم زنش باهاش قهر کرد و الان یه ساله که مثل مردای عزب خونه دایی مونده. عیدی آمده بود تهران. به جبران رفتار بی‌رحمانه‌م باهاش خوب برخورد کردم. ازش درباره سفر کاری احتمالی به همسایه شمالی و فرصتی که پیش میامد برای برگردوندن زن و بچه‌ش به خونه سوال کردم و حتی همراه مامان کلی دلداری دادم بهش. از حرفاش دستگیرم شد که عاشق زن و بچه‌شه و از این که به خاطر بدقولی برادرش درباره پیشنهاد کاری اونا رو از دست داده بود خیلی غمگینه. گمان کنم شگفت‌زده شده بود از قیافه بدون اخم و لحن شبه آدمیزادی من! درسته که چند باری که بعد از ازدواجش اومده بود مثل قبل‌ها نبودم، اما پیش نیامده بود که بیش از چند جمله خوش و بش معمولی و خوشامدگویی باهاش حرف بزنم. برای همین خودم هم دل‌گرم شده بودم که شاید سرسوزنی منو ببخشه.
    ***
    از پچ‌پچه‌های دو برادر دستگیرم شد که برای کسی اتفاق بدی افتاده. خیال کردم درباره یکی از همکارانشون حرف می‌زنن، برای همین کنج‌کاوی نکردم. اما وقتی صدای مکالمه تلفنی‌شونو با یه صدای آشنا شنیدم و کلمه‌های هراس‌آوری مثل قطع نخاع و شکستگی لگن و … شنیدم طاقت نیاوردم…
    اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود: چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا این بچه که این‌قدر مظلومه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    روز اول به مامان نگفتیم. من نگذاشتم که بگن، چون هول می‌کنه. اما دیروز که برگشتم خونه و حال و روزش رو دیدم فهمیدم قضیه لو رفته. البته فعلا اطلاعاتش در حد شکستگی دست و پاست و هنوز نمی‌دونه تا یکی دو روز دیگه باید ام.آی.آر انجام بدن تا معلوم بشه نخاع آسیب دیده یا نه! هی اشک می‌ریزه و از سادگی و مظلومیت پسردایی درد می‌کشه. وقتی صدای خسته دایی رو شنیدم از پشت تلفن، که با مامان حرف می‌زد، این بار برای همه‌ی رنج‌هایی که دایی به خاطر بچه‌هاش کشیده گریه کردم…
    و من هنوز از دست برادر بی… عصبانیم که دیروز قبل از راهی شدن به شهرستان جلوی مامان می‌گفت: آدم باید بره که بعدا نگن هیشکی نیومد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    پ.ن. هی پیامک میاد که امشب شب آروزهاست! میشه لابه‌لای همه خواسته‌های قشنگ‌تون -که امیدوارم به همه‌ی همه‌ش برسین- برای پسردایی خجالتی و تنهای من هم سلامتی کامل آروز کنین؟

  • حفاظت شده: میان ماه من تا ماه گردون…..

    ۸

    این نوشته با رمز محافظت شده است. برای نمایش رمز خود را بنویسید:


  • دل

    ۱

    بی خودی لب تر کنی به آوازی که از گلو خشکیده؟ سرت را گرمِ سودایی کنی که از جان گریخته؟ هی هــــی … دلتنگی چه ها که نمی کند با تو ای دل دور مانده!

Page 1 of 212»