وقتی تو نیستی
جای خالیات با هیچ بهانهای پر نمیشود…
نه انبوه خاطرهها،
نه تجسم خیالی چشمهایت،
و نه سیلاب روان بر گونههایی که نرمی دستان تو را میجویند.
حتی یک بهانه هم نیست
تا دلتنگیام را التیام بخشد…
۱
تفاوت رنگ صورت برنزه شدهاش با دستهاش حتی تو گرگومیش هوا مشخص بود. قدش کوتاه بود و آرایش تندی رو صورت و گوشی موبلیلش تو دستش داشت. جلوی راهمو گرفت و پرسید:
- ببخشید اینجا مترو کجاست؟ [قسم میخورم بعد از مترو هیچ علامت کسره نبود تو گفتارش!!!]
- همین مسیرو مستقیم برین میرسین.
- نه! متروی کجاست؟ … یعنی اینجا متروی کجاست؟
- آهان! حقانی
و راهمو ادامه دادم که شنیدم:
- سلام جیـــگررررر… کجایی؟!
…
۲
از کنار حصار سیمی رد میشدم و نگاهم به بساطهای پهن شده روی زمین بود. بعدازظهر جمعه بود و خلوتتر از همیشه. به فاصله چند قدمی از من آقایی با قد بلند و پیراهن خیلی سفید -مثل همونها که تو تبلیغات ماشین لباسشویی یا پودر میبینیم- راه میرفت. یهو برگشت و با نیمنگاهی به من مسیر برعکس و انتخاب کرد! وقتی رسیدم به در ورودی مترو پله اول نه، دومی رو که رفتم پایین به صدای مردانهای برگشتم.
- ببشخید خانم!
- …
- [نفسنفس زنان] خیلی عذر میخوام، اصلا قصد مزاحمت یا جسارت ندارم. فقط بهخاطر شما برگشتم!
- … [فقط نگاش میکردم]
- میتونم ازتون بپرسم شما ازدواج کردین یا نه؟
- نخیر! [و آماده میشدم که پامو بذارم رو پلهی سوم]
با صدای لرزان، که رنگ خاصی از ظرافت زنانگی و تشخص دانشگاهی توش بود، گفت:
- راستش من حسابدارم و ۳۷ سالهام…
- عذر میخوام. من گفتم ازدواج نکردم ولی…
- ازتون میخوام اگه اشکالی نداره شمارهمو داشته باشین که تو فرصت مناسب بیشتر باهم آشنا شیم…
[ و با حالت دستپاچه دستشو برد سمت کیفش که کاغذ و قلم برداره]
- نه آقا، متشکرم. من تمایلی ندارم
- آها… ببخشید…
و خیلی تند برگشت!
…
دلم برای اعتمادبهنفسش سوخت!
پریروز
[اتاق نگهبانی، روز، داخلی]
خانم حراستی: دخترم مانتوت کوتاهه. یا بلندش کن یا بکشاش پایین!
من [در حال مکالمه با تلفن و نگاه متعجب به مانتوی نسبتا گشاد و تا زانو]: چشم!
خاله پشت تلفن: من مزاحم نباشم؟ … حالا بعدا صحبت میکنیم… خداحافظ.
[یادم میافته کیفمو از دستگاه امنیتی رد نکردم. با عصبانیت برمیگردم و کیف و تقریبا میکوبم روی نقاله دستگاه و دوباره از گیت رد میشم.]
.
.
.
دیروز
[همانجا]
همان خانم حراستی: خانم موهاتو بکن تو!
[در حال رد شدن از گیت الکی دستی به موهام میکشم]
خانم حراستی: خانم بیا ببینم. کارتتو به من بده
من: چی شده آخه؟
خانم حراستی [اول نگاه میکند به کفش روباز بندبندیام، متاسفانه جوراب دارم و بهانهی تازه رفع میشود]: مانتوت کوتاهه خانومم. باید عوضش کنی!
من: آخه بلندتر از این؟؟؟
[خیلی دلم میخواهد برگردم بگویم شما که اینقدر مشکل دارید با پوشش ملت یهویی مثل زیارتگاهها چند تا چادر بوگندوی کبرهبسته بذارین اینجا که با اینا بریم تو حرم کتابخانه!... ولی حوصلهی جرمنجر ندارم... میام بیرون]
…
[محوطه باز، روز، خارجی]
دخترک همگام با من: واقعا دیگه شورشو درآوردن. هر روز داره به منم گیر میده.
…
[اتاق کمدها، بخش دیگری از تشکیلات حراستی، روز، داخلی]
دخترکی دیگر، مانتویی، محجبه: من بعد از رفتن شما با خانومه بحثم شد. بهش گفتم این خانم قدش بلنده، معلومه مانتویی که به تن من و شما اندازهاس برای ایشون کوتاه میشه.
…
[بیرون اتاق کمدها، کنار میز مسوول کلیدهای اتاق کمدها، شب، داخلی]
من [بعد از تحویل کلید چند قدم رفته، برمیگردم]: خانم ببشخید، مانتوی من کوتاهه؟
خانم حراستی آرام : نه…ولی جلوش بسته باشه بهتره…جلوی در ایراد گرفتن؟
من: بله. الان دو روزه میگن این کوتاهه!
خانم حراستی آرام: خب لابد بزرگی یا سنگینی کیفتون باعث میشه مانتو یه کم جمع شه!!
من: آخه دیروز اول گیر مانتو بود، امروز گیر مو بود و بعدش مانتو هم اضافه شد. فکر نمیکنین این حرکات و برخوردها زشته برای یه جای فرهنگی؟
خانم حراستی آرام: حالا مهم نیس. شما یه کم مراعات کنین. مانتو رو بکشین پایین، مقنعهتونم کیپتر کنین و رد شین..
من: آخه من حس میکنم اینا بیشترش غرضورزیه تا حس مسوولیت! اینه که آدمو اذیت میکنه…
.
.
.
امروز
[لوکیشن اول، روز، داخلی]
[قبل از نزدیک شدن به سلاخخانه مقنعهام را با بیمیلی و حس تفرعن از انعطاف خودم کشیدهام جلو و مانتو رو تا نیم سانت مونده به مرز شکافته شدن دادهام پایین. دیشب هرچی به خودم گفتم فردا یه مانتوی دیگه بپوش فایدهای نکرد.]
خانم حراستی [در حال مکالمه با تلفن و نگاه سرسری و آسودگی خیال از بابت پنهان ماندن دوعدد شوید کلهی من]: برو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
…
[اتاق کمدها، روز، داخلی]
دخترک سوم[مانتو نسبتا کوتاه و محجبه]: نمیدونم اینا چشون شده. این خانومه که همیشه همینجا مسوول کلیدها بود الان چند روزه دم دربه مانتوم گیر میده! بهش گفتم شما که خیلی خوشاخلاق بودین!
من: به منم سه روزه بند کرده. گمون کنم رازش در اینه که وقتی اینجاس خوشاخلاقه، وقتی میره دم در جوگیر میشه!
دخترک سوم: می خندد…
عطر یه خانوم تو قطار دقیقا بوی آبگوشت کوبیده میداد. دلم یه تیکه نان بربری یا سنگک داغ خواست با ریحان تازه و یه پر پیاز اشکآور!
از آن جاییکه این روزها دوره جدید کتابخانهروی بنده، آن هم با وسیلهی پرماجرای مترو، شروع شده بهتر آن دیدم که زین پس دو دسته تازه به اسم من و کتابخانه ملی و متروسواری اینجا اضافه کنم. با اوضاع کیشمیشی-قاراشمیشیای که دارم و با داشتن ۴ عدد کار همزمان که همگی کارفرمایان عجول دارند، و کارفرمای دوتایشان یکیاست، راحتتر عقده خالی میکنم از همهی پدیدههایی که هر روز میبینم و میشنوم و صدام هم درنمیاد. بله! این هم روشیاست برای پیشگیری از خفگی مزمن ناشی از انباشت حرف در بیخ گلو!