این هم هنر مناسبتی من!
بفرمایید رنگینک نوش جان کنید. دستورش رو از دوست قدیمیمان جناب همفری بوگارت گرفتم ولی چون برای درست کردن هر غذا یا خوراکی یه توک قاشق مرباخوری ابتکار شخصی لازمه من روی تزئیناتش عسل هم اضافه کردم که به گمانم خوب کاری کردم!
این هم هنر مناسبتی من!
بفرمایید رنگینک نوش جان کنید. دستورش رو از دوست قدیمیمان جناب همفری بوگارت گرفتم ولی چون برای درست کردن هر غذا یا خوراکی یه توک قاشق مرباخوری ابتکار شخصی لازمه من روی تزئیناتش عسل هم اضافه کردم که به گمانم خوب کاری کردم!
این ثریا، خواهر عزیزتر از جان ما، ۸۰ درصد از ۳۵۶ روز ضرب در ۴ سال منو دم در موقع برگشت از دانشگاه خفت کرد که: «حمیرا آخرش تو چکاره میشی؟» من هم هر بار بدون هیچ تردیدی جواب دادم: «مامور شهرداری!»
حالا که فکرشو میکنم میبینم خداوکیلی همین یه شغل مونده که انجام ندادم. والا دیگه خجالت میکشم رزومه خندهدارمو به کسی نشون بدم بس که رنگارنگه! وقتی به ملت نگاه میکنم که هرکدوم یه شغلی دارند، مرتبط یا بیربط با رشتهی تحصیلیشون، به خودم میگم یعنی تو این قدر بیعرضه بودی که نتونستی تا الان یه کار ثابت پیدا کنی که تکلیفتو تو این مملکت بیصاحاب بدونی؟ نه، خدایی تا کی میخوای از این شاخه به اون شاخه کنی…؟
خدایتعالی هیچ آدمیزادی رو گرفتار پدیدهی پادرهوایی نکناد که بد دردیه واسه خودش. بدتر از اون اینه که آدم یواشیواش سخت میشه در برابر تغییر. ریسمونهای سفید و سیاه، خاطرات رنگبهرنگ، حساس شدن به نشانههای تکراری و هزار دلیل دیگه سبب میشه پای آدم سست بشه و از شروعی دوباره بترسه!
و من الان میترسم فردا برای مصاحبهی دوم برم. حتی با وجود همهی نشانههای خوبی که تا به حال گرفتهم از کار جدید. هرچند که این آخری خوشم نیامد که طرف پیامک زد و خواست که من زنگ بزنم که یاد هیولای عوضی بیفتم و بیشتر بترسم از تکرار خاطرههای ریزودرشت… گمان میکنم این دورهی پروژه گرفتن و کار در خانه هم بیتأثیر نبوده در باد خوردن پشت مبارک! همین که فاتحهی شبزندهداریها و خوابیدن تا ۹ و ۱۰ صبح خونده میشه و برنامهریزی آزاد برای کلاس رفتن و خرید و دیدارهای دوستانه بههم میریزه خودش یه عامل بازدارنده است.
بدترین و زجراورترین بخش مسئله شروع کردن از صفره و من خســــــــته شدهم از این همه صفرهای گندهی زندگی که هی تلاش کنی و «توانمندی»هایت رو به اثبات برسونی که شاید وقت گل نی بشه و حقوق بهحق خودتو دریافت کنی!
مدام غصه میخوردم که چرا نمیتونم بیشتر از پنجشش دور با این هولاهوپ (یا به قول امروزیها حلقه) بازی کنم! خیلی درد داشت برای منی که زمان بچگی رکورددار این بازی بودم. تا اینکه همین امروز، بعد از یکیدو ماه دستدست کردن، یکیشو خودم خریدم و با ناباوری، از همون اول، با مهارت و بدون وقفه صد دور زدم. تازه فهمیدم اشکال کار از این بوده که بنده در این دورهی افسوس خوردن به احوال گذشته با هولاهوپ کوچیک زهرای ۸ ساله، یعنی به اندازهی همونی که خودم تو اون سالها داشتم، تمرین می کردم و شکست میخوردم. دریافتم که بزرگ شدهام و ناگزیر باید از وسیلهی بزرگتری استفاده کنم. چه کشفی!
هولاهوپهای الان خوشبختانه دو پیشرفت اساسی کردهن: اول، مدلهای دندانهدار ساخته شده که دمار از روزگار پهلو و شکم درمیاره و دوم، تکهتکه شده که هم قابل حملاش کرده و هم میشه محیطشو با کم و زیاد کردن تکهها تغییر داد. مثلا اگه من این چیزارو زودتر میدونستم همون چند وقت پیش که منیریه بودم ۵۰۰ تکتومانی ارزونتر میخریدم و بیخودی راه دور و نداشتن وسیله رو بهونه نمیکردم… ها چیه؟ اصفهانی شدم؟
پ.ن: یه مدت بدجوری گرفتار کارهای انجام نشده بودم و خب طبیعتا از اینجا هم غافل. از اعصاب بینوا خیلی مایه گذاشتم تا بالاخره فهمیدم باید یکییکی به هر کدوم برسم! حالا منظمتر شدم، هرچند که باید تلاش کنم پدیدهی نظم رو یــــــــــــاد بگیرم!