Archive for آبان, ۱۳۸۹

  • گذران ملال‌آور زمان!

    ۳

    جمعه گذشته مراسم جهازبرون خواهرزاده‌ی عزیزم بود و من ار ترس رنجش خاطر خواهر بزرگوار برای دومین بار در عمرم در چنین مراسمی شرکت کردم. خوشبختانه ما طرف داماد بودیم و ظاهرا رسم بر این است که خانواده عروس وسایل را می‌چینند و خانواده داماد به‌به‌گویان و چه‌چه‌زنان تأیید می‌کنند یا اگر بویی از انصاف نبرده باشند، اه‌اه‌ و پیف‌پیف! خب من این وسط چه‌ نقشی داشتم؟ ها؟ انتظار بیخودی از من نداشته باشید که من از این هنرهای تزئین ویترین بوفه و چیدمان وسایل برقی در آشپزخانه و ال‌وبل و الخ بلد باشم. برای همین ناچار بودم در آن سرمای زمهریر کف سرامیکی که هنوز فرش نشده بو، با جماعت کودکان، سرِ ترکاندن آرامش‌بخش حباب‌های  محافظ وسایل، جنگ و دعوا راه بیندازم! کار همه حباب‌ها که ساخته شد، شروع کردم به عکس گرفتن از ترمیناتورها که خودش ماجرایی بود. بعدش هم شروع کردم به وررفتن با گوشی و اینترنت‌بازی که خیلی حال نداد! آخر به این نتیجه رسیدم که هر چه زودتر صحنه را ترک کنم که بیش از این در نقش سیاهی لشکری جلب توجه نکنم. آخه واقعا من هیچ میلی به سرکشی از وسایل زندگی آدم‌ها ندارم. یادم هست در قرارهای دوستانه‌ای که بعد از ازدواج یکی از بچه‌ها در خانه‌اش ترتیب می‌دادیم، من همان لحظه‌ی ورود تبریک می‌گفتم و موقعی که دوستان دسته‌جمعی برای بازدید از اسباب و اساس بلند می‌شدند و کابینت‌های آشپزخانه را بازوبسته می‌کردند، من یه گوشه‌یی سر خودم را گرم می‌کردم!

    این هم عکسی که مهسا از من در حال اجرای سنت حباب‌ترکانی گرفته:

    پ.ن: هی میگن چرا وبلاگو آپدیت نمی‌کنی. خب آدم مجبور می‌شه پرت‌و‌پلا بنویسه خب!