اخلاق ممتازی داریم ما ایرانیها: تا یکی میآد یه چیزی بگه، بیخبر از قسمت دوم و سوم و شاید چهارم کلامش یا حتی گوشهای کوچیک از ذهنش، شروع میکنیم به نقد و مؤاخذه و سرزنشاش. اسمشم میگذاریم دلسوزی! انگار اون بدبخت هیچ بهرهای از عقل و شعور نبرده و این ماییم که باید به هر شکلی که شده هدایت مغز پوشالیشو بهدست بگیریم و از خطرهای مسیر نگهش داریم. بعد میبینی گوینده چنان در مخمصه میافته که بهناچار رشته رو گم میکنه و برای دفاع از خودش حرفهای صدمنیهغازی میزنه که اوضاع رو بدتر میکنه…
میخوام بگم از قدیم و ندیم گفتن وقتی کسی حرف میزنه گوش آدم باید فعال باشه و زبانش در کام. ببینه طرف چی میخواد بگه، اصلا هدفش از بیخوبن چی بوده: مشورت، درددل، اطلاعرسانی، …؟! بعد ما نتراشیده و نخراشیده پابرهنه میپریم وسط حرف آدما و از لب باز کردن پشیمونشون میکنیم به مثال …!
اینطوری میشه که آدمها آرومآروم شروع میکنند به حصارکشیدن دور خودشون و قیچیکردن حرفها و درددلهاشون. عادت میکنند به تنهایی و خودخوری…
نکنیم این کارا رو خب!