Archive for مرداد, ۱۳۹۰

  • سقط!

    ۲

    احساس می‌کنم آبستن حرف شده‌ام، حرفی برای گفتن یا نوشتن؛ پس از دیرزمانی که در گرماگرم روزمرگی‌ها و چالش‌های پرافت‌وخیز زندگی از گفت‌وگوهای درونی‌ام دور مانده‌ام. تکانش واژه‌های تکوین‌یافته بر دیواره‌های زهدان ذهنم را می‌شنوم و کاهلانه بر بستر رویاهای فراموش‌شده می‌خزم. حس نوشتن مثل شاخه‌های پیچ‌واپیج، مشتاق و امیدوار، بر دیوار سنگی‌ خیال می‌خزد و طراوت جوانه‌های نورسته‌اش را به رخم می‌کشد.

    همیشه همین‌طور بوده است. در اوج دردمندی و آوار غم‌گنانه‌ی ناکامی‌های زندگی، ناگهان دچار شوریدگی شگرفی می‌شوم و در خلسه‌ی واسازی رویاها و اوهام خویش شناور می‌مانم. به‌گمانم چنین میلی ریشه در یک واکنش جبرانی دارد که در برابر فروریزش توانم در رویارویی با هیولای واقعیت‌های زندگی سربر می‌آرد و مرا از واپاشی تمام بازمی‌دارد- آن‌گاه که در برابر آماج پیکان‌های زهرآلود از هر سوی به وادادگیِ بیهوده‌ای تن می‌دهم، در گریز از ایستادگی.

    دیر شده است شاید! برای پیوستگی در پایداری. کاش می‌توانستم آن سان که دوست دارم، آن‌ گونه که از لذت زایش و رهایی از بار واژه‌ها آسوده شوم، با تو سخن بگویم. اما گویی این‌بار هم باید به سقطی دیگر تن دهم و گلویم را به بغضی بی‌سرانجام بسپارم…