پاییز مستم میکند، مجنون و دلخون میکند
ساده بگویم ای عجب، روحم شبیخون میکند
افسار من گیرد به دست، با خود برد تا دوردست
صهبای جان را درکشد، با خود به عالم برکشد
هی هی کند در گوش دل، باد جنونافزای وی
ساقی هزار آمد به ناز، در کلک او آیم بساز
بیهوده بر آتش زنم، تدبیر بر کامش زنم
پرده ز رویش برکنم، بر منبرش مِی افکنم
پاییز! جانم میرود، از دل قرارم میرود
بر صحبت سودای دل، از کف نهانم میرود
پاییز مستم میکند، مجنون و دلخون میکند
ساده بگویم ای عجب، روحم شبیخون میکند

