Archive for شهریور, ۱۳۹۰

  • مستی پاییــــــز

    ۰

    پاییز مستم می‌کند، مجنون و دل‌خون می‌کند

    ساده بگویم ای عجب، روحم شبیخون می‌کند

    افسار من گیرد به دست، با خود برد تا دوردست

    صهبای جان را درکشد، با خود به عالم برکشد

    هی هی کند در گوش دل، باد جنون‌افزای وی

    ساقی هزار آمد به ناز، در کلک او آیم بساز

    بیهوده بر آتش زنم، تدبیر بر کامش زنم

    پرده ز رویش برکنم، بر منبرش مِی افکنم

    پاییز! جانم می‌رود، از دل قرارم می‌رود

    بر صحبت سودای دل، از کف نهانم می‌رود

    پاییز مستم می‌کند، مجنون و دل‌خون می‌کند

    ساده بگویم ای عجب، روحم شبیخون می‌کند

  • دمـــــــــــــــاونـــــــــــد

    ۸

    سال‌هاست که به امید لمحه‌ای از نگاه آرام تو

    چشم دوخته‌ام به آن سوی ابرها

    و چه کودکانه می‌پنداشتم جرأت نخواهم یافت تا تو را از ژرفنای رویاهایم بیرون بکشم!

    اکنون به سوی تو می‌شتابم

    و رویای آن دارم که مرا در دامان خویش بپذیری

    نه پذیرفتن گام‌های سنگین و پرنخوت فاتحان

    که راهم دهی در خلسه جادویی سکوت‌ات

    به نیمه‌شبان…