Archive for شهریور, ۱۳۹۰

  • ما کجاییم؟

    ۹

    ردیف ۶ تایی با ۶ نفر پر شد! خانمی آمد جلوی دخترک ریزنقش کنار من ایستاد و خواست که کمی «جمع‌تر» بنشیند تا جمع ما را ۷ نفره کند- رفتاری که این روزها در قطارهای مترو حق مسلم مسافران قلمداد می‌شود و اگر کسی به فشردگی و بهتر بگوییم له‌شدن رضایت ندهد، به او به دیده آدمی پست و خودخواه می‌نگرند. خانم محترم هنوز ننشسته با حالتی نیمه‌آمرانه گفت: «نمی‌خوای بلند شی؟» سرم را از روی کتاب بلند کردم و با تعجب نگاه کردم و دخترک را دیدم که ۱۲-۱۳ ساله بود و لباس مندرسی به تن داشت. بی‌آن‌که چیزی بگوید، بلند شد و رفت. بدون هیچ تأملی رو کردم به خانم و گفتم: «چرا باید بلند بشه که شما بشینید؟!» با کمال خونسردی و اطمینان پاسخ داد: «چون گداست!» باورم نمی‌شد روزی به چنین تفکری بربخورم. صاف توی صورتش نگاه کردم و گفتم: «ولی آدمه، نیست؟» چشمانش از تندی لحن و نگاه من گرد شد و حالت چهره‌اش از بی‌تفاوتی و نخوت برگشت: «خانم چی می‌گی؟ این از صبح تا شب راه می‌ره و پول درمیاره از راه گدایی. معلومه که اولویت با ماست.» و غرولندکنان که: «مدافع حقوق بشر شده واسه ما!»

    لال شدم دیگر. چه می‌توانستم بگویم؟ به نشستگان روبه‌رویم نگاه کردم و تنها خانم میانسالی را دیدم که تا چشم‌درچشم من شد، سرش را به نشانه تکفیر او تکان داد. آیا باید به این گفت‌وگو ادامه می‌دادم تا همه چیز را به ابتذال بکشانیم؟ چه می‌توان کرد در برابر چنین باوری؟ شاهزاده کیست؟ گدا کدام است؟… سرم را انداختم پایین و خواستم تا کتاب‌خواندن را ادامه دهم، اما چند دقیقه‌ای به درازا کشید تا از تربیت وحشیگری انسانی به تربیت احساساتِ گوستاو فلوبر بازگردم!